نماز عشق

 زن پير پاي ديوار چمباتمه زده و گردن کشيده بود به جلو. معلوم نبود دارد گوش ميدهد يا حواسش پي نهال خشکيده در گلدان است.

پاسدار، سيگار نصفه اش را تند و عمودي در گلدان پر از ته سيگار، فرو کرد؛ ته مانده دود را بيرون داد وگفت:
«حاکم شرع ترشيف فرما شدن.»
داماد، دو لبه کت تنگش را گرفت و به هم کشيد، تنها دکمه آن را به دشواري انداخت، لحظه اي دستش جاي دکمه افتاده ماند و باز بيشتر دو لبه کت را کشيد. دختر، زن جوان، ناخنش را زير چادر ميجويد و چشم از مادر، زن پير، بر نميداشت. دختر بچه سه چهار ساله، دست هايش را زير بغل گرفته و نگاهش به بشقاب غذاي مردي که ايستاده، شعار دادن هاي بيرون را همراهي ميکرد، راه کشيده بود.
وقتي صداهاي بيرون با صلوات کشيده اي ختم شد، مرد هنوز ننشسته، لقمه اي گرفت و با دهان پر گفت:
«خداوند سايه حاکمان شرع را از سر گناهکاران کم نکنه.»
پاسدار گفت:«بخور و بزن به چاک!»
و رو به داماد گفت:«واسش شده کويت مردِ رند!» و باز به مردي که غذا ميخورد گفت:
«بخور، بگو روسيه بدجاييه!»آن مرد پاسخ داد:«بد جاييه، جاي بي ناموسيه.»
پاسدار گفت:«دِ آخه اگه اين روسيه نبود که تو امروز به اين نوا نميرسيدي کچل!»
آن مرد که ابدا کچل نبود اما هر روز شام و نهارش را آن جا ميخورد براي داماد حجت آورد:
«مردمان بي عفتي هستن. واسه ايني که آدم دس از تقواش ورداره، براش خانوم مي آرن، هر شب.»
زن پير به پاسدار گفت:«برادر سيگاري به من بده!»پاسدار گفت:«دست خرو به جاي سيگار بکش!»
زن جوان تا جايي که جربزه اش مجازش ميداشت اعتراض کرد:
«اين چه طرز حرف زدنيه آقاي پاسدار، اون جاي مادر شوماست.»
پاسدار به طنز و زهرخندي جواب داد:«من اگه همچي ننه اي ميداشتم از خجالت خودمو به تاق آويزون ميکردم.» زن با جسارت بيشتري، و اين بار شلاقي، گفت:«حي علي خير العمل. عمل هر کسي به خودش مربوطه.»
داماد تشر زد:«بلبلي نکن!» زن جوان سکوت کرد اما لجش را با نگاه هاي آشکارا محبت آميز و حاميانه اي که به مادر، پيرزن،، ميکرد، نشان داد. مردي که غذا ميخورد به پسر ده دوازه ساله گفت:
«يه لقمه ميخواي؟» پاسدار گفت: «حاتم بخشي ام ميکنه!»
پسر چشم از بشقاب برداشت و برگشت پشت سرش به بالاي ديوار نگاه کرد که يک پنجره دور از دسترس بود. مرد آروق زد: «الهي الحمدالله شکر.»
با يک تکه نان لبهايش را پاک کرد، نان را دهانش گذاشت و گفت:
«اونجا هر شب غذاي شاهانه واسم مي آوردن. شراب و عرق و شيريني و کباب، يواشکي مشروباتو ميريختم توي چاه. يک چاهي بود که مسلمينو اون تو سر ميبرديدن. به ديوارش خون خشکيده بود به اين ضخامت.»
با دستش ضخامت را نشان داد. چانه دختر بچه لرزيد، صورتش به حالت گريه نزديک تر شد، اما گريه نکرد. پاسدار گفت: «تو روسيه زندوني بوده.» و چشمکي به داماد زد. آن مرد گفت:
«دْرْس پونزه متري ديوار آهني، آهن چيه؟ بگو فولاد! به اين قطر.»
و دست هايش را به قدر يک بغل باز کرد و باز، گفت: «در آمريکا هم زندون بودم.»
در سمت راهرو باز شد و حاکم شرع با يک پاسدار ديگر آمدند تو.
داماد، زن جوان و مردي که غذايش تمام شده بود از جا برخاستند و سلام کردند. پسرک کمي ترديد کرد، بعد آهسته از روي صندلي سْر خورد پايين و کنار زن جوان ايستاد. دختر بچه همان طور که نشسته بود، ايستاده ها را نگاه ميکرد و انگشتش را فرو برد توي سقف دهان و چرخاند. زن پير از جايش جْم نخورد. نگاهش مانده بود روي گلدان نهال خشک. چشم حاکم شرع که به او افتاد راهش را دو قدم دورتر کرد و زير لب غريد:
«اعوذ بالله من الشيطان الرجيم.» و جواب سلام ها را داد. پاسدار پرسيد:
«وجود مبارک حاج آقا سلامته اينشالاه؟» «دعا گوييم.»
زن پير آهسته برخاست رفت طرف گلدان و بين ته سيگارها دنبال نصفه سيگار پاسدار گشت. پاسدار چادرش را گرفت و کشيد عقب. چادر، روسري را هم با خودش پايين آورد. زن چندان هم پير نبود، چهل و چند ساله اي خوب بود. زن جوان از سر جايش پريده بود.
پاسدار داد زد: «حجابتو رعايت کن عايشه!»
زن جوان چادر مادر را مرتب کرد و او را بين بازوانش گرفت تا ببرد سر جايش بنشاند. در همان حال چادر خودش را محکم به دندان داشت. پسر دوازده ساله جيغ کشيد:
«ننه ما فاحشه نيس، تو خودتي که چادرشو از دستي ميکشي.»
پاسدار کمي جا خورده رو به حاکم شرع کرد: «حالا کي گف فاحشه؟ ما گفتيم عايشه.»
حاکم به تلخي گفت: «قتل نفس و فحشا هر دو گناه کبيره اند. اين زن شوهرش را کشته، از فاحشه بدتر است.»
زن پير سيگار نصفه اي را که يافته بود بو ميکشيد. مردي که در روسيه زنداني بود او را مخاطب ساخت:
«آدم اگه ميخواد قتل نفس بکنه بهتره قاتل نفس خودش بشه.»
زن جوان گفت:«اين که دلش نميخواسته قاتل باشه. اون خدا بيامرز کاردو گذاشته بيخ حلقومش، مجبورش کرده.» حاکم شرع انگشت اشاره اش را به سوي زن جوان دراز کرد:
«شيطانه بنت شيطانه.» و نگاه دريده اي به داماد انداخت. زن جوان گفت:
«اگه اين ننه مو، اونم بابام بوده. همه ش که نباس ديوارو يه روئه کاگل کرد.»
داماد به زن جوان توپيد: «خناق بگير پتياره!»
دختر بچه شستش را تا انتها کرد بيخ حلقش و دو سه بار صدايي بين سکسکه و استفراغ از گلويش در آورد. زن جوان دستش را بيرون کشيد و گفت:
«خب اين دست خرو نچپون تو خرخره ت.»
حاکم با طنزي پر از تحقير گفت:
«نميخواسته شوهرش را بکشد، از دستش در رفته. من نبودم دستم بود، تقصير آستينم بود.»
زنداني سابق خطاب به همه گفت:
«تفسير عبارت آستين، يعني اثرات تربيت اجنبي.»
و دوباره به همان لفظ قلم که آغاز کرده بود توضيح داد:
«اين نتيجه نفوذ شرق و غرب است که يک زني ماشاءالله به اين عاقلي و مقبولي مبادرت به قتل نفس بکنه، بعد هم بگه من نبودم دستم بود.»
همه به زن نگاه ميکردند که سيگار نصفه خاموش را دو دستي گرفته بود و پْک ميزد؛ وقتي ديد همه نگاهش ميکنند از پاسداري که همراه حاکم شرع آمده بود پرسيد:
«برادر آتيش نداري؟»
پاسدار مذکور، همان طور که زن پير را نگاه ميکرد به حاکم شرع گفت:
«حاج آقا کار اين توابه رو اول راه نميندازين؟ والدينش از صوبِ زود اين جان.»
حاکم گفت:
«قدري صحبت با او دارم، بياريدش اين جا ـ و رو کرد به پيرزن ـ چرا تيکه تيکه ش کردي؟»
پاسدار دومي براي آوردن تواب خارج شد. داماد گفت:
«استغفرالله.»
زنداني سابق شوروي با اخم متفکرانه اي با زن پير خيره شد.
زن جوان گفت:
«آخه بعد يک عمر زندگي با اون خدا بيامرز کجارو داش که بره؟ اون بي مروت يه راه باريک جلو پاش گذاشت؟»
و چادرش را گرفت جلوي چشمانش.
داماد گفت:
«نذار از حق خدا پيغمبريم استفاده کنم جلوي اين برادرا بزنم تو دهنت.»
زن جوان چادر را از جلوي صورتش که باد کرده و سرخ و اشک آلود شده بود کنار زد و گفت:
«تو حاضر ميشدي نون و آبشو بدي؟ از همين حالا واسه يه لقمه نوني که به اين بچه يتيم ميدي عزاي مرگ گرفتي.»
دوباره دست دختر بچه را از دهانش بيرون کشيد.
حاکم شرع رو به پاسدار پرسيد:
«حالا چرا جواب سئوالات شرع انور را نميده؟»
پاسدار به زن پير گفت:
«جواب بدي، ندي، حکم الهي روشنه، سن به سن و الجروح قصاص.»
حاکم گفت:
«ما که نميخواهيم تکه تکه ات کنيم. اين جا هر چه حکم قرآنه در حقت اجراء ميشود. تو هم اگر مسلماني بايد از سير تا پياز مسئله را روشن بکني ـ رو به پاسدار ـ چرا شوهر مرحومش را به قتل رسانيده؟ چرا او را تکه تکه کرده؟ چرا؟ و بعدا چرا برگشتي ـ همچنان رو به پاسدار ـ در محل جنايت گرفتي نشسته اي که چه شود؟ مخصوصا شرع انور بايد بداند چرا سه کيسه و نه چهار تا، چرا سه جاي مختلف و نه يکي نه دو تا نه چهارتا. چرا تکه، تکه؛ چه گونه؟ با ذکر جزييات بايد دانسته شود.»
مردي که غذايش را خورده بود گفت:
«الله و اکبر، نگاهش کرد. پسرک زبان باز کرد:
«هيچ حرف نميزنه آقا.»
زن جوان به گريه گفت:
«کجارو داشت بره سياه بخت دختر مرده؟»
و گريه اش شديد شد. داماد مردد ماند چه بکند، چيزي نگفت. زن پير رو به روي گلدان نشسته بود و چهار چشمي آن را نگاه ميکرد. انگار مواظب اتفاقي بود که داشت در گلدان مي افتاد. همه او و گلدان را با هم نگاه ميکردند.
مرد گفت:
«در شوروي هر زني که شوهرش بخواد از خونه بيرونش کنه، شوهرشو ميکشه.»
پاسدار چشمکي به داماد زد و پرسيد:
«تو آمريکا چي؟»
«در آمريکا چه بخواد از خونه بيرون کنه چه نخواد بيرون کنه، زنه شوهره رو ميکشه، ردخور نداره.»
حاکم شرع گفت:
«برادر ذوالنور، نهارت را ميل فرمودي، بفرما برو جانم، خدا پشت و پناهت.»
«سمعا و طاعتا حاج آقا، رب العالمين به بيت المال برکت بده.»
و رو کرد به پاسدار:
«اين امانت چند روزي دست ماست.»
پاسدار پرسيد:
«کدوم امانتي؟»
«هر چه هست امانته، آمريکا؛ روسيه، زن، مرد، قتل، دادگاه، ناهار، همه ش. فقط بني بشر بايد دل هوشيار داشته باشد. در زندان روسها خيلي خواستند هوشياري مرو بگيرن، اسلام کمک ام کرد. در آمريکا هم اسلام کمک ميکنه... يعتصم به حبل الله، ياالله.»
برخاست. پاسداري که بيرون رفته بود دست دختر کور پانزده شانزده ساله ظريفي را از روي چادر مشکي گرفته بود و با خودش آورد.
روي هر دو چشم دختر، زير عينک سياه، پارچه زخم بندي بود. دختر با صداي صاف و روشن و اندکي بلندتر از حد معمول گفت:
«سلام عليکم.»
و به کمک پاسدار نشست روي صندلي کنار گلدان.
حاکم شرع گفت:
«گوهر پاک ببايد که شود طالب فيض. حال شما خوبست صبيه؟»
دختر گفت:
«به مرحمت شما بد نيستم.»
دستش تا نيمه راه به طرف صورتش آمد و بعد به سرعت زير چادر مشکي پنهان شد. برادر ذوالنور اول با حاکم شرع بعد با پاسدارها، بعد با داماد و آخر سر با پسرک جوان دست داد و خداحافظي کرد، آنگاه سيگاري آتش زد و جلوي زن پير ايستاد و گفت:
«خواهر توبه کن، يه وخ ديدي خدا آمرزيدت.»
سيگار را داد دست زن و با اشاره سر و چشم به پاسدار فهماند که مصلحت است. پاسدار مردد به حاکم شرع نگاه کرد. حاکم شرع گفت:
«توبه گرگ مرگ است، اين جانور توبه نميداند چيست.»
زن جوان گفت:
«تا حالا يک وعده نمازش لنگ نشده حاج آقا.»
«به کمرش بزنه، کمترين سجده عزازيل هفتادهزار سال بود ضعيفه ناقص العقل!»
ذوالنور که پاک فراموش کرده بود بايد برود گفت:
«نماز عشق دو رکعت است.»
همه چروک هاي پيش رس صورت زن پير از هم باز شد و گفت:
«سه رکعت!»
سکوت افتاد. حاکم شرع اخم هايش را به هم کشيد. پاسدارها به حاکم شرع چشم دوختند و آقاي ذوالنور دوباره گرفت نشست.
داماد توضيح داد:
«اون خانه خمير تو رکعت سوم شهيد شد.»
حاکم با تشدد پرسيد:
«شهيد شد؟»
داماد زبانش بند آمد. پاسدار گفت:
«به قتل رسيد.»
ذوالنور گفت:
«حاج آقا بهتر از همه عالم ميدونن که چه سعادتيه آدم تو نماز کشته بشه. نماز که ميخوني داري با نفس خودت جهاد ميکني. جهاد با شيطان نفس، جهاد اکبره و کشته شدن در جهاد اکبره و کشته شدن در جهاد البته که شهادته.»
حاکم پيرزن را نشان داد و گفت:
«اگر بگيريم که آن مرحوم در جهاد با اين ابليس حي و حاضر کشته شده، ميشود در مقام شهيد محسوب بِشُد.»
پسرک گفت:
«نه، در جهاد نبوده ميخواسته باز داماد بشه به مادرمون گفته دست بچه هاتو ميگيري، ميري.»
پاسدار گفت:
«تا از بچه چيزي نپرسيدن حرف نميزنه.»
حاکم گفت:
«حالا همه تون مي آييد شهادتتونو ميديد ـ و رو به داماد ـ البته شهادت بچه صغير و يک زن فاقد ارزش حقوقي و قضايي است، اما براي روشن شدن مطلب ما وظيفه داريم سئوال کنيم. کدامتون شاهد عيني بودين؟»
داماد گفت:
«اين!»
و دختر بچه را نشان داد. دختر بچه انگشت هايش را از دهانش در آورد و باز بغض کرد. آخوند گفت:
«پناه بر خدا، استغفرالله، استغفرالله.»
دختر کور که صداي نازک شکسته اي داشت پرسيد:
«ببخشيد برادران، ممکن است بگوييد صحبت از کدام شهيد است؟ من زندگي و وصيت همه شهدارو ميخونم.»
بعد لبش را دندان گرفت و گفت:
«بعضي از خواهران لطف ميکنن برام ميخونن. قراره اسممو تو مدرسه مخصوص روشن دلان بنويسم. يکي از برادراي نگهباني که مدتيه اونجا کار ميکرده ميگه آدم ميتونه با انگشتاش بخونه، حروف برجسته هست. فقط انشاءالله همت شود سرگذشت شهدارو هم با حروف برجسته بنويسن.»
ذوالنور گفت:
«سرگذشت شهيد با خون نوشته شده.»
همه حواس زن پير رفته بود پي دختر کور. دختر کور جاي گلدان را گرفته بود. دختر، انگار نگاه زن را حس کرده باشد، سرش را به طرف او برگرداند و در سکوتي که پيش آمد با نگاه هاي تاريکش به نگاه زن جواب داد.
حاکم شرع پيش از آن که در چهارچوب دري که به اتاق مجاور باز ميشد ناپديد گردد به پاسدارها دستور داد که کارش که با فاميل متهمه تمام شد آنها را مرخص کنند.
«بعد چند کلمه با اين خواهر جوان حرف دارم و اين ابليسه هم ميماند تا تکليفش روشن شود.»
پاسداري که همراهش آمده بود، دنبالش رفت و در بسته شد.
سيگار زن به ته رسيده بود. با انگشتش تف زد، آن را خاموش کرد و انداخت توي خاکسترهاي کف دستش. پاسدار گفت:
«خدا رو چه ديدي شايدم توبه ت قبول شد. اگر از ته دل باشد.»
دختر کور آهي کشيد و گفت:
«اينقدر رو سياهي به درگاهش دارم که هيچ اميدي نيست.»
پاسدار گفت:
«خواهر تو رو نگفتم، اين هند جگرخواره رو ميگم که شوهرشو کشته.»
زن پير همچنان با چين هاي باز شده چهره خيره شده بود به صورت کور. در اتاق مجاور باز شد و پاسدار گفت:
«شاهدا بيان، همه شون!»
هيچکس تکان نخورد غير داماد که نيم خيز شد و باز گويي خطايي کرده، سر جايش نشست. پاسداري که از اول توي اتاق انتظار بود گفت:
«ياالله تکون بخورين ديگه!»
و دختر بچه را که باز با دست فرو رفته در دهان، کجکي پاسدار را از پايين نگاه ميکرد از روي صندلي بلند کرد. بغض دختر بچه بدون اين که بترکد بيشتر شد. پسرک تازه سال دست او را گرفت و پشت سر داماد و زن جوان رفتند به اتاق ديگر. دختر کور گفت:
«خدا از سر تقصيرات همه بگذره.»
زن پير گفت:
«دختر جون تو هم مرتيکه رو کشتي؟»
دختر کمي سکوت کرد، انگار فکر ميکرد. بعد گفت:
«خدارو صد هزار مرتبه شکر که کارم به اونجا نکشيد. الحمدالله دستم به خون آلوده نيست. من تو بخش تبليغات بودم.»
زن پير گفت:
«لابد نميخواسته تو رو از خونه زندگيت بيرون کنه. تو جوون و مقبولي. با چي زدت بي انصاف؟»
پاسدار گفت:
«کافر همه را به کيش خود پندارد. ضعيفه ايشون که مثه تو شوهرکش نبوده، اگر هم قبل از توبه استعداد قتل و جنايت داشته، شووري تو کار نبوده الحمدالله. اين خواهر هنوز باکره س.»
دست هاي دختر جوان باز آمدند به طرف صورتش اما در نيمه راه برگشتند. اين بار فراموش کرد آنها را بپوشاند، افتادند روي زانوهايش.
لب هايش را گاز گرفت. گونه هايش گل انداختند و دانه هاي عرق تند تند روي پيشانيش جوشيدند و شروع کرد سرش را به شدت تکان دادن، پاسدار شمرده شمرده ادامه داد:
«ايشون محارب با خدا بودن، شانس آوردن دستگير شدن. در زندان فرصت پيدا کرد دْرس فکر کنه، سعادت يارش بود، راهو از چاه شناخت، توبه کرد، آمرزيده شد. هم جمهوري اسلامي داره ميبخشدش، امروز آزاد ميشه، هم خداوند تعالي. مگه نه خواهر؟»
سر دختر بي حرکت شد. دست هايش را کرد زير چادر و لب هايش را از قيد دندان رها.
پاسدار پرسيد:
«احوالاتت خوبه خواهر؟»
دختر گفت:
«بايد چشم ظاهرم بسته ميشد تا چشم دلم باز شه. احتياج به شلاق الهي داشتم.»
ذوالنور پرسيد:
«چشم ظاهرتون در زندون بسته شد؟»
دختر زير لبي زمزمه کرد:
«بله.»
ذوالنور گفت:
«ببخشين! نشنيدم؟»
دختر گفت:
«بله، شلاق تُنُبْه خداوند بود.»
پاسدار گفت:
«تازه جراحي شده، شايدم بهتر شه، دکتر گفته جراحي دوم معلوم ميشه.»
ذوالنور گفت:
«متاسفانه توي زندان پرده آهنين آدم اين سعادتو نداره چشم باطن باز کنه، تو آمريکاشم همين طور. اونا چشم ظاهر و باطن سرشون نميشه. يا از اسلام دس ور ميداري يا سرتو ميبرن.»
زن پير گفت:
«تو مثل شاخه ريحون ميموني. الهي قربونت برم.»
پاسدار گفت:
«به حق چيزهاي نشنيده.»
دختر گفت:
«خداوند ارحم الراحمينه. نوري به دلم انداخت که هر وقت از ته دل بخوام ميتونم بدون چشم ببينم.»
ذوالنور گفت:
«اين برادر پاسدارو ميتوني ببيني؟»
دختر جواب داد:
«ايشون قد بلند دارن، خيلي سيگار ميکشن.»
«من چي؟»
«شما آدم زرنگي هستين اما بدذات نيستين.»
ذوالنور گفت:
«اگه آدم زرنگي نبودم که دخلم توي اين زندون و اون زندون کفار در اومده بود. ريختم چه طوريه؟»
از اتاق بغلي صداي قيل و قالي آمد و خاموش شد. زن پير گفت:
«خدا ذليلش کنه که تو رو به اين روز انداخت.»
پاسدار براق شد:
«گاله رو ببند قمر خانوم! حالا ديگه وارد معقولاتم ميشه.»
صداي شترق کشيده اي از اتاق حاکم شرع آمد و پشت سرش، زن جوان جيغ کشيد:
«باباي تو که نبوده، باباي من بوده. تو رو سُنُه نُه؟»
دختر کور گفت:
«ميبينم چه اتفاقي داره مي افته. خداوند يک حس عجيبي به من عطا فرموده.»
صداي حاکم شرع آمد:
«خفه شيد، هر دوتون!»
و به دنبال، سکوت افتاد.
دختر گفت:
«شما نشستي کنج ديوار گريه ميکني. چادر کُدري سورمه اي داري.»
زن گفت:
«خال خال»
دختر گفت:
«خال خال سفيد.»
زن گفت:
«الهي قربون تو نهال بادوم بشم.»
در اتاق پهلويي بغض دختر بچه مثل رعد ترکيد. پاسدار گفت:
«طفل معصوم تا حالا شوکه بوده.»
دختر کور گفت:
«بچه داره بهانه ميگيره. هوا سرده. آتيش منقل توي حياط داره سرخ ميشه.»
زن گفت:
«مادر جونم.»
دختر گفت:
«يک چاقو.»
زن گفت:
«کارد.»
دختر گفت:
«مرد وضو گرفته، داره با گوشه پرده صورتشو خشک ميکنه، يه جوري به شما نگاه ميکنه.»
زن پير گفت:
«نامهربون، غريبه.»
دختر گفت:
«بي رحم.»
زن گفت:
«هميشه خدا بي رحم بوده.»
ذوالنور پرسيد:
«حالا کارده کجاست؟»
دختر گفت:
«توي زمين، کنار سجاده.»
زن گفت:
«ميشنفي داره چي بهم ميگه، دلبندکم؟»
دختر سر تکان داد و خاموش ماند. پاسدار گفت:
«از کي تا حالا دلبندک دار شدي هند جگرخوار؟»
زن گفت:
«ميگه اين نماز، نماز مرگه تونه. اگه همچي که سلام و رکعت سومو دادم، هنوز تو اين خونه بودي با اين کارد قيمه قيمه ت ميکنم.»
دختر کور گفت:
«نشستي کنج اتاق ديگه گريه نميکني.»
پيرزن گفت:
«اون داره نماز ميخونه. من دارم فکر ميکنم چه کار کنم.»
دختر گفت:
«بچه تو درگاهي وايساده. خودشو خيس کرده. منقل تو حياطه. روي گل آتيش، خاکستر گرفته.»
زن گفت:
«ميگه دس تخم و ترکه تو ميگيري با خودت ميبري. ميگم کجا؟ ميگه لاي دس پدر پدرسگت.»
ذوالنور گفت:
«عروس نو!»
صداي قيل و قال اتاق پهلويي بلند شده بود. دختر کور گفت:
«کارد رو بر ميداري، سجده آخر رکعت سومه.»
زن گفت:
«سفت نشسته بود توي گچ زمين.»
قيل و قال اتاق ديگر، به داد و فرياد و گريه کشيد. در چارطاق شد. پاسدار داماد را که رنگ به صورت نداشت و از غضب ميلرزيد هل داد بيرون. زن جوان با بيني خون آلود خود را به آغوش پيرزن انداخت. پسرک دست خواهر کوچکش را محکم گرفته بود. صورت دختر بچه از مْف و اشک، چرک و خيس بود. حاکم شرع که عبا و عمامه اش را برداشته بود با خشم به زن پير گفت:
«بلند شو بيا!»
زن پير همان طور که سر دخترش را نوازش ميکرد انگشتش را به لب برد و گفت:
«هيس!»
دختر گفت:
«نه، نه، نه نزن ميکشيش.»
زن پير گفت:
«بميرم برات شاخه نازک.»
حاکم پرسيد:
«چه خبر شده؟»
پاسدار گفت:
«اين خواهر غيب بين شده. تمام ماجراي قتلو از سير تا پياز تو آينه ضميرش ديد. متهم هم تاييد کرد، برادر ذوالنور هم شاهده.»
دختر کور که به شدت سرش را تکان ميداد باز گفت:
«نه، نه، نه!»
دست هاي عريانش مثل دو مار به هم پيچيدند و صورتش زير دانه هاي بي شمار عرق کبود شده بود.
«الهي قربون او دل نازنينت بشم مادر.»
حاکم شرع گفت:
«مگه اين دختر درد زايمان گرفته؟»
اين بار، دختر با صدايي که سخت دو رگه شده بود گفت:
«آره، آره، آره، بزن بزن بزن.»
و دو رشته باريک خون از زير عينک سياه و از زير پارچه هاي زخم بندي چشمانش سرازير شد.
حاکم باز پرسيد:
«چيش شده اين؟»
دختر کور ناگهان ساکت شد و سکوت لحظه اي پاييد.
«پاشو بيا ببينم!»
زنداني سابق شوروي، آقاي ذوالنور بلند شد و گفت:
«بي خود زحمت نکشين حاج آقا. کيسه هاي نايلوني سه تا بوده واسه اين که اون خْلدآشيان نماز عشقو سه رکعت خونده.»
پاکت سيگارش را پرت کرد توي دامن پيرزن و رفت.
حاکم شرع گفت:
«دِ تکون بخور ساحره!»



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب‌ها: