فصل هفتم : به سوى سرزمين شهادت

 امـام حـسـيـن ( عـليـه السـّلام ) مـكـه را تـرك كرد و در آنجا نماند؛ زيرا دانسته بود يزيد گروهى تروريست را براى به شهادت رساندن حضرت ـ اگرچه به پرده هاى كعبه چنگ زده باشد ـ فرستاده است ؛ لذا از اين موضوع انديشناك شد كه مبادا در حرم خدا كه امن است و در ماه حرام ، خونش ريخته شود.
عـلاوه بر آن ، سفير امام ، مسلم بن عقيل به امام نامه نوشته بود و آمادگى كوفيان براى اسـتـقـبـال از حـضـرت و جـانـبـازى در راه ايـشـان بـراى تـشـكيل حكومت علوى در آن خطه و پشتيبانى كامل آنان را از حضرت اعلام نموده و امام را به آمدن به كوفه تشويق كرده بود.
امام همراه خانواده و گروهى تابناك از برومندان بنى هاشم كه اسوه هاى مردانگى ، عزم و اسـتوارى بودند و در راءسشان حضرت ابوالفضل قرار داشت ، با پرچمى برافراشته بـر سـر امـام حـسـيـن كـه از مـكه راه كربلا، سرزمين شهادت و وفادارى را پيش گرفتند. حـضـرت عـباس همواره مراقب كاروان و برآوردن خواسته هاى بانوان و فرزندان برادرش بود و با كوششهاى خود، سختى راه را آسان مى كرد و مشكلات آنان را برآورده مى ساخت ، به اندازه ايى كه محبت و توجه او را وصف ناپذير يافتند.
امـام بـا طـوفـانـى از انـديـشـه هـاى تـلخ ، مـسـيـر جـاودانـى خـود را دنـبـال مـى كـرد، يـقين داشت همان كسانى كه با نامه هاى خود امام را به آمدن تشويق كرده بـودنـد، او و خاندانش را به شهادت خواهند رساند. در راه ، شاعر بزرگ ((فرزدق ـ همام بن غالب ـ)) به خدمت امام مشرف شد و پس از سلام و درود گفت :
((پدر و مادرم به فدايت يابن رسول اللّه ! چه شد كه حج را رها كردى ؟)).
امام تلاش حكومت را براى به شهادت رساندن ايشان به او گفت و ادامه داد:
((اگر عجله نمى كردم ، كشته مى شدم ...)).
سپس حضرت سريعاً از او پرسيد:
((از كجا مى آيى ؟)).
ـ از كوفه .
ـ ((اخبار مردم را برايم بازگو)).
فـرزدق بـا آگـاهـى و صـداقت ، وضعيت موجود كوفه را براى امام بيان كرد، آن را نااميد كننده توصيف نمود و گفت :
((به شخص آگاهى دست يافته اى . دلهاى مردم با تو و شمشيرهايشان با بنى اميه است ، قـضـا از آسمان فرود مى آيد، خداوند هر چه اراده كند انجام مى دهد... و پروردگار ما هر روز در كارى است ...)).
امـام بـا بـيـانات ذيل ، سخنان فرزدق را تاءييد كرد، او را از عزم استوار و اراده نيرومند خـود بـراى جـهـاد و دفـاع از حريم اسلام با خبر ساخت و توضيح داد كه اگر به مقصود دست يافت كه چه بهتر والاّ در راه خدا به شهادت رسيده است : ((راست گفتى ، همه كارها، از آن خـداسـت ، خـداوند آنچه اراده كند انجام مى دهد و پروردگار ما هر روز در كارى است ، اگـر قـضـاى الهـى بر مقصود ما قرار گرفت ، بر نعمتهايش او را سپاس مى گزاريم و بـراى اداى شـكرش از همويارى مى خواهيم و اگر قضاى حق ، مانع خواسته ما گشت ، آنكه حق ، نيّت او و پرهيزگارى طينت او باشد، از جاده حقيقت جدا نشده است )).
سپس حضرت اين ابيات را سرودند:
((اگـر دنـيا ارزشمند تلقى مى شود، پس خانه پاداش الهى برتر و زيبنده تر است . و اگر بدنها براى مرگ ساخته شده اند، پس كشته شدن آدمى با شمشير در راه خدا، بهتر اسـت . و اگـر روزيـهـاى آدمـيـان مقدّر و معين باشد، پس تلاش كمتر آدمى دربه دست آوردن روزى ، زيـبـاتـر اسـت . و اگـر مـقـصـود از جـمـع آورى امـوال ، واگـذاشـتـن آنـهـاسـت ،پـس چـراآدمـى نـسـبـت بـه ايـن واگـذاشـتـنـى هـا بخل مى ورزد؟)). (57)
ايـن ابـيـات ، گـويـاى زهـد حـضـرت در دنـيـا، عـلاقـه شـديـدشـان بـه ديـدار خـداونـد متعال و تصميم استوار و خلل ناپذيرشان بر جهاد و شهادت در راه خداست .
ديـدار امـام بـا فـرزدق ، تن به ذلت دادن مردم و بى توجهى شان به يارى حق را نشان داد. فـرزدق كه از آگاهى اجتماعى و فرهنگى برجسته اى برخوردار بود، امام و ريحانه رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) را ديد كه به سوى شهادت پيش مى رود و نيروهاى بـاطـل بـراى جـنـگ بـا ايـشـان آمـاده شـده انـد، ليـكـن از همراهى با حضرت و يارى ايشان خـوددارى كـرد و زنـدگـى را بـر شـهـادت تـرجـيـح داد. اگـر حال فرزدق چنين باشد، پس درباره جاهلان و مردم نادان و سياهى لشكر چه بايد گفت ؟!
خبر شهادت مسلم (ع )
كـاروان حـسـيـنـى بدون توقف ، صحرا را درنورديد، تا آنكه به ((زرود)) رسيد، در آنجا حـضـرت امام حسين ( عليه السّلام )، مردى را مشاهده كرد كه از سمت كوفه مى آيد، لذا به انتظار آمدن او در همانجا توقف كرد، زمانى كه آن مرد امام حسين ( عليه السّلام ) را ديد، از مـسـيـر اصـلى خـارج شـده و بـه راه خـود ادامـه داد. ((عـبداللّه بن سليمان اسدى و منذر بن المـُشـْمـعـل اسـدى )) كـه هـمـراه امـام بـودنـد و عـلاقـه ايـشـان را به پرس و جو از آن مرد دريـافتند، به شتاب خود را به او رساندند و اخبار كوفه را از او پرسيدند. در پاسخ آن دو نـفـر گـفـت :((قـبـل از خـروج از كـوفـه ديـدم كـه مـسـلم بـن عـقـيـل و هـانـى بـن عـروه را كـشـتـنـد و ريسمان در پاهايشان انداختند و در بازارها بر زمين كشيدند)).
آنان با آن مرد وداع كردند و شتابان نزد امام آمدند. همينكه حضرت در ((ثعلبيه )) فرود آمد، آنان به ايشان گفتند:
((خـداونـد تـو را مـشـمـول رحـمـت خـود قـرار دهـد، خـبرى داريم ، اگر بخواهى آن را آشكار گوييم و اگر اراده كنى ، آن را نهانى به شما بگوييم )).
حضرت نگاهى به اصحاب بزرگوار خود كرد و سپس گفت :
((اينان محرم رازند)).
[آن دو نفر گفتند]:((سوارى را كه غروب ديروز از رو به رويمان آمد ديديد؟)).
[امام فرمود]:((آرى ، مى خواستم از او پرس و جو كنم )).
[در ادامه به امام عرض كردند]:((به خدا سوگند! اخبار او را براى شما به دست آورديم ، او مـردى اسـت از ما، صاحب راءى و صدق و خرد، وى براى ما گفت كه از كوفه خارج نشده بود كه ديد مسلم و هانى را كشتند و اجسادشان را در بازارهاى كوفه بر زمين كشيدند...)).
دلهاى علويان و شيعيان آنان از اين خبر فاجعه آميز، پاره پاره شد، انفجار گريه و مويه ، آنـجـا را لرزانـد و سـيـل اشـك سـرازيـر شـد؛ بـانـوان اهـل بـيـت نيز شريك گريه آنان شدند. و برايشان پيمان شكنى و نيرنگ كوفيان آشكار شد و دريافتند كه اهل بيت به همان سرنوشتى دچار خواهند شد كه مسلم دچار گشت .
امام متوجه فرزندان و نوادگان عقيل گشت و فرمود:
((نظر شما چيست ؟ مسلم كشته شده است )).
آن رادمـردان چـون شيرانى از جا جهيدند، مرگ را خوار شمردند، زندگى را مسخره كردند، پايدارى خود را بر ادامه راه مسلم اعلام كردند و گفتند:
((نـه ، بـه خـدا قـسـم ! باز نمى گرديم تا آنكه انتقام مسلم را بگيريم يا همچون او به شهادت برسيم )).
پدر آزادگان در تاءييد گفته آنان فرمود:
((پس از آنان ديگر زندگى ارزشى ندارد)).
سپس ابيات زير را برخواند:
((پيش مى روم ، مرگ بر رادمرد ننگ نيست ، اگر نيت حقى داشته باشد و در حاليكه مسلمان است جهاد كند. پس اگر بميرم ، پشيمان نمى شوم و اگر زنده بمانم ، ملامت نمى گردم . همين ننگ تو را بس كه ذليل گردى و تو را به ناشايست مجبور كنند)). (58)
اى پـدر آزادگان ! تو استوار، مصمم ، سربلند، باعزم و با چهره اى روشن در راه كرامت بـه سـوى مـرگ پـيـش رفـتـى و در بـرابـر آن پـليـدان غـرقـه در گـنـداب گـنـاه و رذايل ، سست نشدى ، تن ندادى و ساكت نماندى .
خبر دردناك شهادت عبداللّه
كـاروان امـام بـدون درنـگ همچنان پيش مى رفت ، تا آنكه به ((زباله )) (59) رسـيـد. در آنـجـا خـبر جانگداز شهادت قهرمان بزرگ ((عبداللّه بن يقطر)) را به حضرت دادنـد. امـام ، عـبـداللّه را بـراى مـلاقـات بـا مـسـلم بـن عـقـيـل فـرسـتـاده بـود، امـا ماءموران ابن زياد او را دستگير كردند و تحت الحفظ نزد پسر مرجانه فرستادند. همينكه او را پيش آن پليد پست آوردند، بر او بانگ زد:
((بـر بـالاى مـنـبر شو و كذّاب ـ مقصودش امام حسين بود ـ پسر كذّاب را لعن كن ، تا آنگاه راءى خود را در باب تو صادر كنم ...)).
پسر مرجانه او را مثل ماءموران خود و از سنخ جلادانش مى پنداشت كه ضميرشان را به او فـروخـتـه بـودنـد، غـافـل از آنـكـه عـبـداللّه از آزادگـان بـى مـانـنـدى اسـت كـه در مـكـتـب اهـل بـيـت ( عـليهم السّلام ) پرورده شده اند و براى اين امت ، شرف و افتخار به يادگار گذاشته اند.
قهرمان بزرگ بر منبر رفت ، صدايش را كه صدايى كوبنده و حق خواه بود بلند كرد و گفت :
((اى مردم ! من فرستاده حسين پسر فاطمه ، به سوى شما هستم تا او را يارى كنيد و عليه اين زنازاده ، پسر زنازاده ، پشتيبان حضرت باشيد...)).
عـبـداللّه سـخـنـان انـقـلابـى خـود را پـى گـرفـت و كـوفـيـان را بـه يـارى ريـحـانـه رسـول خـدا و دفاع از او و ستيز با حكومت اموى كه مسلمانان را خوار كرده و آزاديها و اراده شـان را سـلب نـمـوده بـود، دعوت كرد. پسر مرجانه از خشم ، سياه شد و بر خود پيچيد، پـس دسـتور داد اين بزرگ مرد را از بام قصر به زير اندازند. ماءموران او را بر بالاى قصر بردند و از آنجا به پايين انداختند كه بر اثر آن ، استخوانهاى عبداللّه خرد شد و هنوز جان در بدن داشت كه مزدور پليد ((عبدالملك لخمى )) براى تقرب به پسر مرجانه ، سر عبداللّه را از تن جدا كرد.
خـبـر شهادت عبداللّه بر امام سنگين بود و ايشان را از زندگى نوميد كرد و دانست كه به سوى مرگ پيش مى رود، لذا دستور داد اصحاب و همراهانى كه عافيت طلبانه همراه امام راه افـتـاده بـودنـد، جـمـع شـونـد، سپس كناره گيرى مردم از يارى امام و جهت گيرى آنان به سوى بنى اميه را باايشان در ميان گذاشت وفرمود:
((امـا بعد: شيعيان ما، ما را واگذاشتند، پس هر كس از شما دوست دارد، مى تواند راه خود را بگيرد و برود كه من بيعتم را برداشتم )).
آزمـنـدانـى كـه بـراى بـه دست آوردن غنيمت و دستيابى به مناصب دولتى ، گرد حضرت جـمـع شـده بـودنـد، ايـشـان را واگـذاشتند و پراكنده شدند، تنها اصحاب بزرگوار كه آگاهانه از حضرت پيروى كرده بودند و كمترين طمعى نداشتند با ايشان ماندند.
در آن مرحله تعيين كننده ، امام به صراحت ، واقعيت را با اصحاب خود در ميان گذاشت ، به آنـان گـفـت كه به سوى شهادت مى رود نه سلطنت و قدرت و هر كس با او بماند با كسب رضاى خدا رستگار خواهد شد.
اگـر امـام از شـيـفتگان حكومت بود، چنين به صراحت سخن نمى گفت و مسايلى را پنهان مى داشت ؛ زيرا در آن هنگام بيشترين نياز را، به ياور و پشتيبان داشت .
امـام در هـر مـوقـعـيـتـى ، از اصـحـاب و اهـل بيت خود مى خواست تا از او كناره گيرى كنند و حـضرت را واگذارند. علت اين كار آن بود كه همه آگاهانه پايان حركت خود را بدانند و كسى ادعا نكند از واقعيت بى خبر بوده است .
ديدار با حرّ
كـاروان امـام صـحـرا را درمـى نـورديـد تا آنكه به ((شراف )) رسيد. در آنجا چشمه آبى بـود. حـضـرت بـه رادمـردانش دستور داد هرچه مى توانند با خود آب بردارند. آنان چنان كردند و كاروان امام مجدداً به حركت درآمد. ناگهان يكى از اصحاب امام ، بانگ تكبير سر داد، حضرت شگفت زده از او پرسيد:
((چرا تكبير گفتى ؟)).
ـ نخلستانى ديدم .
يكى از اصحاب امام كه راه را مى شناخت ، سخن او را رد كرد و گفت :
((اينجا اصلاً نخلى نيست ، آنها پيكانهاى نيزه ها و گوشهاى اسبانند)).
امـام در آن نـقـطـه تـاءمـل كرد و سپس گفت : ((من هم آنها ـ نيزه ها و گوشهاى اسبان ـ را مى بينم )).
امـام دانـسـت كـه آنـان طـلايـگـان سپاه اموى هستند كه براى جنگ با ايشان آمده اند، پس به اصحاب خود فرمود:
((آيـا پـنـاهگاهى نداريم تا بدان پناه ببريم و آن را پشت خود قرار دهيم و با آنان از يك جهت رو در رو شويم ؟)).
يكى از اصحاب كه به راهها، نيك آشنا بود به حضرت گفت :
((چـرا، در كـنارتان كوه ((ذو حُسَم )) قرار دارد، اگر به سمت چپتان بپيچيد و بر آن دست يابيد و زودتر برسيد، خواسته شما برآورده شده است )).
كـاروان امام بدان سمت پيچيد. اندكى نگذشت كه لشكر انبوهى به رهبرى ((حر بن يزيد ريـاحـى )) آنان را متوقف كرد. پسر مرجانه از او خواسته بود ((صحراى جزيره )) را طى كند تا امام را پيدا كرده بازداشت نمايد.
تـعـداد سـپـاهـيـان حرّ به گفته مورخان حدود هزار سوار بود. آنان در ظهر، راه را بر امام بستند در حالى كه از شدت تشنگى در آستانه هلاكت بودند. حضرت بر آنان ترحم كرد و به اصحاب خود دستور داد آنان و اسبانشان را سيراب كنند. ياران امام تمام افراد سپاه دشـمـن را سـيـراب كردند و سپس متوجه اسبان شدند و با ظروف مخصوصى ، آنها را نيز سـيـراب كـردنـد؛ ظـرف را در مـقـابـل اسـبـى مى گرفتند و پس از آنكه چند بار از آن مى نوشيد، نزد اسب ديگر مى رفتند تا آنكه تمامى اسبان سيراب شدند.
امـام بـه آن درنـدگـان پـسـت كـه بـه جـنگ حضرت آمده بودند، چنين لطف كرد و از تشنگى كـُشـنـده نـجاتشان داد، ليكن اين مروّت و انسانيت امام در آنان اثرى نداشت و آنان بر عكس رفتار كردند، آب را بر خاندان نبوت بستند تا آنكه دلهايشان از تشنگى پاره پاره شد.
سخنرانى امام (ع )
امـام ( عـليـه السـّلام ) براى واحدهاى آن سپاه سخنرانى بليغى ايراد كرد و طى آن روشن كـرد كـه بـراى جـنگ با آنان نيامده است ، بلكه براى رهايى ايشان حركت كرده است و مى خـواهد آنان را از ظلم و ستم امويان نجات دهد. همچنين آمدن ايشان به درخواست خود كوفيان بـوده اسـت كـه بـا ارسـال نمايندگان و نامه ها از حضرت ، براى برپايى حكومت قرآن دعـوت كـرده انـد. در ايـنـجـا فـقـراتـى از بـيـانـات آن بـزرگـوار را نقل مى كنيم :
((اى مـردم ! در بـرابـر خداوند بر شما حجت را تمام مى كنم و راه عذر را مى بندم ، من به سـوى شـما نيامدم مگر پس از رسيدن نامه هايتان و فرستادگانتان كه گفته بوديد: و ما را امـامـى نـيـست ، پس به سوى ما روى بياور، چه بسا كه خداوند ما را به وسيله تو بر طريق هدايت مجتمع كند. پس اگر همچنان بر گفته هاى خود هستيد كه من نزدتان آمده ام ، لذا بـا دادن عـهـد و پيمانى مرا به خودتان مطمئن كنيد و اگر از آمدن من خشنود نيستيد، از شما روى مى گردانم و به جايى كه از آن به سويتان آمدم ، باز مى گردم )).
آنان خاموش ماندند؛ زيرا اكثريتشان از كسانى بودند كه با حضرت ، مكاتبه كرده و با سفير بزرگ حضرت ، مسلم بن عقيل به عنوان نايب ايشان بيعت كرده بودند.
هـنـگـام نماز ظهر شد، امام به مؤ ذن خود ((حجاج بن مسروق )) دستور دادبراى نماز، اذان و اقامه بگويد. پس از پايان اقامه ، حضرت متوجه حرّ گشت و فرمود:
((آيا مى خواهى با يارانت نماز بخوانى ؟)).
حرّ، مؤ دّبانه پاسخ داد:
((نه ، بلكه به شما اقتدا مى كنيم )).
سپاهيان حرّ به امام و ريحانه رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) اقتدا كردند و پس از پـايـان نماز به محل خود بازگشتند. هنگام نماز عصر نيز حرّ با سپاهيان خود آمدند و به نـمـاز جـمـاعت امام پيوستند. پس از پايان نماز، حضرت ، با حمد و سپاس خداوند، خطابه غرايى به اين مضمون ايراد كردند:
((اى مـردم ! اگـر تـقـواى خـدا پـيـشـه كـنـيـد و حـق را بـراى اهل آن بخواهيد، مورد رضايت خدا خواهيد بود. ما خاندان نبوت به خلافت سزاوارتر از اين مـدعـيان دروغين و رفتاركنندگان به ظلم و ستم در ميان شما هستيم . اگر از ما كراهت داشته باشيد و به حق ما جهل بورزيد و نظرتان جز آن باشد كه نامه هايتان از آن حاكى بود، بازخواهم گشت ...)).
امـام ، آنـان را بـه تـقـواى خـدا، شـنـاخـت اهـل حـق و داعـيان عدالت فراخواند؛ زيرا اطاعت از فـرمـايـش امـام ، مـوجـب خـشـنـودى خـداونـد و نـجات خودشان است . همچنين آنان را به يارى اهـل بـيـت عـصـمـت ( عـليـهـم السـّلام ) كـه پـاسداران شرف و فضيلت و دعوتگران عدالت اجـتـمـاعى در اسلام هستند، ترغيب كرد و آنان را شايسته خلافت مسلمانان دانست ، نه امويان كـه خـلاف احـكـام خـدا و سـتـمـگـرانـه ، حكومت مى كردند. در پايان ، حضرت بر اين نكته تـاءكـيد كرد كه اگر نظر آنان عوض شده است و ديگر قصد يارى امام را ندارند، ايشان از همان راه آمده ، بازگردد.
حرّ، كه از نامه نگاريهاى كوفيان بى اطلاع بود، شتابان از حضرت پرسيد:
((اين نامه هايى كه مى گويى ، چيست ؟)).
امـام بـه ((عـقـبـة بن سمعان )) دستور داد نامه ها را بياورد، او نيز خرجينى آورد كه پر از نـامـه بـود و آنـهـا را مـقـابل حرّ بر زمين ريخت . حرّ حيرت زده به آنها خيره شد و به امام عرض كرد:
((ما از نويسندگانى كه برايت نامه نوشته اند، نيستيم )).
امام قصدكردبه نقطه اى كه ازآنجاآمده ، بازگردد ولى حرّمانع ايشان شدوگفت :
((دسـتور دارم همينكه شما را ديدم ، از شما جدا نشوم تا آنكه شما را به كوفه و نزد ابن زياد ببرم )).
اين سخنان تلخ چون نيش ، امام را آزرد و ايشان خشمگين بر حرّ بانگ زد:
((مرگ به تو نزديكتر از انجام اين كار است )).
سـپـس حـضـرت بـه يـاران خود دستور دادند بر مركبهاى خود بنشينند و راه يثرب را پيش گيرند. حرّ، ميان آنان و راه يثرب قرار گرفت . امام بر او بانگ زد:
((مادرت به عزايت بنشيند، از ما چه مى خواهى ؟)).
حـرّ، سـرش را پـايـيـن انداخت ، اندكى درنگ كرد و سپس سر خود را بالا گرفت و با ادب به امام گفت :
((ولى من به خدا! جز به بهترين شكل و شايسته ترين كلمات نمى توانم از مادرتان نام ببرم )).
خشم امام فرو نشست و مجدداً پرسيد:
((از ما چه مى خواهى ؟)).
ـ مى خواهم تو را نزد ابن زياد ببرم .
ـ ((به خدا! به دنبالت نخواهم آمد)).
ـ در آن صورت ، به خدا تو را وانخواهم گذاشت .
آتش جنگ نزديك بود برافروخته شود كه حرّ بر خود مسلّط گشت و گفت :
((مـن دسـتـور پـيـكـار بـا شـمـا را نـدارم . تنها دستورى كه به من داده اند بردن شما به كـوفـه اسـت ، حـال كـه از آمـدن به كوفه خوددارى مى كنى ، راهى پيش گير كه نه به كوفه مى رود و نه به مدينه ، تا من به ابن زياد نامه اى بنويسم ، اميد است كه خداوند مرا مشمول عافيت كند و از درگير شدن با شما باز دارد...)).
امام و حرّ با اين پيشنهاد موافقت كردند و حضرت راه ((عذيب )) و ((قادسيه )) را ترك گفت و بـه سـمـت چـپ پـيـچـيـد و كـاروان امـام بـه پيمودن صحرا پرداخت . سپاهيان حرّ نيز به دنبال كاروان حضرت پيش مى رفتند و از نزديك به شدت مراقب آنان بودند.

خطابه امام (ع )
كـاروان امام به ((بيضه )) رسيد. در آنجا امام با بياناتى رسا، حر و سپاهيان او را مورد خطاب قرار داد، انگيزه هاى نهضت خود را برشمرد و از آنان خواست به ياريش برخيزند. در اينجا قسمتهايى از اين خطابه را نقل مى كنيم :
((اى مـردم ! پـيـامبر خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) فرمود:((هركس سلطان ستمگرى را ببيند كـه حـرام خـدا را حـلال كـرده ، پـيـمـان خـدا را شـكـسـتـه ، بـه مـخـالفـت بـا سـنـت رسـول خـدا( صـلّى اللّه عـليه و آله ) برخاسته است و در ميان بندگان خدا با گناه و حق كـشى حكم مى كند، اگر بر او نشورد و با سخنى يا عملى او را انكار نكند، اين حق خداوند است كه او را به عاقبت شومى دچار كند و به جايگاه بايسته اش درآورد)).
آگـاه بـاشيد! اينان اطاعت شيطان را برگرفته ، اطاعت از رحمان را واگذاشته ، فساد را آشـكـار كـرده ، حـدود خدا را معطل داشته ، ((فى ء)) (60) را به خود اختصاص داده ، حرام خدا را حلال كرده و حلال خدا را حرام كرده اند. و من به رهبرى جامعه مسلمانان از ايـن مـفـسـديـن كـه ديـن جـدّم را تـغـيـيـر داده انـد، شـايـسـتـه تـرم . نـامـه هـايـتـان رسيد و فـرسـتـادگـانـتـان آمـدنـد، كه با من بيعت كرده ايد و مرا تسليم نمى كنيد و تنهايم نمى گـذاريـد. پـس اگر پايبند بيعت خود باشيد، به رشد و هدايت دست خواهيد يافت . من حسين بن على ، فرزند فاطمه دخت رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) هستم . جانم با جان شما و خـانـدانـم بـا خـانـدان شـمـاسـت و بـراى شـمـا اسـوه اى كـامـل هـسـتـم و اگـر نـپـذيـريـد و پـيـمـان شكنى كنيد و بيعتم را فراموش كنيد، به جانم سـوگـند! كار تازه اى از شما نيست ؛ شما قبلاً با پدرم ، برادرم و پسر عمويم مسلم نيز همين كار را كرده ايد.
فـريـب خـورده كسى است كه فريب شما را بخورد. بهره خود را از دست داديد و راه خود را گـم كـرده ايـد. هـر كـس پـيمان شكنى كند به خود زيان زده است و بزودى خداوند ما را از شما بى نياز خواهد كرد...)).
پـدر آزادگـان در ايـن سـخـنـرانـى شـيـوا، انگيزه هاى قيام مقدس خود را عليه حكومت يزيد برمى شمارد. اين قيام به دلايل شخصى و براى جلب منافع خاص ‍ صورت نگرفته است ، بلكه پاسخى است به يك فريضه و تكليف دينى ؛ فريضه انكار حكومت جابرانه اى كـه حـرام خـدا را حـلال مى كند، پيمان او را مى شكند و با سنت پيامبر خدا مخالفت مى كند. اگـر كـسى چنين حكومتى را شاهد باشد و بر او نشورد انباز و شريك ستمگريهايش خواهد بود.
امـام ( عـليـه السـّلام ) عيوب امويان را افشاء نموده و آنان را اينگونه توصيف فرمود كه طـاعـت شـيـطـان را برگزيده و طاعت رحمان را واگذاشته ، ((فى ء)) را به خود اختصاص داده و حـدود و احـكام الهى را ترك گفته اند. امام شايسته ترين كس ، براى تغيير اوضاع موجود و بازگرداندن زندگانى درخشان اسلامى به مجراى طبيعى آن ، ميان مسلمانان است .
امـام روشـن مـى كند اگر حكومت را بدست گيرد، مانند يكى از آنان خواهد بود و خانواده اش نيز با خانواده هاى آنان يكسان مى گردد و هيچ امتيازى بر آنان نخواهد داشت .
امـام بـا ايـن خـطابه ، ابهامات را برطرف كرد و هدف خود را آشكار نمود. اى كاش ! آنان چشم بصيرت داشتند!
و چون امام سخنان خود را به پايان رساند، حرّ، حضرت را مخاطب ساخته و گفت :
((خـدا را بـه يـادت مـى آورم (كـه وضـع خـود را درك كـنـى )، مـن گـواهى مى دهم كه اگر بجنگى ، كشته خواهى شد...)).
امام پاسخ داد:
((آيا مرا از مرگ مى ترسانى ؟! و آيا روا مى داريد كه مرا بكشيد؟! نمى دانم به تو چه بـگـويـم ، ولى هـمـان را كه برادرِ ((اوس )) به پسر عمويش گفت ، به تو مى گويم ؛ هنگامى كه مى خواست به يارى پيامبر اكرم برود، پسر عمويش به او گفت : كجا مى روى ؟! كشته مى شوى !
آن مرد اوسى پاسخ داد:
پـيـش مـى روم كـه مـرگ بـر رادمـرد، ننگ نيست ، اگر نيت نيكى داشته باشد و در حاليكه مـسـلمان است جهاد كند و با تمام هستى خود با نيك مردان همدردى و جانبازى نمايد و با ننگ مـخـالفـت و از مـجرمان جدا شود، پس اگر زنده بمانم پشيمان نيستم و اگر بميرم نكوهش نمى شوم . اين خوارى تو را بس كه زنده باشى و به ذلّت تن در دهى )).
هـنـگـامـى كـه حـرّ ايـن ابـيـات را شـنـيـد، از حضرت دور شد و دانست كه ايشان بر مرگ و جانبازى براى نجات مسلمانان از مصايب و ستمهاى امويان ، آماده و مصمم است .
نامه پسر مرجانه به حرّ
كـاروان امـام هـمـچـنـان راه خـود را در صـحـرا ادامه مى داد. گاهى به راست و گاهى به چپ مـيـل مـى كـرد. سـپـاهيان حرّ، آنان را به طرف كوفه سوق مى دادند، و در رفتن به طرف صـحـرا بـازمـى داشـتـنـد، ليكن كاروان حسينى از رفتن به آن سو امتناع مى كرد. ناگهان سوارى را ديدند كه به سرعت مى تاخت ، پس اندكى درنگ كردند تا او برسد. سوار كه پـيـك ابـن زيـاد بـود خـود را به حرّ رساند، به او سلام كرد ـ ولى آن خبيث به امام سلام نكرد ـ و نامه ابن زياد را تسليم او كرد.
حر نامه را گشود و ديد در آن چنين آمده است :
((هـمـيـنكه نامه و پيك من نزدت آمد، بر حسين سخت بگير و او را در بيابانى بدون حفاظ و آب فرود بياور. به فرستاده ام گفته ام كه تو را ترك نكند و همچنان مراقبت باشد، تا دستورم را انجام دهى ؛ سپس نزد من بازگشته و از حسن اجراى دستور، باخبرم سازد)).
پسر مرجانه از نظر سابق خود مبنى بر دستگيرى امام و اعزام ايشان به كوفه ، اعراض كـرده بـود. احـتمالاً از آن مى ترسيد با آمدن امام به كوفه ، اوضاع آن شهر به نفع امام دگرگون شود؛ لذا بهتر ديد حضرت را در صحرايى دور از آبادى محاصره كند و از اين راه به اهداف خود دست پيدا كند.
حـرّ، نـامـه ابن زياد را بر حضرت خواند و ايشان را كه خواستار ادامه مسير و رسيدن به جـايـى كـه آبـادى و آبـى بـاشد، از رفتن بازداشت ؛ زيرا چشمان پيك ابن زياد او را مى نگريست و هر حركت مخالف فرمان اربابش ، پسر مرجانه را ثبت مى كرد.
((زهـيـر بـن قين )) كه از بزرگان اصحاب و خاصان امام بود، به حضرت پيشنهاد كرد، با حرّ بجنگند، ليكن حضرت امتناع نمود و فرمود:
((هرگز پيش قدم جنگ با آنان نخواهم بود)).
در كربلا
كـاروان امـام بـه كـربـلا رسـيـده بـود. حـر به ايشان اصرار كرد در آنجا فرود بيايند. حضرت ناگزير فرود آمدند، سپس متوجه اصحاب شدند و پرسيدند:
ـ ((اسم اينجا چيست ؟)).
ـ كربلا...
چشمان حضرت پراشك شد و گفتند:
((پروردگارا! از ((كرب )) و ((بلا))، به تو پناه مى برم )).
امام به فرود آمدن فاجعه كوبنده يقين كرد. پس رو به اصحاب كرد و خبر از شهادت خود و ايشان را چنين بيان كرد:
((ايـن جـايـگـاه ((كـرب )) و ((بـلا)) اسـت ، ايـنـجـا پـايـان سـفـر و محل فرود آمدن ماست و اينجاست كه خونهاى ما به زمين خواهد ريخت ...)).
ابـوالفـضـل العـبـاس ( عـليـه السـّلام ) هـمـراه جـوانـان اهل بيت ( عليهم السّلام ) و ديگر اصحاب بزرگوار به نصب خيمه ها براى خاندان وحى و مـخـدرات نـبـوت كـه تـرس بـر آنـان سـايـه افـكـنـده بـود، شـتـافـت و يـقـين كرد در اين محل به زودى شاهد حوادث هولناكى خواهد بود.
امـام مـحـنـت كشيده دستانش را به دعا بلند كرد و به خداوند از محنتهاى بزرگ و عظيم خود چنين شكايت نمود:
((پـرودگـارا! مـا عـترت پيامبرت محمد( صلّى اللّه عليه و آله ) هستيم ، ما را از حرم جدّمان بـيرون كرده و دور ساختند و بنى اميه بر ما ستم روا داشتند. پروردگارا! حق ما را بگير و ما را بر قوم ستمگر نصرت ده ...)).
سپس حضرت ، نزد اصحاب خود آمد و به آنان فرمود:
((مـردم ، بـنـدگـان دنيا هستند و دين لقلقه زبان آنان است . تا جايى پايبند آن هستند كه روزگارشان بگردد و اگر دچار آزمايش و بلا شوند، دينداران كم خواهند بود)).
چـقـدر زيـبـا، ايـن سـخـنـان طـلايـى ، واقـعـيـت و گـرايـشـهـاى مـردم را در تـمـام مـراحـل تاريخى نشان مى دهد. آنان بندگان زر و زوراند، و امّا دين و ارزشهاى والا، جايى در اعـمـاق وجـود آنـان نـدارد و هـمينكه دچار مشكلى يا مصيبتى شدند از دين فرار مى كنند و تـنـهـا كـسـانـى هـمچنان استوار مى مانند كه خداوند قلوب آنان را براى ايمان امتحان كرده باشد، مانند برگزيدگان بزرگوار اهل بيت ؛ يعنى حسين و ياران او.
امام بعد از حمد و سپاس خداوند متعال ، متوجه ياران خود شد و فرمود: ((امـا بـعد: به راستى بر ما فرود آمده آنچه را كه مى بينيد، دنيا دگرگون و ناشناخته شـده اسـت ، نيكى آن روگردان شده و جز اندكى از آن هم ـ مانند باقيمانده آب ظرف و پس مانده غذايى نافرجام ـ باقى نمانده است .
آيـا نـمـى بـيـنـيـد بـه حـق عمل نمى شود و از باطل منع نمى كنند؟ شايسته است كه در اين حـال ، مؤ من ، مشتاق ديدار خداوند باشد. من مرگ را جز سعادت و زندگى با ظالمان را جز محنت نمى بينم ...)). (61)
پـدر آزادگـان در ايـن خـطـابـه ، آنـچـه از رنـج و انـدوه و مـشـكـلات را كـه بـر ايـشـان نـازل شـده بـود بـرشـمـرد، اهـل بيت و اصحاب خود را از اراده نيرومند خود براى نبرد با باطل و برپايى حق كه در تمام دوران زندگى بدان ايمان داشت ، با خبر ساخت و آنان را با اين بيانات نسبت به آينده و تحمل مسؤ وليت و بينش و بصيرت كارشان توجيه كرد.
اصحاب ، يكدل و يكصدا در حالى كه زيباترين الگوهاى جانبازى و فداكارى را ثبت مى كـردند، سخنان امام را با گوش جان شنيده آمادگى خود را براى برپايى حكومت حق اعلام كردند. نخستين كسى كه سخن گفت ، ((زهير بن قين )) از آزادگان يگانه بود كه چنين گفت :
((يـابـن رسـول اللّه ( صـلّى اللّه عـليـه و آله )! سـخنانت را شنيديم . اگر دنيا براى ما جـاودانـه بـود و ما براى هميشه در آن مى زيستيم ، باز هم قيام با شما را، بر اين گونه زيستن ترجيح مى داديم ...)).
ايـن كـلمـات ، شـرافـت بـى مـانـنـدى را نـشـان مـى دهـد و حـرف دل دلباختگان ريحانه رسول اكرم را براى جانبازى در راهش بازگو مى كند. ((بُرير))، يكى ديگر از ياران حضرت (كه در راه خدا جان باخت ) برخاست و گفت :
((يـابن رسول اللّه ! خداوند بر ما منت نهاده است تا در كنارت ، پيكار كنيم و اعضاى ما از يكديگر جدا شوند، باشد كه در روز قيامت جدّت شفيع ما گردد...)).
ميان بشريت ، چنين ايمان خالصى يافت نمى شود، ((برير)) يقين دارد فرصت جانبازى در راه حـسـيـن ( عـليـه السـّلام ) مـنـتـى اسـت كـه خـداونـد بـر او نـهـاده اسـت تـا مشمول شفاعت پيامبر اكرم در روز جزا باشد.
يـكـى ديـگـر از اصـحـاب امـام ، بـه نـام ((نـافـع )) برخاست و اعلان نمود كه راه ساير اصحاب را انتخاب كرده و گفت :
((تـو نيك مى دانى كه جدت پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) نتوانست محبت خود را در دل همگان جاى دهد و آنان را بدانچه مى خواست برانگيزد. در ميان آنان منافقينى بودند كه بـه او وعـده يـارى مـى دادنـد، ليـكـن نـيـرنـگ در آستين داشتند، با سخنانى شيرين تر از عـسـل ، پـيـامـبـر را نـويـد مـى دادنـد، بـا اعـمـالى تـلخ ‌تـر از حـنـظـل بـه مـخـالفـت با ايشان برمى خاستند. تا آنكه خداوند رسولش را به سوى خود فـراخـوانـد. پـدرت عـلى نـيـز چنين وضعى داشت ؛ پس گروهى به يارى او برخاستند و هـمـراه ايـشـان بـا ((نـاكـثـيـن ، قـاسـطـيـن و مـارقـيـن )) پـيـكـار كـردنـد تـا آنـكـه اجـل حـضـرت سـر رسـيـد و بـه سـوى رحـمـت و رضوان حق شتافت . امروز تو نيز در چنين وضعى هستى ؛ پس هر كس پيمان شكنى كند و بيعت خود را فراموش نمايد، جز به خودش ضـررى نـمى زند. اما تو با ما به هر سو مى خواهى پيش برو؛ چه به سمت شرق و چه غـرب ، بـه خـدا قـسـم ! از قـضـا و قـدر الهـى بـيـمى نداريم و از ديدار پروردگارمان ، نـاخـشـنـود نـيـسـتـيـم ، ما با بصيرت و نيتى درست با دوستان تو دوستى و با دشمنانت ، دشمنى مى كنيم ...)). (62)
ايـن بيانات درخشان ، گوياى آگاهى و بينش عميق نافع نسبت به حوادث است . نافع اين نـكـتـه را آشـكـار مـى كند كه پيامبر با آن تواناييهاى حيرت انگيز و انفاس قدسيه اش ، نتوانست همه مردم را رهين محبت خود كند و آنان را به رسالت خود مؤ من سازد، بلكه همچنان طـايفه اى از منافقين در صفوف مسلمانان باقى ماندند كه به زبان ، اسلام آورده بودند، ليـكـن خـمـيـر مـايـه آنـان بـا كـفـر و نـفـاق عـجين شده بود و شبانه روز به مكر و فريب مشغول بودند و به انحاى مختلف ، پيامبر اكرم را آزار مى دادند.
وصـى و بـاب مـديـنـه علم پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله )، امام على ( عليه السّلام ) نيز چـنـيـن وضـعى داشت و چون پيامبر ميان دو دسته قرار گرفته بود؛ گروهى به او ايمان آوردند و گروهى با وى به ستيز برخاستند.
وضـعـيت امام حسين نيز چون پدر و جدش است ، گروهى اندك از مؤ منان راستين به او ايمان آورده اند و در مقابل ، گروه بى شمارى از آنان كه خداوند ايمان را از آنان گرفته است ، با حضرت به ستيز برخاسته اند.
بـه هـرحـال ،بـيـشـتـراصـحاب امام ،سخنانى به مضمون كلمات نافع به زبان آوردند و اخـلاص و جـانـبـازى خـود را نـسـبـت بـه حـضـرت بـيـان كـردنـد. ايـشـان هـم از آنـان تشكركرد،برآنان درود فرستاد و برايشان از خداوند طلب رضوان و مغفرت كرد.
گسيل سپاه براى جنگ با امام حسين (ع )
بـا تـسـلط طـلايـگـان سـپـاه پـسـر مـرجـانـه بـر ريـحـانـه رسول خدا، خوابهاى پسر زياد تعبير وآرزوهايش برآورده شد. پس در انديشه فرو رفت كـه چه كسى را براى فرماندهى كل سپاه خود براى جنگ با امام برگزيند؛ در اين كاوش ذهنى ، كسى را پست تر و پليدتر از ((عمر سعد)) كه آماده انجام هر جنايتى و ارتكاب هر گناهى بود، نيافت . مال پرستى و ديگر گرايشهاى پست عمر را، ابن زياد نيك مى دانست .
پـسـر مـرجـانـه و عـصـاره حـرامـزادگـى ، بـه عـمـر پـيـشـنـهـاد كـرد بـراى جنگ با نواده رسـول خـدا، فـرمـاندهى سپاه را بپذيرد، ليكن پسر سعد از پذيرفتن آن خوددارى كرد و هـنـگـامـى كـه بـه بـركـنـارى از حـكـومـت رى كه دلبسته آن بود، تهديد شد، پيشنهاد را پـذيـرفـت و هـمـراه چـهـار هـزار سوار به سمت كربلا حركت كرد. او مى دانست كه به جنگ فـرزنـدان پـيـامبر كه بهترين افراد روى زمينند، مى رود. لشكر عمر به كربلا رسيد و به سپاهيان موجود در آنجا به فرماندهى حر بن يزيد رياحى ملحق شد.
خطبه ابن زياد
طـاغـوت كـوفه دستور داد مردم در صحن مسجد جمع شوند و آنان از ترس ‍ پسر مرجانه ، مـانـنـد گـوسـفـنـد بـدانـجـا هـجـوم آوردند. هنگامى كه مسجد پر شد، ابن زياد به خطابه برخاست و گفت :
((اى مردم ! شما خاندان ابوسفيان را آزموديد و آنان را آن گونه كه دوست داريد يافتيد. و ايـنـك ايـن امـيـرالمؤ منين يزيد است كه او را شناخته ايد، مردى نيك سيرت ، ستوده طريقت ، نـيـكـوكـار در حـق رعـيت و بخشنده در جاى خود است . راهها در زمان او ايمن شده است . پدرش مـعـاويـه نـيز در عصر خود چنين بود. و اينك پسرش يزيد است كه بندگان را مى نوازد و بـا دارايـى ، بى نياز مى كند، روزى شما را دو برابر كرده و به من دستور داده است كه آن را بـه شـما بگويم و اجرا كنم و شما را براى جنگ با دشمن او، حسين ، خارج كنم ؛ پس بشنويد و اطاعت كنيد...)). (63)
بـا آنان به زبانى كه مى فهميدند و بر آن جان مى دادند و خود را هلاك مى كردند، سخن گـفـت ؛ زبـان پـول كـه دلبـسـتـه آن بـودنـد. آنـان نيز جواب مثبت دادند و براى ارتكاب پليدترين جنايت بشرى ، خود را در اختيار پسر مرجانه قرار دادند.
ابـن زيـاد، ((حـصـيـن بن نمير، حجار بن ابجر، شمر بن ذى الجوشن ، شبث بن ربعى )) و مـانـنـد آنـان را بـه فـرماندهى قسمتهاى مختلف سپاه برگزيد و آنان را براى يارى ابن سعد به كربلا روانه كرد.
اشغال فرات
آن گـروه جـنـايـتـكـار كـه پـليـديـهـاى روى زمـيـن را يـكـجـا با خود داشتند، ((فرات )) را اشغال كردند و بر تمام آبشخورهاى آن نگهبان گذاشتند و دستورات اكيدى از فرماندهى كل صادر شد، مبنى بر هوشيارى و كنترل كامل تا قطره اى آب به خاندان پيامبر اكرم كه بهترين خلق خدا هستند، نرسد.
مورخان مى گويند: سه روز قبل از شهادت امام ، آب را بر ايشان بستند. (64) يـكـى از بـزرگـتـرين مصيبتهاى حضرت ، همين بود كه صداى دردآلود كودكان خود را مى شـنـيـد كـه بـانـگ ((العطش ))، ((العطش )) سرداده بودند. از شنيدن ناله آنان ، و از ديدن صـحنه هولناك لبهاى خشكيده اطفال و رنگِ پريده آنان و خشك شدن شيرهاى مادران ، قلب امام درهم فشرده مى شد.
((انـور جـنـدى )) ايـن صـحـنه فاجعه آميز را چنين تصوير مى كند: ((گرگان درنده از آب بهره مندند، ليكن خاندان نبوت تشنه لب هستند. چقدر ستم است كه شير، تشنه بماند، در حـالى كـه سـالم اسـت و اعـضايش استوار. اطفال حسين در صحرا مى گريند، پروردگارا! پس فريادرسى كجاست )). (65)
خـداونـد رحـم و مـروت را از آنـان گـرفـتـه بـود، پس انسانيت خود را منكر شدند و تمامى ارزشها و عرفها را زير پا گذاشتند.
هيچ يك از شرايع و اديان ، اجازه نمى دهند آب بر زنان و كودكان منع گردد و همه مردم را در آن شـريـك و برابر مى دانند. شريعت اسلامى نيز اين مطلب را تاءييد كرده و آن را حق طبيعى هر انسانى دانسته است . ولى سپاه اموى به دستورات اسلام اهميتى نداد و آب را بر خاندان وحى و نبوت بست .
يكى از مسخ شدگان به نام ((مهاجر بن اوس )) سرخوش از اين پليدى و نامردمى ، متوجه حضرت شد و با صداى بلند گفت :
((اى حسين ! آيا آب را مى بينى كه چگونه موج مى زند؟ به خدا قسم ! از آن نخواهى چشيد تا آنكه در كنارش جان دهى ...)). (66)
((عمرو بن حجاج )) نيز گويى به غنيمتى يا مكنتى دست يافته باشد، با خوشحالى به طرف حضرت دويد و فرياد زد:
((اى حـسـيـن ! ايـن فـرات اسـت كـه سگان ، چهارپايان و گُرازها از آن مى نوشند. به خدا سـوگـنـد! از آن جـرعـه اى نخواهى نوشيد تا آنكه ((حميم )) را در آتش دوزخ بنوشى )). (67)
ايـن نـاجـوانـمـرد از هـمـان كسانى است كه به امام نامه نوشتند و خواستار آمدن ايشان به كوفه شدند.
يكى ديگر از اوباش كوفه به نام ((عبداللّه بن حصين ازدى )) با صدايى كه جاسوسان پسر مرجانه بشنوند و بدين ترتيب به جوايز طاغوت كوفه دست پيدا كند، گفت :
((اى حـسـيـن ! آيـا بـه ايـن آب كه به شفافيت آسمان است مى نگرى ؟ به خدا قسم ! از آن قطره اى نخواهى نوشيد، تا آنكه از تشنگى بميرى )).
امام دست به دعا برداشت و او را نفرين كرد:
((پروردگارا! او را با تشنگى بميران و هرگز او را نيامرز)). (68)
ايـن مـسخ ‌شدگان همچنان در تباهى پيش رفتند و در درّه هولناك جنايات و گناهان ـ كه از آن راه گريزى نيست ـ سقوط كردند.
سقايت عباس (ع )
هـنـگـامـى كـه حـضـرت ابـوالفـضـل ، تـشـنـگـى كـشـنـده اهل بيت و اطفال برادرش را ديد، از درد و خشم آتش گرفت پس آن شخصيّت والا بر آن شد تـا بـراى بـه دسـت آوردن آب ، بـه زور متوسل گردد. سى سوار و بيست پياده همراه اين شـهـامـت مجسم به راه افتادند. با خود بيست مشك آب برداشتند و راه ((شريعه فرات )) را پـيـش گـرفـتـنـد. ((نافع بن هلال مرادى )) كه از اصحاب بزرگ حضرت امام حسين بود، پـيـشـاپـيـش آنـان مـى تـاخـت . عـمـرو بن حجاج زبيدى كه از جنايتكاران جنگ كربلا و مسؤ ول نگهبانى از فرات بود، راه را بر نافع گرفت و از او پرسيد:
ـ به چه كار آمده اى ؟
ـ آمده ايم آبى را كه ما را از آن بازداشته اى بنوشيم .
ـ بنوش ، گوارايت .
ـ آيا من بنوشم ولى حسين و ديگر اصحابش كه مى بينى تشنه باشند؟!
ـ براى آنان نمى شود آب برد، ما را اينجا گذاشته اند تا آنان را از آب منع كنيم .
اصـحـاب قـهـرمـان امام ، توجهى به او نكردند، سخنان او را به مسخره گرفتند و براى برداشتن آب به سمت فرات رفتند.
((عـمـرو بـن حـجـاج )) بـا جـمـاعـتـى از سـپـاهـيـانش بر آنان تاختند، ليكن قهرمان كربلا ابـوالفـضـل و نـافـع ، حـمـله آنـان را دفـع كردند و مشكها را پر نموده و به فرماندهى ابوالفضل ، به مكان خود بازگشتند. در اين درگيرى ، از هيچ طرف ، كسى كشته نشد.
ابـوالفـضـل ، تـشـنـگـان اهل بيت را آب نوشاند و آنان را از تشنگى نجات داد. از آن روز، حضرت ملقّب به ((سقّا)) شد، كه از مشهورترين و محبوبترين القاب حضرت است و مردم ايشان را بيشتر با اين لقب مى شناسند. (69)
امان براى عباس (ع )
((شـمـر بـن ذى الجـوشن )) پليد و پست ، از اربابش پسر مرجانه ، امانى براى عباس و ديگر برادران بزرگوارش گرفت به گمان اينكه بدين ترتيب آنان را مى فريبد و از يـارى بـرادرشـان بـازمـى دارد و در نـتـيـجـه سـپـاه امـام را تـضعيف مى كند؛ زيرا آنان از دليرترين جنگاوران عرب هستند.
شـمـر، بـا اين نيت ، پارس كنان به طرف سپاه امام تاخت و در برابر آن ايستاد و فرياد زد:
((خواهر زادگان ما، عباس و برادرانش كجا هستند؟)).
آن رادمردان چون شيران از جا جهيدند و گفتند:
((اى پسر ذى الجوشن ! چه مى خواهى ؟)).
شمر در حالى كه محبت دروغينى نشان مى داد، چنين مژده داد:
((برايتان امان آورده ام )).
سخن او چون نيشى ، آنان را منزجر كرد، پس با خشم و برافروختگى فرياد زدند:
((خـداونـد تـو را و امـانـت را لعـنـت كند! آيا به ما امان مى دهى ، ولى پسر دخت پيامبر خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) امان نداشته باشد؟!)). (70)
آن پـليـد، سـرخـورده بـازگـشت ، پنداشته بود اين بزرگان و برادران امام مانند ياران خـودش هـسـتـنـد؛ مـسـخ ‌شـدگـانـى كـه وجـدانـهـاى خود را به ((ثمن بخس )) به ابن زياد فـروخـتـنـد و زندگى خود را به شيطان بخشيدند. ولى ندانست كه برادران حسين ، اسوه هاى تاريخند كه كرامت انسانى را بنا كردند و براى انسان ، افتخار بزرگى به ارمغان آوردند.
هجوم سپاهيان براى جنگ با امام حسين (7 )
عـصـر پـنـجـشـنـبـه ، نـهـم مـاه مـحـرم ، طـلايگان سپاه شرك و كفر، براى جنگ با ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) پيش تاختند. دستورات شديدى از طرف پسر مرجانه براى پايان دادن سريع به پيكار و حل معضل صادر شده بود؛ زيرا بيم آن مى رفت كه سـپـاهـيـان ، سـر عـقـل بـيـايـنـد و دو دسـتـگـى در مـيـان آنـان حـاصـل شـود. امـام در آن لحـظـه مقابل خيمه اش ، سر بر شمشير خود نهاده بود كه خواب ايـشـان را در ربـود. بانوى بزرگ بنى هاشم خواهر امام ، ((حضرت زينب ( عليها السّلام ))) هـيـاهـوى سپاهيان و تاختن آنان را شنيد، هراسان نزد برادر رفت و او را از خواب بيدار نمود. امام سر برداشت ، به خواهر نگران خود نگاه كرد و با عزم و استوارى گفت :
((رسـول خـدا( صـلّى اللّه عـليـه و آله )را در خـواب ديدم كه مى گفت :تو به سوى ما مى آيى ...)).
بـزرگ بـانـوى حرم از اندوه ، قلبش فشرده شد، فروشكست ، نتوانست خوددارى كند، بر گونه اش نواخت و گفت :
((اى واى بر من !...)). (71)
حضرت ابوالفضل خود را به برادر رساند و عرض كرد:
((آنان به سوى تو مى آيند)).
امام از او خواست علت آمدن آنان را جويا شود و فرمود:
((بـرادرم ! جانم به فدايت ! سوار شو و نزد آنان برو و از آنان بپرس شما را چه شده و چه مى خواهيد؟)).
امـام ايـن چـنـيـن قـربـان برادر مى رود و همين نشان دهنده مكانت والا و منزلت بزرگ اوست و آشكار مى كند كه حضرت به قله ايمان و بالاترين مرتبه يقين ، دست يافته است .
ابـوالفـضل ، همراه بيست سوار از اصحاب از جمله : ((زهير بن قين و حبيب بن مظاهر))، به طـرف سـپـاهـيـان تـاخـت و خـود را بـه آنـان رسـانـد، سـپس از آنان انگيزه اين پيشروى را پرسيد، آنان گفتند:
((امـيـر بـه ما فرمان داده است يا حكم او را بپذيريد و يا با شما پيكار مى كنيم )). (72)
حـضـرت عـبـاس بـه طـرف برادر، بازگشت و خواسته آنان را با ايشان در ميان گذاشت . حـبـيـب بـن مـظاهر در همان جا مانده بود و سپاهيان پسر سعد را نصيحت مى كرد و آنان را از عقاب و كيفر خدا بر حذر داشته و چنين مى گفت :
((آگـاه بـاشـيـد! به خدا قسم ! بدترين گروه ، كسانى هستند كه فرداى قيامت بر خداى عـزوجـل و پـيـامـبـر بـزرگـوارش ( صـلّى اللّه عـليـه و آله ) وارد مـى شوند در حالى كه فـرزنـدان و اهـل بـيـت پـيـامـبـر ـ كه شب زنده دارند و شبانه روز به ياد خدا مشغولند ـ و شيعيان پرهيزگار و نيك آنان را به قتل رسانده اند...)). (73)
((عزرة بن قيس )) با بى شرمى پاسخ داد:
((اى پسر مظاهر! تو خودت را پاك و پرهيزكار مى انگارى ؟!)).
قهرمان بى همتا، ((زهير بن قين )) متوجه عزره شد و گفت :
((اى پسر قيس ! از خدا بترس و از كسانى مباش كه بر گمراهى كمك مى كنند و نفس زكيه پـاك و عـتـرت رسـول خـدا و بـرگـزيـده پـيـامـبـران را بـه قتل مى رسانند)).
عـزره پـرسـيـد: ((تـو كـه نـزد مـا عـثـمـانـى بـودى ، حال چه شده است ؟!)).
زهير، با منطق شرف و ايمان پاسخ داد:
((بـه خـدا قـسـم ! مـن نـه نامه به حسين نوشتم و نه پيكى نزد او فرستادم و تنها در راه بـود كـه بـه او بـرخـوردم . هـنـگـامـى كـه او را ديـدم ، بـه يـاد رسول خدا افتادم و پيمان شكنى ، نيرنگ ، دنياپرستى و آنچه از ناجوانمردى براى حسين در نـظـر گـرفـته بوديد را دانستم . پس بر آن شدم تا براى حفظ حق پيامبر ـ كه آن را ضايع كرده بوديد ـ او را يارى كنم و به حزب او بپيوندم )). (74)
سـخـنـان زهـير، سرشار از راستى در تمام ابعاد بود و روشن كرد كه به امام براى آمدن بـه كـوفـه نامه ننوشته است ؛ زيرا به عثمان گرايش داشت . ولى هنگامى كه در راه با حـضـرت ، مـصـادف شـد و نـيـرنـگ و پـيـمـان شكنى و نامردمى كوفيان را در حق او دانست ، موضع خود را عوض كرد، از ياران امام شد و بيش از همه به ايشان محبت ورزيد و وفادارى نشان داد؛ زيرا امام نزديكترين كس به پيامبراكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) بود.
بـه هـر حـال ، ابـوالفـضـل ( عـليـه السّلام ) گفته هاى سپاهيان را براى برادر بازگو كرد، حضرت به او گفتند:
((به سوى آنان بازگرد و ـ اگر بتوانى ـ تا فردا از آنان فرصت بگير. چه بسا امشب را بتوانيم براى خدا نماز بخوانيم ، دعا كنيم و استغفار نماييم ، خداوند مى داند كه نماز را دوست دارم و به تلاوت كتابش و دعا و استغفار بسيار، دلبسته ام ...)).
ريـحـانـه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) مى خواست با پربارترين توشه ؛ يعنى نماز، دعا، استغف

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب‌ها: