در ذكر چند مثلى كه موجب تنبه مؤ منان است

 1- بلوهر گفته كه شنيده ام كه مردى را فيل مستى در قفا بود. او مى گريخت و فيل از پى او مى شتافت تا آنكه به او رسيد. آن مرد مضطر شد، خود را در چاهى آويخت و چنگ زد به دو شاخه كه در كنار چاه روئيده بود. پس ناگاه ديد كه دو موش بزرگ كه يكى سفيد است و ديگرى سياه مشغول به قطع كردن ريشه هاى آن دو شاخه مى باشند. پس نظر در زير پاى خود افكند ديد كه چهار افعى سر از سوراخهاى خود بيرون كرده اند، چون نظر به قعر چاه انداخت ديد كه اژدهايى دهان گشوده است كه چون در چاه افتد او را ببلعد چون سر بالا كرد، ديد كه در سر آن دو شاخه اندكى از عسل آلوده است پس ‍ مشغول شد به ليسيدن آن عسل و لذت و شيرينى آن عسل او را غافل ساخت از آن مارها كه نمى داند چه وقت او را خواهند گزيد و از مكر آن اژدها كه نمى داند وقتى كه در كام او بيفتد حالش چگونه خواهد شد.

اما اين چاه ، دنياست كه پر از آفتها و بلاها و مصيبت هاست و آن دو شاخ عمر آدمى ، و آن دو موش سياه و سفيد شب و روزند كه عمر آدمى را پيوسته قطع مى كنند. و آن چهار افعى اخلاط چهارگانه اند كه به منزله زهرهاى كشنده اند از سوداء و صفراء و بلغم و خون كه نمى داند آدمى كه در چه وقت به هيجان مى آيند كه صاحب خود را هلاك كنند، و آن اژدها مرگ است كه منتظر است و پيوسته در طلب آدمى است و آن عسل كه فريفته آن شده بود و او را از همه چيز غافل گردانيده بود لذتها و خواهشها و نعمتها و عيشهاى دنياست .(33)
مؤ لف گويد كه از براى غفلت آدمى از مرگ و اهوال بعد از آن و اشتغالش به لذات فانيه دنيا، مثلى بهتر از اين در انطباق آن با ممثل آن ذكر نشده پس ‍ شايسته است كه خوب تاءمل در آن شود تا شايد سبب تنبه از خواب غفلت شود.
و در خبر است كه حضرت اميرالمؤ منين داخل بازار بصره شد و به مردمى كه مشغول خريد و فروش بودند نظر افكند پس از گريه سختى فرمود: اى بندگان دنيا و عمال آن ، هر گاه شما روزها مشغول سوگند خوردن و سوداگرى باشيد، و شبها در رختخواب باشيد و در اين بينها از آخرت غافل باشيد پس چه زمانى زاد و توشه براى سفر خود مهيا مى كنيد و فكرى براى معاد خود مى نمائيد؟!
مؤ لف گويد: مناسب ديدم اين چند شعر را در اينجا ذكر كنم :

اى به غفلت گذرانيده همه عمر عزيز***تا چه دارى و چه كردى عملت كو و كدام
توشه آخرتت چيست در اين راه دراز*** كه تو را موى سفيد از اجل آورد پيام
مى توانى كه فرشته شوى از علم و عمل*** ليك از همت دون ساخته اى با دَد34 و دام 
چون شوى همره حوران بهشتى كه تو را***همه در آب و گياه است نظر چون انعام
جهد آن كن كه نمانى ز سعادت محروم***كار خود ساز كه اينجا دو سه روزيست مقام

و شيخ نظامى گفته است :

حديث كودكى و خودپرستى***رها كن كان خمارى بود و مستى 
چو عمر از سى گذشت و يا كه از بيست***نمى شايد دگر چون غافلان زيست
نشاط عمر باشد تا چهل سال***چهل رفته فرو ريزد پر و بال
پس از پَنجَه نباشد تندرستى*** بصر كندى پذيرد پاى سستى
چو شصت آمد نشست آمد پديدار*** چو هفتاد آمد افتاد آلت از كار
به هشتاد و نود چون در رسيدى***بسا سختى كه از گيتى كشيدى
از آنجا گر به صد منزل رسانى***بود مرگى به صورت زندگانى
سگ صياد كاهوگير گردد***بگيرد آهويش چون پير گردد
چو در موى سياه آمد سفيدى***پديد آمد نشان نااميدى
ز پنبه شد بنا گوشت كفن پوش***هنوز اين پنبه بيرون نارى از گوش 35

و ديگرى گفته است :

از روش اين فلك سبز فام***عمر گذشته است مرا شصت عام
در سر هر سالى از اين روزگار***خورده ام افسوس خوشيهاى يار
باشدم از گردش دوران شگفت***كانچه مرا داد همه پس ‍ گرفت
قوتم از زانو و بازو برفت***آب ز رخ رنگ هم از مو برفت
عقد ثرياى من از هم گسيخت***گوهر دندان همه يك يك بريخت
آنچه بجا ماند و نيابد خلل***بار گناه آمد و طول امل
زنگ رحيل آمد از اين كوچگاه***همسفران روى نهاده به راه
آه ز بى زادى روز معاد***زاد كم و طول مسافت زياد
بار گران بر سر دوشم چه كوه***كوه هم از بار من آمد ستوه
اى كه برِ عفوِ عظيمت گناه***در جلو سيل بهار است گاه
فضل تو گر دست نگيرد مرا***عصمتت ار باز گذارد مرا
جز به جهنم نرود راه من***در سقر انداخته بنگاه من
بنده شرمنده نادان منم***غوطه زن لجه عصيان منم
خالق و بخشنده احسان توئى***فرد و نوازنده به غفران توئى

قال رسول الله صلى الله عليه و آله : ابناء الاربعين زرع قد دنى حصاده ، ابناء الخمسين ماذا قدمتم و ماذا اخرتم ، ابناء الستين هلموا الى الحساب ، ابناء السبعين عدوا انفسكم فى الموتى .
رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: چهل ساله ها همانند زراعتى هستند كه درو كردن آن نزديك شده است و به پنجاه ساله ها بايد گفت چه چيزى از پيش براى خود فرستاده ايد و چه چيزى گذاشته ايد؟ اى شصت ساله ها براى حساب بشتابيد و هفتاد ساله ها خود را جزء مردگان بشمار آوريد.
و در خبر است كه خروس در ذكر خود مى گويد: اى غافلان ذكر خدا كنيد و در ياد او باشيد؛

هنگام سفيده دم خروس سحرى***دانى كه چرا همى كند نوحه گرى
يعنى كه نمودند در آئينه صبح***كز عمر شبى گذشت و تو بى خبرى

و شيخ جامى گفته است :

دلا تا كى در اين كاخ مجازى***كنى مانند طفلان خاكبازى
توئى آن دست پرور مرغ گستاخ***كه بودت آشيان بيرون از اين كاخ
چرا زان آشيان بيگانه گشتى***چو دونان مرغ اين ويرانه گشتى
بيفشان بال و پر ز آميزش خاك***بپر تا كنگره ايوان افلاك
ببين در قصر ازرق طيلسانان***رداى نور بر عالم فشانان
همه دور جهان روزى گرفته***به مقصد راه فيروزى گرفته
خليل آسا درِ ملك يقين زن***نداى لا احب الآفلين زن

2- بلوهر گفت شهرى بود كه عادت مردم آن بود كه مرد غريبى را كه از احوال ايشان اطلاع نداشت پيدا مى كردند، و بر خود يكسال پادشاه و فرمانفرما مى كردند، و آن مرد چون بر احوال ايشان مطلع نبود گمان مى برد كه هميشه پادشاه ايشان خواهد بود، چون يكسال مى گذشت او را از شهر خود عريان و دست خالى و بى چيز بيرون مى كردند و به بلا و مشقتى مبتلا مى شد كه هرگز به خاطرش خطور نكرده بود و پادشاهى در آن مدت موجب وبال و اندوه و مصيبت او بود و مصداق اين شعر مى گشت :

اى كرده شراب حب دنيا مستت***هشيار نشين كه چرخ سازد پستت
مغرور جهان مشو كه چون مثل حنا***بيش از دو سه روزى نبود در دستت

پس در يك سال اهل آن شهر مرد غريبى را بر خود امير و پادشاه كردند. آن مرد به فراستى كه داشت ، ديد كه در ميان ايشان بيگانه و غريب است ؛ به اين سبب با ايشان انس نگرفت و مردى را طلب كرد كه از مردم شهر خودش ‍ بود و از احول آن شهر باخبر بود در باب معامله خود با اهل آن شهر با او مصلحت كرد.
آن مرد گفت كه بعد از يكسال اين جماعت تو را از اين شهر بيرون خواهند كرد و به فلان مكان خواهند فرستاد صلاح تو در آن است كه آنچه مى توانى و استطاعت دارى از اسباب و اموال خود در اين عرض سال به آن مكان فرستى كه تو را بعد از سال به آنجا خواهند فرستاد كه چون به آنجا روى اسباب عيش و رفاهيت تو مهيا باشد و هميشه در راحت و نعمت باشى پس پادشاه به گفته آن شخص عمل نمود و چون سال گذشت و او را از شهر بيرون كردند از اموال خود منتفع گرديد و به عيش و نعمت ، روزگار مى گذرانيد.
مولف گويد كه حق تعالى در قرآن مجيد فرمود: و من عمل صالحا فلانفسهم يمهدون (36) يعنى كسانى كه عمل صالح به جا مى آورند براى آسايش و راحت نفسهاى خود مى گسترانند.
حضرت صادق (ع) فرموده كه عمل صالح مقدمه اى براى رفتن صاحبش به بهشت مى شود همانطور كه خدمتگذار براى صاحب خود وسايل رفاهى فراهم مى كند و حضرت اميرالمؤ منين در كلمات قصار خود فرمود: يابن آدم كن وصى نفسك و اعمل فى مالك ما تؤ ثر ان يعمل فيه من بعدك ؛ يعنى اى فرزند آدم خودت وصى خودت باش و از مال خود آنچه مى خواهى استفاده كن زيرا پس از تو مال وارثان است كه در آن تصرف مى كنند.
پس اى عزيز من :

برگ عيشى به گور خويش فرست***كس نيارد ز پس تو پيش ‍ فرست
خور و پوش و بخشاى و راحت رسان***نگه مى چه دارى ز بهر كسان 
زر و نعمت اكنون بده كان تست*** كه بعد از تو بيرون ز فرمان تست
تو با خود ببر توشه خويشتن***كه شفقت نيايد ز فرزند و زن
غم خويش در زندگى خور كه خويش***به مرده نپردازد از حرص ‍ خويش
به غمخوارگى چون سر انگشت تو***نخارد كسى در جهان پشت تو

قال رسول الله صلى الله عليه و آله : واعلموا ان كل امرى ء على ما قدم قادم و على ما خلف نادم .
از امالى مفيد نيشابورى و تاريخ بغداد نقل شده كه وقتى حضرت اميرالمؤ منين (ع) حضرت خضر را در خواب ديد، از او نصيحتى طلب فرمود. او كف دست خود را به آن حضرت نشان داد، ديد به خط سبزى در آن نوشته شده :

قد كنت ميتا فصرت حيا***و عن قليل تعود ميتا
فابن لدار البقاء بيتا***ودع لدار الفناء بيتا37

3- نقل است كه پادشاهى بود در نهايت عقل و فطانت ، با رعيت خود مهربان بود، و پيوسته در اصلاح ايشان مى كوشيد و به كارهايشان مى رسيد. و آن پادشاه وزيرى داشت موصوف به راستى و صلاح و در اصلاح امور رعيت به او كمك مى نمود و محل اعتماد و مشورت او بود، و پادشاه هيچ امرى را از او مخفى نمى داشت و وزير نيز با پادشاه بر اين منوال بود، و ليكن وزير به خدمت علماء و صلحا و نيكان بسيار رسيده بود و سخنان حق از ايشان فرا گرفته بود، و محبت ايشان را به جان و دل قبول كرده بود، و به ترك دنيا راغب بود، و از جهت تقيه از پادشاه و حفظ نفس خود از ضرر او، هر گاه به خدمت او مى آمد، به ظاهر سجده بتان مى كرد و تعظيم آنها مى نمود و به خاطر مهرى كه به آن پادشاه داشت پيوسته از گمراهى و ضلالت او دلگير و غمگين بود و منتظر فرصتى بود كه در محل مناسبى او را نصيحت كند و او را هدايت نمايد. تا آنكه شبى از شبها بعد از آنكه مردم همگى به خواب رفته بودند پادشاه به وزير گفت كه بيا سوار شويم و در اين شهر بگرديم و ببينيم كه احوال مردم چون است و مشاهده نمائيم آثار بارانهائى را كه در اين ايام برايشان باريده است .
وزير گفت : بلى ، بسيار نيك است و هر دو وارد شدند و در نواحى شهر مى گشتند و در اثناى سير، به مزبله اى رسيدند، نظر پادشاه به روشنائى افتاد كه از طرف مزبله مى تافت . به وزير گفت كه از پى اين روشنايى بايد رفت كه خبر آن را معلوم كنيم ؛ پس از مركب فرود آمدند و روان شدند تا رسيدند به نقبى كه از آن جا روشنايى مى تافت چون نظر كردند مرد درويش و بدقيافه اى را ديدند كه جامه هاى بسيار كهنه پوشيده ، از جامه هايى كه در مزبله ها مى اندازند، پوشيده و متكايى از فضله و سرگين براى خود ساخته و بر آن تكيه زده است و در پيش روى او ابريقى سفالين پر از شراب گذاشته و طنبورى در دست گرفته و مى نوازد و زنى به زشتى خلقت و بدى هيئت و كهنگى لباس شبيه به خودش در برابرش ايستاده و هر گاه كه شراب مى طلبد آن زن ساقى او مى شود، و هر گاه كه طنبور مى نوازد آن زن برايش رقص ‍ مى كند و چون شراب مى نوشد، زن او را تحيت مى كند و ثنا مى گويد به نوعى كه پادشاهان را ستايش مى كنند و آن مرد نيز زن خود را تعريف مى كند و سيدة النساء مى خواند و او را بر جميع زنان برترش مى شمارد و آن هر دو يكديگر را به حسن و جمال مى ستايند و در نهايت سرور و فرح و خنده و طرب عيش مى كنند.
پادشاه و وزير مدتى برپا ايستاده و در حال ايشان نظر مى كردند و از لذت و شادى ايشان از آنحال كثيف تعجب مى كردند، بعد از آن برگشتند. پادشاه به وزير گفت گمان ندارم كه براى من و تو در تمام عمر اين قدر لذت و خوشحالى دست داده باشد كه اين مرد و زن در امشب با هم دارند، و گمان دارم كه هر شب كارشان همين باشد.
پس وزير چون اين سخنان را از پادشاه شنيد فرصت را غنيمت شمرده و گفت : اى پادشاه ، مى ترسم كه اين دنياى ما و پادشاهى تو و اين بهجت و سرورى كه به اين لذتهاى دنيا داريم در نظر آن جماعتى كه پادشاهى را دائمى مى دانند مثل اين مزبله و اين دو شخص نمايد و خانه هاى ما كه سعى در بناء و استحكامش مى كنيم در نظر آن جماعتى كه مساكن سعادت و منازل باقيه آخرت را در نظر دارند چنان نمايد كه اين غار در نظر ما مى نمايد و بدنهاى ما نزد كسانى كه پاكيزگى و نظافت و حسن و جمال معنوى را فهميده اند چنان نمايد كه اين دو بدقيافه زشت در نظر ما مى نمايند، و تعجب آن سعادتمندان از لذت و شادى ما به عيشهاى دنيا مانند تعجب ما باشد از لذت اين دو شخص كه به حال ناخوش دارند.
پادشاه گفت : آيا مى شناسى جمعى را كه به اين صفت كه بيان كردى موصوف باشند؟ وزير گفت : بلى . پادشاه گفت : كيستند؟ وزير گفت : ايشان جمعى اند كه به دين الهى گرويده اند و ملك و پادشاهى آخرت و لذت آن را دانسته اند و پيوسته طالب سعادتهاى آخرتند. پادشاه گفت كه ملك آخرت كدام است ؟ وزير گفت : آن ، نعيم و لذتى است كه شدت و جفا بعد از آن نمى باشد، و غنائى است كه بعد از آن فقر و احتياج نمى باشد؛ پس فى الجمله صفات ملك آخرت را بيان كرد تا آنكه پادشاه گفت كه آيا براى داخل شدن به آن منزل و كسب رستگارى راهى و وسيله اى مى دانى ؟ وزير گفت : بلى ، آن خانه مهيا است براى هر كه آن را از راهش طلب نمايد.
پادشاه گفت : كه چرا تو پيش از اين مرا به چنين خانه راه نمى نمودى و اوصاف آن را براى من بيان نمى كردى ؟ وزير گفت : كه از جلالت و هيبت پادشاهى تو حذر مى كردم . پادشاه گفت كه اگر اين امرى كه تو وصف كردى تحقق يابد سزاوار نيست كه ما او را ضايع كنيم و سعى در تحصيل آن ننمائيم بلكه بايد جهد كنيم تا خبر آن را مشخص نمائيم و به آن ظفر يابيم . وزير گفت كه رخصت مى فرمائى كه مكرر وصف آخرت براى شما بيان كنم تا يقين شما زياده گردد پادشاه گفت كه بلكه تو را امر مى كنم كه شب و روز در اين كار باشى و نگذارى كه من به امر ديگرى مشغول گردم ، و دست از اين سخن بر ندارى به درستى كه اين امر، عجيب و غريب است كه آن را سهل نمى توان شمرد و از چنين امر عظيمى غافل نمى توان شد و بعد از اين سخنان ، وزير و پادشاه راه نجات پيش گرفته به سعادت ابدى فائز گرديدند.
مؤ لف گويد كه شايسته ديدم در اين مقام براى زيادتى بصيرت مؤ منان تبرك جويم به ذكر چند كلمه از يكى از خطب شريفه امير مؤ منان (ع):
قال : احذروا هذه الدنيا الخداعة الغدارة التى قد تزينت بحليها، و فتنت بغرورها، و غرت بآمالها، و تشوقت لخطابها فاصبحت كالعروس المجلوة و العيون اليها ناظرة و النفوس بها مشغوفة و القلوب اليها تائقة ، و هى لازواجها كلهم قاتلة ، فلا الباقى بالماضى معتبر و لا الآخر بسوء اثرها الاول مزدجر.
يعنى اى مردم ، از اين دنياى فريبنده مكر كننده در حذر باشيد كه خود را به زينتهاى خود آرايش كرده ، و دلها را به باطلهاى خود ربوده و فريفته و بيهوده اميدوار كرده است به اميدهاى خود، و خود را آراسته و بر محلى بر آمده تا به كسانى كه خواستگارى او مى كنند بنگرد پس مانند عروس خود را جلوه داده و چشمها به سوى او نظر افكنده اند و نفوس ، شيفته او شده اند و دلها به سوى او آرزومند گشته اند و او تمامى شوهرهاى خود را كشته است ؛(38) پس نه اشخاصى كه باقى هستند از گذشته ها عبرت مى گيرند و نه آنهائى كه در آخر هستند به سبب بدى اثر دنيا با اشخاصى كه در اول بودند، خود را از او باز مى دارند. پس حضرت بيان فرمود دنائت و پستى دنيا را به آنكه خداوند تعالى دنيا را از اولياء و دوستان خود گرفت و براى دشمنان خود گسترانيد، پس گرامى داشت پيغمبر خود محمد صلى الله عليه و آله را هنگامى كه از گرسنگى سنگ بر شكم خود مى بست و موسى كليم خود را كه از گرسنگى گياه بيابان مى خورد به نحوى كه از شدت لاغرى و كمى گوشت سبزى آنها از زير پوست شكمش ديده مى شد پس آن حضرت به برخى از زهد انبياء و اعراضشان از دنيا اشاره كرد.
آنگاه فرمود كه اين پيغمبران دنيا را از خود به منزله مردارى فرض كردند كه براى احدى حلال نيست كه از آن خود را سير كند مگر در حال ضرورت به مقدارى كه نفسى بر ايشان باقى بماند و روحشان بيرون نرود، و دنيا نزد آنها به منزله مردارى بود كه بوى گند آن شديد باشد كه هر كس از نزد آن بگذرد دماغ و دهن خود را بگيرد؛ پس ايشان مقدارى كه به تكلف ، ايشان را به منزل برساند، از دنيا بهره مى گيرند و به خاطر گنديدگى آن ، خود را سير نمى كنند، و تعجب كنند از كسانى كه خود را سير مى كنند و شكم خود را پر مى كنند و راضى مى شوند به آنكه دنيا نصيب و بهره ايشان باشد.
اى برادران ، به خدا سوگند كه دنيا از براى كسى كه خيرخواه نفس خود باشد از مردار گنديده تر است ليكن كسى كه نشو و نما كرده در دباغ خانه ، بوى گند آنجا را حس نمى كند ولى موجب اذيت و آزار كسانى مى شود كه از آنجا مى گذرند.
و نيز آن حضرت فرمود: و اياك اءن تغتر بما ترى من اخلاد اهلها و تكالبهم عليها فانهم كلاب عاوية و سباع ضارية يهد بعضها على بعض ، ياءكل عزيزها ذليلها و كثيرها قليلها؛ يعنى و مبادا كه فريفته شوى به آنچه مى بينى از ميل كردن اهل دنيا به دنيا و برجستن و نزاع كردن آنها با همديگر در سر دنيا زيرا كه ايشان سگهايى باشند بانگ كننده و درندگانى كه در پى صيدند كه بعضى از ايشان بر بعضى ديگر بانگ زنند عزيز آنها ذليلشان را مى خورد و آنكه بسيار است قليل خود را.
فقير گويد: حكيم سنايى اين مطلب را اخذ كرده و به نظم آورده و فرموده است :

اين جهان بر مثال مردارى است***كركسان گرد او هزار هزار
اين ، مر آن را همى زند مخلب***آن مر اين را همى زند منقار
آخر الامر بگذرند همه***وز همه باز ماند اين مردار 
اى سنائى نداى مرگ رسيد***گوشه اى گير از اين جهان هموار
هان و هان تا تو را چه خود نكند***مشتى ابليس ديده طرار

قال اميرالمؤ منين (ع): والله لدنياكم هذه اهون فى عينى من عراق خنزير فى يد مجذوم به خدا سوگند كه اين دنياى شما خوارتر است در ديدگان من از استخوان بى گوشت خوكى كه در دست صاحب جذام باشد. و اين نهايت تحقير است از دنيا؛ چه استخوان از هر چيزى بى ارزشتر است به خصوص اگر از خوك باشد و به خصوص اگر در دست مجذوم باشد كه در آن حال هيچ چيز از آن پليدتر نيست .
4- براى اشخاصى است كه عمرى به نعمت حق تعالى گذرانيده اند چون مقام امتحان و ابتلاء آنها شد كفران نعمت كرده و روى از منعم حقيقى تافتند و به سوى غير خدا شتافتند و مرتكب كارهايى شدند كه شايسته آنها نبود.
و اين مثل را شيخنا البهائى در كشكول ذكر نموده و آن را به نظم در آورده و ما در اينجا اكتفا به همان نظم شريف نموده و آن را از كشكول نقل مى نمائيم .

عابدى در كوه لبنان بد مقيم روى دل از غير حق بر تافته روزها مى بود مشغول صيام نصف آن شامش بدى نصفى سحور بر همين منوال حالش مى گذشت از قضا يك شب نيامد آن رغيف كرده مغرب را ادا وانگه عشا بس كه بود از بهر قوتش اضطراب صبح چون شد زان مقام دلپذير بود يك قريه به قرب آن جبل عابد آمد بر در گبرى ستاد عابد آن نان بستد و شكرش بگفت كرد آهنگ مقام خود دلير در سراى گبر بد گرگين سگى پيش او گر خط پرگارى كشيد بر زبان گر بگذرد لفظ خبر كلب در دنبال عابد پو گرفت زان دو نان ، عابد يكى پيشش فكند سگ بخورد آن نان و از پى آمدش عابد آن نان دگر دادش روان كلب ، آن نان دگر را نيز خورد همچو سايه از پى او مى دويد گفت عابد چون بديد اين ماجرا صاحبت غير دو نان چيزى نداد ديگرم از پى دويدن بهر چيست سگ به نطق آمد كه اى صاحب كمال هست از وقتى كه بودم من صغير گوسفندش را شبانى مى كنم گه به من از لطف نانى مى دهد گاه از يادش رود اطعام من روزگارى بگذرد كاين ناتوان گاه هم باشد كه اين گبر كهن چون كه بر درگاه او پرورده ام هست كارم بر در اين پير گبر تو كه نامد يك شبى نانت بدست از در رزاق رو بر تافتى بهر نانى دوست را بگذاشتى خود بده انصاف اى مرد گزين مرد عابد زين سخن مدهوش شد اى سگ نفس بهايى ياد گير بر تو گر از صبر نگشايد درى   در بن غارى چو اصحاب رقيم گنج عزت را ز عزلت يافته يك ته نان مى رسيدش وقت شام و ز قناعت داشت در دل صد سرور نامدى از كوه هرگز سوى دشت شد ز جوع آن پارسا زار و نحيف دل پر از وسواس و در فكر عشا نه عبادت كرد عابد شب نه خواب بهر قوتى آمد آن عابد بزير اهل آن قريه همه گبر و دغل گبر او را يك دو نان جو بداد وز وصل طعمه اش خاطر شكفت تا كند افطار بر خبز شعير مانده از جوع استخوانى و رگى شكل نان بيند بميرد از خوشى خبز پندارد رود هوشش ز سر از پى او رفت و رخت او گرفت پس روان شد تا نيابد زو گزند تا مگر بار دگر آزاردش تا كه باشد از عذابش در امان پس روان گرديد از دنبال مرد عف عف مى كرد و رختش ‍ مى دريد من سگى چون تو نديدم بى حيا وان دو را خود بستدى اى كج نهاد وين همه رختم دريدن بهر چيست ؟ بى حيا من نيستم چشمت بمال مسكنم ويرانه اين گبر پير خانه اش را پاسبانى مى كنم گاه مشت استخوانى مى دهد در مجاعت تلخ گردد كام من نه ز نان يابد نشان نه ز استخوان نان نيابد بهر خود نه بهر من رو به درگاه دگر ناورده ام گاه شكر نعمت او گاه صبر در بناى صبر تو آمد شكست بر در گبرى روان بشتافتى كرده اى با دشمن او آشتى بى حياتر كيست من يا تو ببين ؟ دست خود بر سر زد و بيهوش ‍ شد اين قناعت از سگ آن گبر پير از سگ گرگين گبران كمترى

مؤ لف گويد: چه نيكو است در اين مقام نقل اين كلام از شيخ سعدى كه گفته : اجل كائنات از روى ظاهر آدميست و اذل موجودات سگ ، به اتفاق خردمندان سگ حق شناس به از آدمى ناسپاس .

سگى را لقمه اى هرگز فراموش***نگردد گر زنى صد نوبتش
و گر عمرى نوازى سفله اى را***سنگ به كمتر چيزى آيد با تو در جنگ

و چه قدر شايسته است در اينجا ذكر اين خبر شريف كه دل را نورانى و چشم را روشن مى كند:
روايت شده كه حضرت صادق (ع) را غلامى بود كه هر گاه آن حضرت سواره به مسجد مى رفت آن غلام همراه بود، چون آن حضرت از استر پياده مى گشت و داخل مسجد مى شد آن غلام استر را نگاه مى داشت تا آن جناب مراجعت كند. اتفاقا در يكى از روزها كه آن غلام بر در مسجد نشسته و استر را نگه داشته بود چند نفر مسافر از اهل خراسان پيدا شدند يكى از آنها رو كرد به او و گفت : اى غلام ميل دارى كه از آقاى خود حضرت صادق (ع) خواهش كنى كه مرا مكان تو قرار دهد و من غلام او باشم و به جاى تو بمانم و مالم را به تو بدهم ، و من مال بسيار از هر گونه دارم ، تو برو و آن مالها را بگير و من به جاى تو اينجا مى مانم .
غلام گفت : اين را از آقاى خود خواهش مى كنم ، پس رفت خدمت حضرت صادق (ع) و گفت : فدايت شوم ، خدمت مرا نسبت به خودت و طول خدمتم را مى دانى ؛ پس هر گاه حق تعالى خيرى را براى من رسانيده باشد شما منع آن خواهى كرد؟ فرمود: من آنرا از نزد خود به تو خواهم داد و تو را از غير خود منع مى كنم پس غلام قصه آن مرد خراسانى را با خويش براى آن جناب حكايت كرد. حضرت فرمود: اگر تو در خدمت ما بى ميل شده اى و آن مرد به خدمت ما مايل شده او را قبول مى كنم پس چون غلام رفت حضرت او را طلبيد، فرمود: به جهت طول خدمت تو در نزد ما يك نصيحتى به تو مى كنم و آن اين است چون روز قيامت شود حضرت رسول چسبيده باشد به نور ((الله )) و اميرالمؤ منين آويخته باشد به رسول خدا و ائمه (عليهم السلام ) آويخته به اميرالمؤ منين (ع) و شيعيان ما آويخته باشند به ما، پس داخل شوند در جائى كه ما داخل شويم و وارد شوند آنجائى كه ما وارد شويم . غلام چون اين را شنيد عرض كرد من از خدمت شما جايى نمى روم و در خدمت شما خواهم بود و اختيار مى كنم آخرت را بر دنيا و به سوى آن مرد بيرون رفت . مرد خراسانى گفت : اى غلام آيا از نزد حضرت صادق (ع) بيرون آمدى و خداحافظى كردى . غلام كلام حضرت را براى او نقل كرد و او را به خدمت آن جناب برد. حضرت ولايت و دوستى او را پذيرفت و امر فرمود كه هزار اشرفى به غلام دادند.
اين فقير نيز خدمت آن حضرت عرض مى كنم كه اى آقاى من ، من تا خود را شناخته ام خود را بر در خانه شما ديده ام و گوشت و پوست خود را از نعمت شما پروريده ام اميد آنست كه در اين آخر عمر از من نگهدارى فرمائيد و از اين در خانه مرا دور نفرمائيد و من به لسان ذلت و افتقار پيوسته عرض مى دارم :

عن حماكم كيف انصرف***و هواكم لى به شرف
سيدى لا عشت يوم ارى***فى سوى ابوابكم اقف 40

5 - براى دنائت و پستى جهل ، و تحريص بر علم و هنر.

ابوالقاسم راغب اصفهانى در كتاب ذريعه آورده كه مرد حكيم دانايى بر مردى وارد شد، ديد خانه اى آراسته و فرشهاى ملوكانه پهن نموده و لكن صاحب منزل مرديست جاهل و نادان ، عارى از حليه علم ، خالى از فضيلت ، به صورت انسان .
آن حكيم كه چنين ديد بر صورت او آب دهان انداخت . آن مرد از اين كار حكيم بر آشفت و گفت : اين چه سفاهت و بيخردى بود كه از تو سر زد اى حكيم ؟ حكيم فرمود: اين سفاهت نبود بلكه حكمت بود؛ زيرا كه آب دهان را در جايى كه خسيس تر و پست ترين جاهاى منزل است مى افكنند، و من نديدم در منزل تو پست تر از تو جائى باشد، لاجرم تو را شايسته اين كار ديدم پس آب دهان خود را به صورت تو افكندم .
مؤ لف گويد: اين مرد دانا بر قباحت و دنائت جهل او را تنبه فرمود و اينكه قبح و زشتى آن با داشتن منزل خوب و پوشيدن لباسهاى فاخر زايل نخواهد شد. و لكن مخفى نماند كه فضيلت براى علم وقتى است كه با عمل همراه باشد و اين فضيلت با آن خصلت شريفه تواءم گردد.
چه خوب گويد شاعر:

نيست از بهر آسمان ازل***نردبان پايه به ز علم و عمل
علم سوى در اله برد***نه سوى ملك و مال و جاه برد
هر كه را علم نيست گمراه است***دست او زانسراى كوتاه است
كار بى علم تخم در شور است***علم بى كار زنده در گور است
حجت ايزدى است در گردن***خواندن علم و كار ناكردن 
آنچه دانسته اى به كار در آر***خواندن علم جوى از پى كار
تا تو در علم با عمل نرسى***عالمى فاضلى ولى نه كسى 
علم در مزبله فرو نايد***كه قدم با حدث نمى پايد
چند از اين ترهات محتالى***چشمها درد و لاف كحالى
دانش آن خوبتر ز بهر بسيج***كه بدانى كه مى ندانى هيچ

قال عيسى بن مريم (ع): اشقى الناس من هو معروف عند الناس بعلمه مجهول بعمله ؛ يعنى حضرت عيسى (ع) فرمود: شقى ترين مردم كسى است كه معروف باشد نزد مردم به علم و مجهول باشد به عمل .
حكيم سنايى فرمود:

اى هواهاى تو خداانگيز***وى خدايان تو خدا آزار 
ره رها كرده اى از آنى گم***عز ندانسته اى از آنى خوار 
علم كز تو، تو را نه بستاند***جهل از آن علم به بود صد بار 
غول باشد نه عالم آنكه از او***بشنوى گفت و نشنوى كردار
عالمت غافل است و تو غافل***خفته را خفته كى كند بيدار 
كى در آيد فرشته تا نكنى***سگ ز در دور و صورت از ديوار
ده بود آن نه دل كه اندر وى***گاو خر باشد و ضياع و عقار 
سائق و قائد و صراط الله***به ز قرآن مدان و به ز اخبار

تمام شد آنچه مقدر شده بود ثبت آن در اين رساله شريفه در نيمه شهر رمضان المبارك روز ولادت با سعادت سبط جليل حضرت خير الورى جناب امام حسن مجتبى (ع)، سنه 1347. و چون رساله در اين ماه شريف تمام شد مناسب است كه به دو دعاى شريف ختم شود:
اول : شيخ مفيد در كتاب مقنعه روايت كرده از ثقه جليل القدر، على بن مهزيار از حضرت ابو جعفر جواد (ع) كه مستحب است بسيار بگويى در هر وقت از شب يا روز اين ماه از اول تا به آخر آن :
يا ذا الذى كان قبل كل شيى ء ثم خلق كل شى ء، ثم يبقى و يفنى كل شى ء يا ذا الذى ليس كمثله شى ء و يا ذا الذى ليس فى السموات العلى و لا فى الاءرضين السفلى ، و لا فوقهن و لا تحتهن و لا بينهن

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب‌ها: