فصل ششم : بـا نهضت حسينى

 ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) با نهضت بزرگ اسلامى كه برادرش سرورآزادگان و سـيـدالشهداء امام حسين ( عليه السّلام ) آغاز كرد، همگام و همراه شد؛ نهضت عظيمى كه از بـزرگـتـرين نهضتهاى جهانى و پرثمرترين آنها براى ملتهاى روى زمين به شمار مى رود. اين نهضت ، سير تاريخ را دگرگون كرد، همه عالم را تكان داد، انسان مسلمان را آزاد نمود و گروههاى ملى مسلمان را به سرپيچى از حكومت ظلم و ظالم ستيزى ، برانگيخت .

قمر بنى هاشم و افتخار عدنان در اين نهضت ، فعالانه شركت كرد و نقشى مثبت ايفا نمود، در تمام مراحل آن با برادرش حسين ( عليه السّلام ) همكارى كرد، تمام اهداف و خواسته هاى رحيمانه و خيرخواهانه اش را براى محرومان و ستمديدگان ، دانست و به آنها ايمان آورد.
عباس ، برجسته ترين عضو اين نهضت درخشان بود. مطيعانه ملازمت برادر را پى گرفت ، خواسته هاى او را برآورد، بازوى توانمند او گشت ، به گفته اش ‍ ايمان آورد، مواضع و آرمـانـهـايـش را تـصديق كرد و در سير جاودانه اش از مدينه به مكه و سپس به سرزمين كـرامـت و شـهـادت ، از بـرادر جـدا نـشـد. در هـر مـوقـف و موضعى از نهضت امام حسين ( عليه السّلام ) عباس همراه و شريك او بود.
در ايـنـجـا بـه اخـتـصـار از بـرخـى فـصلهاى تاريخى اين نهضت بزرگ كه عباس ‍ چهره برجسته آن بود، سخن مى گوييم .
حسين (ع ) بيعت نمى كند 
امـام حـسين ( عليه السّلام ) رسماً از بيعت كردن با يزيد سر باز زد و آن هنگامى بود كه حـاكـم مدينه ((وليد بن عقبه )) حضرت را شبانه فراخواند. حضرت كه خواسته وليد را مـى دانـسـت بـازوى تـوانـمـنـدش ، عـبـاس و ديـگـر جـوانان بنى هاشم را براى حمايت خود فراخواند و از آنان خواست بر در خانه وليد بايستند و همينكه صداى حضرت بلند شد، بـراى نـجـات حـضـرت ، داخـل خـانـه شـونـد. امـام وارد خـانـه وليـد شـد و مـورد استقبال گرم او قرار گرفت . پس از آن ، وليد خبر مرگ معاويه را به حضرت داد و گفت كـه يـزيـد بيعت اهل مدينه عموماً و بيعت امام را خصوصاً خواستار شده است . امام تا صبح و تـا آنـكـه مـردم جـمـع شـونـد مـهـلت خـواسـت . حـضـرت مى خواست در برابر آنان مخالفت كـامـل خـود را بـا خـلافـت يـزيد اعلام كند و آنان را به سرپيچى از حكومت و قيام عليه آن دعـوت كـنـد. ((مـروان بـن حـكـم )) كـه از سـران مـنـافـقـيـن و پـايـه هـاى بـاطـل بـود، حـضـور داشـت و بـراى آتـش افروزى و فتنه انگيزى از جا جهيد و بر وليد بانگ زد:
((اگر حسين اينك بدون بيعت از تو جدا شود، ديگر به چنين فرصتى دست نخواهى يافت ، مـگـر پـس از كـشـته هاى بسيار ميان شما، او را باز دار و بيعت بگير و اگر مخالفت كرد، گردن او را بزن ...)).
نگهبان حرم نبوت ، امام حسين با تحقير در چهره مروان خيره شد و فرمود:
((اى پـسـر زرقـاء! آيا تو مرا مى كشى يا او؟ به خدا سوگند! دروغ گفتى و خوار شدى ...)).
سـپـس پدر آزادگان متوجه وليد گشت و عزم و تصميم خود مبنى بر عدم بيعت با يزيد را چنين اعلام كرد:
((اى امـيـر! مـا اهـل بـيـت نـبوت ، معدن رسالت ، محل آمد و رفت ملائكه و جايگاه رحمت هستيم . خداوند نبوت را با ما آغاز كرد و با ما ختم كرد. اما يزيد، مردى فاسق ، مى خواره ، كشنده نـفـس بـه نـاروا و مـتـجـاهـر بـه فـسـق اسـت . كـسـى چـون مـن بـا مثل او بيعت نمى كند؛ به زودى خواهيم ديد و خواهيد ديد كه كدام يك از ما به خلافت و بيعت سزاوارتريم ...)). (54) 
امـام در دارالامـاره و دژ قـدرت حـاكـم ، بـدون توجهى به آنان ، عدم بيعت خود را با يزيد اعـلام كـرد. حـضـرت خـود را آمـاده كـرده بـود تـا بـراى رهـايـى مـسلمانان از حكومت جبار و تـروريـسـتى يزيد كه خوار كردن آنان را هدف خود كرده و واداشتن آنان را به آنچه نمى پسندند، وجهه نظر خود قرار داده بود، جانبازى و فداكارى كند.
امام به فسق و بى دينى يزيد، دانا بود و اگر حكومت او را امضا مى كرد، مسلمانان را به ذلت بـنـدگـى دچـارمـى ساخت واعتقادات اسلامى را در درّه هاى عميق گمراهى نهان مى كرد، ليـكـن حـضرت ـ سلام اللّه عليه ـ در برابر طوفانها ايستاد، بر زندگى تمسخر زده ، به مرگ خنديد و براى مسلمانان ، عزتى استوار و كرامتى والا به ارمغان گذاشت و پرچم توحيد را در آسمان جهان به اهتزاز درآورد.
به سوى مكّه 
سـرور آزادگـان تـصـمـيـم گـرفـت مـديـنـه را تـرك كند و به سوى مكه برود و آنجا را پـايـگـاهى براى گسترش دعوت و تبيين اهداف نهضت خود قرار دهد و مسلمانان را به قيام عليه حكومت اموى كه جاهليت را با تمام ابعاد پليد خود مجسم كرده بود، برانگيزد.
حـضـرت قـبـل از حـركـت نـزد قـبـر جـدش پـيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) رفت و با صـدايـى انـدوهباردرحاليكه بار مشكلات و بحرانها را بر دوش مبارك داشت ، به گفتگو بـا روح مطهر ايشان پرداخت و از فتنه هاى روزگار شكايت كرد. سپس براى آخرين ديدار نزد قبر مادر بزرگوار و برادرش امام حسن رفت و با آنان وداع كرد.
ايـنـك كاروان حسينى با تمام افراد خانواده رهسپار مكه شده اند تا به خانه خدا كه بايد بـراى هـمـگـان جـاى امن باشد، پناهنده شوند. ابوالفضل سرپرستى تمام كارهاى امام و خاندان او را به عهده دارد و نيك از پس آنها برمى آيد. عباس در كنار برادر، پرچم را به اهتزاز درآورده است و مصمم ، پيش مى رود. امام جاده عمومى را پيش گرفت ، يكى از همراهان بـه حـضـرت پـيـشنهاد نمود ـ مانند ((ابن زبير)) ـ از بيراهه حركت كند و بدين ترتيب از تعقيب نيروهاى دولتى در امان ماند، ليكن حضرت با شجاعت و اعتماد به نفس پاسخ داد:
((بـه خـدا سـوگـنـد! ايـن راه را همچنان ادامه مى دهم ، تا آنكه خانه هاى مكه را ببينم ، تا خداوند در اين باب آنچه را اراده كند و مرضىّ اوست ، انجام دهد...)).
كاروان امام ، شب جمعه سوم شعبان به مكه رسيد و در خانه ((عباس بن عبدالمطلب )) فرود آمـد. اهـل مكه استقبال گرمى از حضرت به عمل آوردند و صبح و شام براى به دست آوردن احـكـام ديـن خـود و احاديث پيامبرشان به ديدار حضرت مى شتافتند. حُجاج و ديگر زايران بـيـت اللّه از هـمـه نـقـاط نـيـز براى زيارت امام نزد ايشان مى رفتند. حضرت براى نشر آگـاهـى ديـنـى و سـيـاسـى در ميان بازديدكنندگان خود ـ چه مكّى و چه غير آن ـ لحظه اى فـروگـذار نـمـى كرد و آنان را به قيام عليه حكومت اموى كه قصد به بندكشيدن و خوار كردن آنان را داشت ، دعوت مى كرد.
هراس حاكم مكّه 
قـدرت مـحـلى در مـكـه از آمـدن امـام به آنجا و تبديل شهر به مركزى براى دعوت و اعلام نـهضت خود، هراسان شد. حاكم مكه ((عمرو بن سعيد اشدق )) طاغوتى كه خود شاهد ازدحام مـسـلمـانـان بـه گـرد امـام بـود و گـفـتـه هـاى آنـان مـبـنـى بـر اولويـت امـام بـه خلافت و نـاشـايـسـتـگـى خـانـدان ابـوسـفـيـان كـه حـرمـتـى بـراى خـداونـد قايل نبودند، مشاهده مى كرد شتابان نزد حضرت رفت و خشمگين گفت :
((چرا به بيت الحرام آمده اى ؟)).
گويى خانه خدا ملك بنى اميه است و نه متعلق به همه مسلمانان ! حضرت با آرامش و اعتماد به نفس ، پاسخ داد:
((مـن بـه خـداونـد و ايـن خـانـه پناهنده شده ام )). آن طاغوت هم فوراً نامه اى به اربابش يـزيـد نـوشـت و او را در جـريان آمدن امام به مكه ، رفت و آمد مردم با ايشان و تجمع آنان بـه دور حـضرت ، قرار داد و گوشزد كرد كه اين مساءله خطرى جدّى براى حكومت يزيد، دربردارد.
هـنـگـامـى كـه يـزيـد، نـامه ((اشدق )) را خواند، به شدت هراسان شد و يادداشتى براى ((ابن عباس )) فرستاد و در آن ، حضرت امام حسين را به سبب تحركش تهديد كرد و از ابن عـبـاس خـواست براى بهبود امور و بازداشتن امام از ستيز با يزيد، دخالت كند. ابن عباس در پاسخ ، نامه اى به يزيد نوشت و در آن يزيد را به عدم تعرض به امام نصيحت كرد و توضيح داد كه امام براى رهايى از قدرت محلى مدينه و عدم رعايت مكانت و مقام حضرت ، توسط آنان به مكه هجرت كرده است .
امام در مكه توقف كرد، مردم همچنان به ديدار حضرت مى رفتند و از ايشان مى خواستند تا عليه امويان قيام كند.
نـيـروهاى امنيّتى ، به شدت مراقب حضرت بودند، تمام تحركات و فعاليتهاى سياسى ايـشـان را ثبت مى كردند، آنچه را ميان ايشان و ديدار كنندگان مى گذشت ، مى نگاشتند و همه را براى يزيد به دمشق مى فرستادند تا در جريان امور قرار گيرد.
تحرّك شيعيان كوفه 
خبر هلاكت معاويه ، شيعيان كوفه را خشنود كرد و آنان شادمانى خود را از اين واقعه ابراز كـردنـد و كنفرانسى مردمى در خانه بزرگترين رهبر خود، ((سليمان بن صرد خزاعى ))، تـشـكـيـل دادنـد و در آن بـا ايـراد خـطـابـه هـاى حـمـاسـى بـه تـفـصـيل ، رنج و محنت خود را در ايام حكومت معاويه برشمردند و متفقاً تصميم گرفتند با امام حسين بيعت كرده و بيعت با يزيد را رد كنند.
فـوراً هـيـاءتـى كـه يـكـى از افـراد آن ((عـبداللّه بجلى )) بود، برگزيدند تا نزد امام رفـتـه ايـشـان را بـه آمـدن بـه كـوفـه و تـشـكيل حكومت در آن شهر تشويق كنند. آنان مى خـواسـتند كه امام با حكومت خود، امنيت ، كرامت و آسايش از دست رفته شان در حكومت اموى را بـه آنـان بـازگـرداند و شهرشان را ـ همانطور كه در زمان اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) بود ـ به پايتخت دولت اسلامى بدل كند.
هـيـاءت نـمـايـنـدگـى به سرعت به مكه رفته و شتابان به حضور امام ( عليه السّلام ) شرفياب شده و خواسته هاى اهل كوفه را عرضه كرد ومصرّانه از حضرت درخواست نمود براى آمدن به كوفه بشتابد.
نامه هاى كوفيان 
اهـل كـوفـه بـه هـيـاءتـى كـه نـزد امـام فـرسـتـاده بـودنـد، اكـتـفـا نـكـردنـد، بـلكـه با ارسـال هـزاران نـامـه بـر عـزم خود نسبت به يارى امام تاءكيد نموده و اعلام داشتند كه در كنار ايشان خواهند ايستاد و با جان و مال خود از حضرت دفاع خواهند كرد و مجدداً از حضرت خـواسـتند براى آمدن به كوفه بشتابد تا حكومت اسلامى و قرآنى كه نهايت آرزوى آنان اسـت ، تـشـكيل دهد. همچنين حضرت را در برابر خداوند ـ اگر خواسته آنان را اجابت نكند ـ مسؤ ول دانستند.
امـام ( عـليه السّلام ) ديد كه حجت شرعى قائم شده و بر ايشان است كه پاسخ مثبتى به آنان دهد.
فرستادن مسلم به كوفه 
هنگامى كه تعداد هياءتها و نامه هاى تشويق آميز كوفيان براى آمدن حضرت به شهرشان ، بسيار شد، ايشان ناگزير از پذيرفتن خواسته شان گشت . پس حضرت ، فرد ثقه و مـورد اعـتـمـاد و بـزرگ خـانـواده و پـسـر عـم خـود، ((مـسـلم بـن عـقـيـل )) را كـه در فـضـيـلت و تـقـوا نـمـونـه بـود به نمايندگى خود به سوى كوفه فـرستاد. ماءموريت مسلم ، مشخص و محدود بود، ايشان موظف بود كوفيان و خواسته آنان را ارزيابى كند و بنگرد كه آيا راست مى گويند و حقيقتاً خواستار حكومت امام هستند، تا در آن صورت امام راه شهر آنان را پيش بگيرد و در آنجا حكومت قرآن را برقرار سازد.
((مـسـلم )) بـه سـرعت و بى درنگ به سوى كوفه حركت كرد و در خانه يكى از رهبران و رزم آوران شـيـعه ؛ يعنى ((مختار بن ابى عبيده ثقفى )) كه از آگاهى و بصيرتى تام در امـور سياسى و مسايل روانى و اجتماعى برخوردار بود و شجاعتى بسزا داشت ، فرود آمد. مـخـتـار درهـاى خـانـه اش را بـر مـسـلم گـشـود و آنـجـا بـه مـركـز سـفـارت حـسـيـنـى بدل گشت .
شـيـعـيان كه خبر ورود مسلم را دريافت كردند، نزد حضرت رفتند و به گرمى به ايشان خـوشـامـد گـفـتند و انواع احترامات لازم را تقديم داشتند و پشتيبانى خود را از ايشان اعلام كردند. آنان به گرد مسلم حلقه زدند و خواستار آن شدند تا با او به عنوان نماينده امام حسين ( عليه السّلام ) بيعت كنند.


مـسـلم خـواسـته آنان را پذيرفت و دفترى براى ثبت اسامى بيعت كنندگان تعيين كرد. در مـدت كـمـى بـيـش از هـجـده هزار تن با حضرت به نيابت از امام ، بيعت كردند. تعداد بيعت كـنندگان روز به روز افزايش مى يافت و با اصرار، از حضرت مسلم مى خواستند تا با امـام مكاتبه كند و از ايشان بخواهد به سرعت بسوى كوفه بيايد و رهبرى امت را عهده دار شود.
نـاگـفـتـه نماند كه قدرت محلى كوفه از تمامى رويدادهاى شهر و تحرك شيعيان باخبر بـود، ليـكـن مـوضع بى طرفانه اتخاذ نموده و از هرگونه واكنشى عليه آنان خوددارى كرده بود.
علت اين بى تفاوتى آن بود كه حاكم كوفه ، ((نعمان بن بشير انصارى )) از ((يزيد)) كـه مـوضـعى ضد انصار داشت ، روگردان بود. علاوه بر آن ، دختر نعمان ، همسر مختار ـ ميزبان و همگام مسلم ـ به شمار مى رفت .
طـبـيـعـى بـود كـه مـزدوران و وابـسـتـگـان امـوى ، مـوضـع مـلايـمـت آمـيـز و سهل انگارانه نعمان در قبال كوفه را نپسندند، آنان با دمشق تماس گرفتند، يزيد را از مـواضـع نـعـمـان آگـاه كـردنـد، بركنارى او را خواستار شدند و به جاى او تعيين حاكمى دورانـديـش را كـه بتواند قيام را سركوب كند و مردم را به زير يوغ حكومت يزيد بكشد، درخـواست كردند. يزيد از دريافت اين اخبار هراسان شد و مشاور مخصوص خود، ((سرجون )) را كه ديپلماتى كارآزموده و مجرّب بود، فرا خواند و قضايا را با او در ميان گذاشت . سـپـس از او خـواسـت كـسـى را كـه بـتـوانـد اوضـاع انـفـجـارآمـيـز كـوفـه را كـنـتـرل كـند، به او معرفى كند. سرجون نيز ((عبيداللّه بن زياد)) را كه در خونريزى و تهى بودن از هر خصلت انسانى چون پدرش بود، براى امارت كوفه مناسب دانست .
عـبـيـداللّه در آن زمـان حـاكـم بـصره بود. يزيد طى حكمى علاوه بر ولايت بصره ، امارت كـوفـه را نـيـز به ابن زياد واگذار كرد و بدين گونه تمام عراق تحت سيطره او قرار گرفت . ابن زياد دستورات اكيدى براى رسيدن فورى به كوفه صادر كرد تا بتواند قيام را سركوب كند و مسلم را از پاى درآورد.
سفر ابن زياد به كوفه 
هـمـيـنـكـه ابـن زيـاد حكم امارت كوفه را دريافت ، به سرعت راه آن ديار را پيش گرفت و براى سبقت گرفتن از امام حسين در رسيدن به كوفه بدون كمترين درنگى تا نزديكيهاى آن شـهـر تاخت . در آنجا براى آنكه به كوفيان وانمود كند كه امام حسين است ، لباسهاى خود را تغيير داد و لباس يمنى پوشيد و عمامه اى سياه بر سر گذاشت . اين نيرنگ ، مؤ ثّر واقع شد و مردم به استقبال او شتافتند در حالى كه بانگ ((زنده باد)) سر مى دادند. ابـن زيـاد بـه شـدت نـگـران شـد، از تـرس ‍ آنـكـه مـبـادا رازش آشـكـار شـود و بـه قتل برسد، بر سرعت خود افزود تا به دارالاماره رسيد. در آنجا درها را بسته ديد، در را به صدا درآورد. نعمان از فراز ديوار آشكار شد و به گمان آنكه امام حسين پشت در است ، با ملايمت گفت :
((يـابـن رسول اللّه ! من امانتم را به تو تحويل نخواهم داد، علاقه اى هم به جنگ با تو ندارم )).
پسر مرجانه بر او بانگ زد: ((در را باز كن ـ كه مى خواهم باز نكنى ! ـ شبت دراز باد!)).
يكى از كسانى كه در پس او بود، او را شناخت و بر مردم بانگ زد: ((به خداوند كعبه ! او پسر مرجانه است )).
اين سخن چون صاعقه براى آنان بود. همه آنان در حالى كه از هراس و ترس ، وجودشان پـر شـده بـود، بـه طـرف خـانـه هـاى خـود شـتـافـتـنـد. آن طـاغـوت وارد قـصـر شد، بر اموال و تسليحات دست گذاشت و مزدوران اموى چون ((عمر بن سعد، شمر بن ذى الجوشن ، مـحـمـد بن اشعث )) و ديگر سران كوفه ، دور او را گرفتند و پس از بيان قيام و معرفى اعضاى برجسته آن ، به طرح نقشه هاى هولناك براى سركوب آن پرداختند.
فـرداى آن روز، پـسـر مـرجانه مردم را در مسجد اعظم شهر جمع كرد، آنان را از امارت خود بـر كـوفـه آگـاه كـرد، مـطيعان را به پاداش ، وعده داد و عاصيان را به كيفرهاى سخت ، تـهديد كرد. سپس دست به گستردن وحشت و ترس ميان مردم زد؛ گروهى را بازداشت كرد و بدون كمترين تحقيقى دستور اعدام آنان را صادر كرد و زندانها را از بازداشت شدگان پر كرد و از اين وسيله براى تسلط بر شهر استفاده نمود.
هـنـگـامـى كـه مـسـلم از آمـدن ابـن زيـاد بـه كـوفـه و اعمال وحشيانه او با خبر شد، از خانه مختار به خانه بزرگ كوفيان و سرور مطاع آنان ، سـردار بـزرگ ، ((هـانـى بـن عـروة )) ـ كـه بـه دوسـتـى اهل بيت مشهور بود ـ منتقل شد.
((هـانـى )) به گرمى از ((مسلم )) استقبال كرد و درهاى خانه را بر شيعيان او گشود و در زمـيـنه تصميماتى كه براى استوارى و پشتيبانى نهضت و ستيز با دشمنان آن اتخاذ مى شد، همكارى كرد.
برنامه هاى هولناك 
پسر مرجانه با طرح و اجراى برنامه هايى در زمينه هاى سياسى ، پيروز شد و اوضاع شـهـر را كـنـتـرل كـرد. كوفه پس از آنكه در اختيار مسلم بود، يكسره تغيير جهت داد و به طـرف ابـن زيـاد روى آورد. از جـمـله طـرحـهـاى اجـرا شـده ابـن زيـاد، مـوارد ذيل را مى توان نام برد:
1 ـ شناسايى مسلم (ع ): 
نـخـسـتين برنامه پسر مرجانه ، شناسايى فعاليتهاى سياسى مسلم ، دستيابى به نقاط قـوت و ضـعف نهضت و آنچه در اطراف حضرت مى گذشت بود. براى انجام اين ماءموريت ، ((مـعـقـل )) غـلام ابـن زيـاد كـه فـردى زيـرك ، بـاهـوش و آگـاه بـه سـيـاست نيرنگ بود، بـرگـزيـده شـد. پـسـر مـرجـانـه به او سه هزار درهم داده و دستور داد با اعضاى نهضت تـمـاس بـگـيـرد و خـود را از مـوالى ـ كـه اكـثـر آنـان بـه دوسـتـى اهـل بـيت شهرت داشتند ـ معرفى كند و بگويد كه بر اثر شنيدن خبر آمدن نماينده حسين ( عليه السّلام ) به كوفه براى گرفتن بيعت ، به اين شهر پاگذاشته است و همراه خود پولى دارد كه مى خواهد آن را در اختيار مسلم بگذارد تا از آن براى پيروز شدن بر دشمن سود جويد.
((مـعـقل )) در پى اجراى ماءموريت خود به راه افتاد و به كنكاش از كسى كه سفير حسين را بـشـنـاسـد، پـرداخت . ((مسلم بن عوسجه )) را كه از بزرگان شيعه و از رهبران برجسته نـهـضـت بـود، بـه او مـعـرفـى كـردنـد. مـعـقـل نـزد او رفـت و بـه دروغ ، خـود را از محبان اهل بيت وانمود كرد و فريبكارانه عطش خود را براى ديدار سفير امام ، مسلم ، نشان داد.
ابـن عوسجه فريب سخنان معقل و شيفتگى دروغين او براى ديدن نماينده حسين را خورد و او را نزد مسلم بن عقيل برد. معقل با مسلم بيعت كرد، پولها را به او داد و از آن پس ، به رفت و آمد نزد ايشان پرداخت .
طـبـق گـفـتـه مـورخـان ، معقل زودتر از همه نزد مسلم مى آمد و ديرتر از همه خارج مى شد و بـديـن تـرتـيب به تمام مسايل و امور نهضت واقف شد؛ اعضا و طرفداران پرحرارت آن را شناخت ، از رويدادها با خبر گرديد و تمام ديده و شنيده هاى خود را كلمه به كلمه به ابن زيـاد مـنـتـقـل كـرد. ايـن چـنـيـن بـود كـه پـسـر مـرجـانـه از تـمـام مسايل مطلع گشت و چيزى بر او پوشيده نماند.
2 ـ بازداشت هانى : 
ابـن زيـاد دسـت بـه خـطـرنـاكـتـريـن عملياتى زد كه پيروزى او را در اجراى طرحهايش ، تـضـمـيـن كـرد؛ دسـتـور داد ((هـانـى بـن عـروه )) بـزرگ كـوفـه و تـنـهـا رهـبـر قـبـايـل ((مـذحـج )) را ـ كـه اكـثـريـت قـاطـع سـاكـنـيـن كـوفـه را تشكيل مى دادند ـ دستگير كنند. اين حركت ، موجى از وحشت و هراس را در كوفيان ايجاد كرد و ضربه سخت و ويرانگرى به نهضت زد. ترس و خودباختگى بر ياران مسلم حاكم شد و آنان دچار شكست روحى شديدى شدند.
به هر حال ، هنگامى كه هانى را نزد ابن زياد آوردند، پسر مرجانه با خشونت و ددمنشى از او خواست فوراً مسلم ، ميهمان خود را تسليم كند.
هـانـى ، بـودن مـسـلم در خـانـه اش را منكر شد؛ زيرا اين مساءله در نهايت پنهانكارى و خفا بـود. ابن زياد دستور داد جاسوسش معقل را حاضر كنند و همين كه هانى او را ديد، وارفت و سرش را به زير انداخت ، ليكن به سرعت ، دليرى او بر وضعيت مجلس ، پرتو افكند و چـون شـيـرى شـرزه غـريـد و ابـن زيـاد را مـسـخـره كـرد و او را تـمـرد نـمـود و از تحويل دادن ميهمان بزرگوارش به شدت خوددارى كرد؛ زيرا با اين كار، خوارى و ننگى بـراى خـود ثبت مى كرد. آن طاغوت بر او شوريد و بانگ زد و سپس به غلام خود ((مهران )) دسـتـور داد تـا او را نزديك بياورد، پس با عصاى خود به صورت مباركش زد تا آنكه بينى هانى را شكست ، گونه هاى او را پاره كرد و خون بر محاسن و لباسهايش سرازير شـد و ايـن كـار را آنـقدر ادامه داد تا آنكه عصايش شكست و پس از آن دستور داد هانى را در يكى از اتاقهاى قصر زندانى كنند.
3 ـ قيام مذحج : 
هـمينكه خبر بازداشت هانى منتشر شد، قبايل مذحج به طرف قصر حكومتى سرازير شدند. رهـبـرى آنـان را فـرصـت طـلب پـست ، ((عمرو بن الحجّاج )) كه از وابستگان و حقيرترين مزدوران اموى بود، به عهده داشت . هنگامى كه به قصر رسيدند، عمرو با صداى بلندى كه ابن زياد بشنود فرياد زد:
((من عمرو بن الحجّاج هستم و اينان سواران و بزرگان مذحج هستند، نه از پيمان طاعت خارج شده ايم و نه از جماعت جدا گشته ايم ...)).
در اين سخنان اثرى از خشونت و درخواست آزادى هانى نبود، بلكه سراپا ذلت و نرمش در بـرابـر قـدرت و پـشـتيبانى ابن زباد بود؛ لذا ابن زياد اهميتى بدان نداد و به شريح قاضى ـ كه از وعاظ السلاطين و پايه هاى حكومت اموى بود ـ دستور داد، نزد هانى برود و سـپـس در بـرابـر مـذحجيان ظاهر شود و زنده بودن و سلامتى او را خبر دهد و دستور او را مـبـنـى بـر رفـتـن قبايل مذحج به خانه هايشان به آنان ابلاغ كند. شريح نيز نزد هانى رفت و همينكه هانى او را ديد دادخواهانه فرياد زد:
((مـسـلمـانـان ! بـه دادم بـرسـيـد. آيـا عـشـيـره ام هـلاك شـده انـد؟ مـتـديـنـيـن كـجـا هـسـتـنـد؟ اهل كوفه كجا هستند؟ آيا مرا با دشمنان خود تنها مى گذارند؟!...)).
سپس در حالى كه صداى افراد خاندان خود را شنيده بود، متوجه شريح شد و به او گفت :
((اى شـريـح ! گمان كنم اين صداهاى مذحج و مسلمانان هواخواه من باشد. اگر ده تن بر من وارد شوند، مرا نجات خواهند داد...)).
شريح كه آخرت و وجدان خود را به پسر مرجانه فروخته بود، خارج شد و به مذحجيان گفت :
((يـار شـمـا را ديـدم ، او زنـده مـى بـاشـد و كـشته نشده است )). عمرو بن الحجّاج مزدور و نوكر امويان ، فوراً در پاسخ ، با صداى بلندى كه مذحجيان بشنوند، گفت :
((اگر كشته نشده است ، پس الحمدللّه )).
قبايل مذحج با خوارى و خيانت عقب نشستند ـ گويى از زندان ، آزاد شده باشند ـ و پراكنده شدند.
به تحقيق شكست و عقب نشينى سريع مذحجيان بر اثر زد و بند مخفيانه ، ميان رهبران آنان با پسر مرجانه براى از پادرآوردن هانى بود. و اگر چنين نبود، آنان به زندان حمله مى كـردنـد و او را آزاد مـى سـاخـتـنـد. مـذحـجـيـان در اوج قـدرت خـود در كـوفه ، رهبرى را كه برايشان زحمت كشيده بود، در دست پسر مرجانه تروريست ، به اسارت رها كردند تا هر طور بخواهد او را مقهور و خوار كند. آنان به حقوق خود در برابر رهبرشان وفا نكردند.
4 ـ قيام مسلم (ع ): 
هـمـيـنـكـه مـسـلم خـبـر بازداشت هانى و توهين به اين عضو برجسته نهضت را دريافت كرد، تـصـمـيـم بـه آغـاز قـيـام عـليـه ابـن زيـاد گرفت . پس به يكى از فرماندهان سپاه خود ((عـبـداللّه بـن حـازم )) دسـتـور داد تـا ياران خود را كه در خانه ها جمع شده بودند، فرا بـخـوانـد. نـزديـك بـه چـهـار هـزار رزمـنـده ـ و بـه قـولى چـهـل هـزار تـن ـ در حـالى كه شعار مسلمانان در جنگ بدر ((يا منصور امت ...)) را تكرار مى كردند، نداى حضرت را پاسخ دادند و آماده شدند.
مـسـلم بـه آرايـش سـپـاه خـود پـرداخـت ، مـحـبـّان و مـُخـلصـان اهـل بيت را به فرماندهى بخشهاى سپاه برگزيد و با سپاه به طرف دارالاماره پيشروى كـرد. ابـن زيـاد در آن هـنگام در مسجد به خطابه پرداخته بود و مخالفان دولت و منكران بـيـعـت يـزيـد را تـهـديـد مـى كـرد. هـمـيـنـكـه خطابه او به پايان رسيد، بانگ و فرياد انـقـلابـيون را كه خواستار سقوطش بودند، شنيد؛ وحشت زده از ماجرا پرسش ‍ كرد، به او گـفـتـنـد كـه مـسـلم بـن عـقـيـل در راءس جـمعيت بسيارى از شيعيان خود به جنگ او مى آيد. آن بزدل ، هراسان شد، از ترس ، رنگ خود را باخت ، دنيا بر او تنگ شد و چون سگى لَه لَه زنـان بـه طرف قصر شتافت ؛ زيرا نيروى نظامى حمايت كننده اى در كنارش نبود، بلكه تـنـهـا سـى تـن از نـيـروى انـتـظامى و بيست تن از اشراف كوفه كه به مزدورى امويان مـعـروف گـشـتـه ، هـمـراه ابن زياد بودند. بر تعداد سپاهيان مسلم همچنان افزوده مى شد، پـرچـمـهـا را بـرافراشته و شمشيرها را بركشيده بودند. طبلهاى جنگ به صدا درآمد و آن طاغوت ، به هلاكت خود يقين كرد؛ زيرا به ركنى استوار پناهنده نشده بود.
5 ـ جنگ اعصاب : 
ابن زياد به نزديكترين و بهترين وسيله اى كه پيروزى او را تضمين كند، انديشيد و جز جـنـگ اعـصـاب و شايعه پراكنى كه به تاءثير آن بر كوفيان آگاه بود، راهى نيافت ، پـس بـه اشـراف و بـزرگـان كوفه كه به مزدورى او تن داده بودند، دستور داد تا در صـفوف سپاه مسلم رخنه كنند و بذر وحشت و هراس را بپراكنند. مزدوران نيز ميان سپاه مسلم رفـتـند و به دروغ پردازى و شايعه پراكنى پرداختند. عمده تبليغات آنان بر محورهاى ذيل مى گشت :
الف : 
تـهـديـد يـاران مسلم به سپاه شام و اينكه اگر همچنان به پيروى از مسلم ادامه دهند، سپاه شام از آنان انتقام سختى خواهد گرفت .
ب : 
حـكـومـت ، به زودى حقوق آنان را قطع خواهد كرد و آنان را از تمام درآمدهاى اقتصادى شان محروم خواهد ساخت .
ج : 
دولت ، آنان را به جنگ شاميان گرفتار خواهد كرد.
د: 
امير، به زودى حكومت نظامى برقرار خواهد كرد و سياست زياد بن ابيه را كه نشانه هاى مرگ و ويرانى را با خود دارد، درباره آنان به كار خواهد بست .
ايـن شـايـعـات در مـيـان سـپـاه مـسـلم چـون تـوپ صـدا كـرد، اعـصاب آنان را متشنج ساخت ، دلهـايـشان هراسان و لرزان شد، به شدت ترسيدند و در حالى كه مى گفتند: ((ما را چه كـار، بـه دخـالت در امـور سلاطين !)) پراكنده شدند. اندك زمانى نگذشته بود كه بخش اعـظـم آنـان گـريـخـتـنـد و مـسلم با گروه كمى كه مانده بودند، راه مسجد اعظم را در پيش گـرفـت تـا نـماز مغرب و عشا را بخواند. باقيمانده سپاه نيز كه وباى ترس آنان را از پا انداخته و دلهايشان پريشان بود، ميان نماز، حضرت را تنها گذاشته و فرار كردند و حتى يك تن ، باقى نماند تا به ايشان راه را نشان دهد و يا به ايشان پناه دهد.
كـوفـيان با اين كار، لباس ننگ و عار را به تن نموده و ثابت كردند كه محبت آنان نسبت بـه اهـل بـيـت ( عـليـهم السّلام ) احساسى زودگذر و در اعماق وجود آنان نفوذ نكرده و آنان پايبند پيمان و وفا نيستند.
مـسـلم ، افـتـخـار بـنـى هـاشـم در كـويـهـاى كـوفـه سـرگـردان شـد و بـه دنبال خانه اى بود تا باقى مانده شب را در آن به سر برد، ليكن جايى نيافت . شهر از رهـگـذر تـهى شده بود. گويى مقرّرات منع رفت و آمد برقرار شده بود. كوفيان درها را بـر خـود بـسـتـه بـودنـد. مبادا جاسوسان ابن زياد و نيروهاى امنيتى ، آنان را بشناسند و بدانند كه همراه مسلم بوده اند و در نتيجه ، آنان را بازداشت و شكنجه كنند.
6 ـ در سراى طوعه : 
پـسر عقيل حيران بود و نمى دانست به كجا پناه ببرد. امواج غم و اندوه او را فراگرفته بـود و قـلبـش از شـدت طـوفـان درد، در آستانه انفجار قرار داشت . دريافت كه در شهر، مـردى شريف كه او را حمايت و از او پذيرايى كند، يافت نمى شود. سرگردان ، كوچه ها را پشت سر مى گذاشت ، تا آنكه به بانوى بزرگوارى به نام ((طوعه )) رسيد كه در انسانيت ، شرافت و نجابت سرامد همه شهر بود.
طـوعـه ، بـر در خـانـه ، بـه انـتـظـار آمدن پسرش ايستاده بود و از حوادث آن روز بر او بـيـمـنـاك بـود. همينكه مسلم او را ديد به سويش رفت و بر او سلام كرد طوعه پاسخ داد. مسلم ايستاد، طوعه به سرعت پرسيد:
((چه مى خواهى ؟!
ـ كمى آب مى خواهم .
ـ طوعه به درون خانه شتافت و با آب بازگشت . مسلم آب را نوشيد و سپس ‍ نشست ، طوعه به ايشان شك كرد و پرسيد:
ـ آيا آب نخوردى ؟!
ـ چرا...
ـ پس به سوى خانواده ات راه بيفت كه نشستن تو شك برانگيز است )).
مسلم ساكت ماند. طوعه بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و از او خواست آنجا را ترك كند، باز مسلم ساكت ماند. طوعه كه هراسان شده بود بر او بانگ زد:
((پناه بر خدا! من راضى نيستم بر در خانه من بنشينى )).
همينكه طوعه نشستن بر در خانه را بر مسلم حرام كرد، حضرت برخاست و با صدايى آرام و اندوه بار گفت :
((در ايـن شهر، خانه و بستگانى ندارم . آيا خواهان نيكوكارى هستى ، امشب از من پذيرايى كنى ؟ چه بسا پس از اين ، عمل تو را جبران كنم ...)).
زن دانست كه اين مرد، غريب است و داراى مكانت و منزلت بالا. و اگر در حق او نيكى كند، در آينده جبران خواهد كرد. پس از او پرسيد:
((اى بنده خدا، قضيه چيست ؟)).
مسلم با چشمانى اشكبار، گفت :
((من مسلم بن عقيل هستم ، اين قوم به من دروغ گفتند و فريبم دادند...)).
آن بانو خود را باخت و با دهشت و بزرگداشت پرسيد:
((تو مسلم بن عقيل هستى ؟!)).
((آرى ...)).
آن بانو با فروتنى به ميهمان بزرگوارش اجازه داد تا به خانه درآيد و بدين گونه شرافت و بزرگى را از آن خود كرد.
طـوعـه بـا بـزرگـداشـت ، بـرگـزيـده بـنـى هـاشـم ، سـفـيـر ريـحـانـه رسـول خـدا( صـلّى اللّه عـليـه و آله ) را پـنـاه داد و مـسـؤ وليـت پـنـاه دادن بـه او را در قبال ابن زياد به دوش گرفت .
طـوعـه ، مـسـلم را بـه اتـاقـى جـز آنـكه در آن مى زيست ، راهنمايى كرد و روشنايى و غذا براى ايشان آورد. حضرت از خوردن غذا امتناع كرد. رنج و اندوه ، قلب ايشان را پاره پاره نـمـوده و بـه فـاجعه اى كه انتظارش را داشت ، يقين پيدا كرده بود، به حوادثى كه به سـراغـش خـواهـد آمـد، مـى انـديـشـيـد و در فـكر امام حسين (كه از او خواسته بود به كوفه بيايد،) غوطه ور بود؛ كوفيان با امام همان خواهند كرد كه با مسلم ...
انـدك زمـانـى نـگـذشت كه ((بلال )) پسر طوعه وارد شد و ديد كه مادرش به اتاقى كه مـسـلم در آن بـود، بـراى خدمت كردن ، زياد رفت و آمد مى كند. شگفت زده از مادر علت رفت و آمـدش را بـه آنـجـا پـرسـش كـرد، امـا مـادر از پـاسـخ دادن خـوددارى نـمـود و پـس از آنكه بلال بر سؤ الش پافشارى كرد، مادر با گرفتن سوگند و پيمان از پسر، براى راز نـگـهـدارى ، مـاجـرا را به او گفت . آن پست فطرت از خوشحالى در پوست نمى گنجيد و تـمـام شـب را بـيـدار مـاند تا بامداد، شتابان ، جايگاه مسلم را به حكومت نشان دهد و بدين وسيله به ابن زياد تقرب جويد و جايزه اى دريافت كند.
ايـن پـليـد، تـمـام عـرفـهـا، اخلاق و سنتهاى عربى در باب ميهمان نوازى و دور داشتن هر گـزنـدى از او را ـ كـه حـتـى در عـصـر جاهليت حاكم بود ـ زير پا گذاشت و با حركت خود نـشـان داد از هـر ارزش انـسانى به دور است ؛ نه تنها او، كه اكثريت آن جامعه ، ارزشهاى انسانى را زير پا، لگدمال كرده بودند.
بـه هـر حـال ، زاده هاشم و سفير حسين آن شب را با اندوه ، اضطراب و تنش به سر برد. ايـشـان اكـثـر شب را به عبادت و تلاوت قرآن مشغول بود. يقين داشت كه آن شب آخرين شب زنـدگـى اوست . در آن شب لحظه اى خواب او را درربود، در خواب ، عمّ خود اميرالمؤ منين ( عـليـه السـّلام ) را ديد كه به او خبر داد خيلى زود به پدر و عمويش ملحق خواهد شد؛ آنجا بود كه مسلم يقين كرد كه اجل حتمى ، نزديك شده است .
7 ـ نشان دادن جايگاه مسلم (ع ): 
همينكه سپيده دميد، بلال با حالتى آشفته كه جلب توجه مى كرد، به سوى ((دارالامارة )) رهـسـپـار شد تا جاى مسلم را نشان دهد. در آنجا نزد ((عبدالرحمن بن محمد بن اشعث )) رفت ؛ عـبـدالرحـمـن ، متعلق به خاندان فرصت طلبى بود كه شرف و نيكى را سه طلاقه كرده بـودنـد. بـلال مـاجـرا را بـا وى در مـيان گذاشت . عبدالرحمن از او خواست ساكت بماند تا ديـگـرى خـبـر را نزد ابن زياد نبرد و جايزه را به خود اختصاص ندهد و خودش به سرعت نزد پدرش رفت و خبر بزرگ را به او داد. چهره محمد از خوشحالى برق زد و نشانه هاى خـرسـنـدى بر آن ظاهر شد. ابن زياد به زيركى دريافت كه بايد خبر مهمى كه مربوط بـه حـكـومـت اسـت او را چـنـيـن خـوشـحـال كـرده بـاشـد، پـس سـؤ ال كرد:
((عبدالرحمن به تو چه گفت ؟)).
محمد سر از پا نشناخته پاسخ داد:
((امير پاينده باد! مژده بزرگ ...)).
ـ چه هست ؟ هيچ كس چون تو مژده نمى دهد...
ـ پسرم به من خبر داده است كه مسلم در خانه طوعه است .
ابـن زيـاد از خـوشـحـالى به پرواز درآمد و آمال و آرزوهاى خود را برآورده مى ديد. او در آسـتـانـه دسـتـيـابـى بـه بـرگـزيـده بـنـى هاشم بود تا وى را براى پيوند دروغين و نـامـشـروع امـوى خـود، قـربـانـى كـنـد؛ شـروع بـه وعـده دادن مال و مقام به ((ابن اشعث )) كرد و گفت :
((بـرخـيـز و او را نـزد مـن بـيـاور كـه هـرچـه جـايـزه و نـصـيـب كامل خواسته باشى ، به تو داده خواهد شد)).
ابـن اشـعث با دهانى آب افتاده از طمع به دنبال اجراى خواسته پست ابن زياد و دستگيرى مسلم به راه افتاد.
8 ـ هجوم به مسلم (ع ): 
پـسـر مرجانه ، محمد بن اشعث و عمرو بن حريث مخزومى را براى جنگ با مسلم تعيين كرد و سيصد تن از سواران كوفه را در اختيار آنان گذاشت . اين درندگان خونخوار كه بويى از شرافت و مردانگى نبرده بودند، به جنگ مسلم كه مى خواست آنان را از ذلت و بندگى و ظلم و ستم امويان برهاند، آمدند.
هـمـيـنـكـه آنـان به خانه طوعه نزديك شدند، مسلم دريافت كه به جنگش ‍ آمده اند. پس به سـرعـت اسـب خـود را زيـن كـرد و لگـام زد، زره را بر تن كرد، شمشير بر كمر بست و از طـوعـه بـه سـبب ميهمان نوازى خوبش تشكر نموده و به او خبر داد كه پسر ناجوانمردش جاى او را به ابن زياد، گزارش كرده است .
ـ دشـمـن بـه خـانـه ريـخت تا مسلم را بگيرد، ليكن ايشان چون شيرى بر آنان تاخت و با ضـربـات شمشير همه را كه از شدت ترس گيج شده بودند، فرارى داد. كمى بعد باز بـه طـرف حـضـرت آمـدنـد و ايـشـان با حمله ديگرى دشمنان را از خانه بيرون كرد و به دنـبـال آنـان خـارج شـد، در حـالى كه با شمشيرش ، سرها را درو مى كرد. در آن روز مسلم قـهـرمـانـيـهـايـى از خـود نـشـان داد كـه در هـيـچ يـك از مـراحـل تـاريـخـى ، از كـسـى ديـده نـشـده اسـت ؛ بـه گـفـتـه بـرخـى مـورخـان ، چهل و يك نفر را كشت و اين تعداد غير از زخميها بود. از توانمندى حيرت آور ايشان آن بود كـه هـر گـاه يـكـى از مـهاجمان را مى گرفت چون پاره سنگى به بالاى بام پرتاب مى كرد.
بـه تـاءكـيـد مـى گوييم ، در تاريخ انسانيت چنين قهرمانى و نيرومندى ، بى مانند بوده اسـت . و البـتـه ايـن عـجـيـب نـيـسـت ؛ زيـرا عـموى مسلم ، امام ، اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) نيرومندترين ، دليرترين و استوارترين مردمان است .
بـى سـر و پـاهـاى كـوفـه ـ كـه از رويـارويى مستقيم با حضرت ، ناتوان شده بودند ـ پـرتـاب سـنگ و گداخته هاى آتشين از روى بامهاى خانه هايشان به طرف مسلم را شروع كردند.
بـدون شـك اگـر جـنـگ در فـضاى باز و هموار ادامه پيدا مى كرد، مسلم آنان را از پا درمى آورد، ليـكـن ايـن جـنـگ نـابـرابـر در كوچه ها و خيابانها بود. با اين همه ، مهاجمان پليد كـوفـه شكست خوردند و از مقابله با اين قهرمان يكتا درمانده شدند. مرگ و نيستى در ميان آنـان گـسـتـرش مـى يـافـت و ابن اشعث ناگزير نزد اربابش ، پسر مرجانه رفت و از او نـفـرات بـيـشـترى براى جنگ درخواست كرد؛ زيرا از مقابله با اين قهرمان بزرگ ناتوان بود.
طاغوت كوفه حيرت زده از اين درخواست ، رهبرى ابن اشعث را توبيخ كرد و گفت :
((پناه بر خدا! تو را فرستاديم تا يك نفر را براى ما بياورى ، ولى اين صدمات سنگين به افرادت وارد شده است !)).
ايـن سـرزنـش ، بـر ابـن اشـعـث گـران آمـد، پـس بـه سـتـايـش قـهـرمـانـيـهـاى پـسـر عقيل پرداخت و گفت :
((تو گمان كرده اى مرا به جنگ بقالى از بقالان كوفه يا جرمقانى از جرامقه حيره (55) فـرسـتـاده اى ؟ در حـقـيـقـت مـرا به جنگ شيرى شرزه و شمشيرى بران در دست قهرمانى بى مانند از خاندان بهترين مردمان فرستاده اى )).
ابـن زيـاد هـم نـيـروى كـمـكـى زيـادى در اخـتـيـار او گـذاشـت و او را گسيل داشت .
مـسـلم ، قـهـرمان اسلام و فخر عدنان با نيروى تازه نفس به جنگ سختى پرداخت در حالى كه رجز ذيل را مى خواند:
((سـوگـنـد خـورده ام ، جـز بـه آزادگـى تـن بـه كشتن ندهم . اگرچه مرگ را ناخوشايند يـافـتـه ام . (در حـال مـحاصره دشمن هرگاه اندكى بگذرد) شعاع خورشيد مى تابد و آب سـرد را گـرم و تـلخ مـى كند (كار را بر من دشوار مى سازد) هركس ‍ روزى با ناخواسته نـاپـسـنـدى مـواجـه خـواهد شد. (56) مى ترسم از اينكه مرا دروغگو پنداشته (بگويند او ناتوان بود و دستگير شد) يا او را به حيله گرفتيم )).
آه ! اى مسلم ! اى پسر عقيل ! تو سالار خويشتنداران و آزادگان بودى ، پرچم عزت و كرامت را برافراشتى و شعار آزادى سر دادى ، امّا دشمنانت ، بندگانى بودند كه به پستى و خوارى تن دادند و زير بار بندگى و ذلت رفتند.
تو خواستى آزادشان كنى و زندگى آزاد و كريمانه را به آنان بازگردانى ، ولى آنان نـپـذيـرفـتـنـد و بـا تو به جنگ برخاستند و بدين ترتيب ، انسانيت و بنيادهاى زندگى معنوى را از دست دادند.
ابـن اشـعـث كـه رجـز مسلم مبنى بر مرگ آزادگان و شريفان را شنيد، به قصد فريب به ايشان گفت :
((به تو دروغ نمى گوييم و فريبت نمى دهيم ، آنان عموزادگان تو هستند، نه تو را مى كشند و نه به تو آسيبى مى رسانند)).
مـسـلم بـدون توجه به دروغهاى ابن اشعث ، به شدت پيكار خود را با دشمنان ادامه داده و بـه درو كـردن سـرهـاى آنان پرداخت آنان از مقابل حضرت مى گريختند و به ايشان سنگ پرتاب مى كردند. مسلم اين حركت ناجوانمردانه را توبيخ كرد و بر ايشان بانگ زد:
((واى بـر شـمـا! چـرا مـرا با سنگ مى زنيد، آن طور كه كفار را مى زنند؟! در حالى كه از خاندان نيكان هستم واى بر شما! آيا حق رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و فرزندان او را رعايت نمى كنيد؟!)).
ايـن دون هـمـتـان از هـمـه ارزشـهـا و سـنـتـهـا بـه دور بـودنـد و حـق رسـول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) را كه آنان را از صحرانشينى به بالاترين مرحله تـمـدن بـشـرى رسـانـد ـ تا آنجا كه چشمها خيره شد ـ اين چنين ادا كردند كه فرزندان آن حضرت را به بدترين وجه بكشند و زجر دهند.
بـه هـر حـال ، سپاهيان ابن زياد از مقاومت در برابر اين قهرمان بزرگ ، ناتوان شدند و آثار شكست بر آنان ظاهر گشت . ابن اشعث درمانده شد، پس ناگزير به مسلم نزديك شد و با صداى بلند گفت :
((اى پسر عقيل ! خود را به كشتن مده ، تو در امانى و خونت به گردن من است ...)).
مـسـلم تـحـت تـاءثـير گفته هاى او قرار نگرفت و به امان دادن او توجهى نكرد؛ زيرا مى دانـسـت كـه ابـن اشـعـث بـه خـانـدانـى تـعلق دارد كه از مهر و وفا و پيمان ، جز نام نمى شناسند؛ لذا حضرت اين چنين پاسخ داد:
((اى پسر اشعث ! تا قدرت جنگيدن دارم ، هرگز خود را تسليم نخواهم كرد. نه ، اين كار محال است )).
سپس مسلم چنان به او حمله ور شد كه آن بزدل ، چون سگى لَه لَه زنان گريخت ، تشنگى ، سختى ، حضرت را آزار مى داد تا آنكه ايشان گفتند:
((پروردگارا! تشنگى مرا از پا درآورد)).
سپاهيان با ترس و وحشت ، مسلم را محاصره كردند، ليكن نزديك نمى شدند. ابن اشعث بر آنان بانگ زد:
((نـنـگ آور اسـت كـه شـمـا از يك مرد، اين چنين هراس داشته باشيد، همگى با هم بر او حمله ببريد...)).
آن پـليـدان بـى شـرم نيز به حضرت حمله كردند و با شمشيرها و نيزه هايشان ايشان را سـخـت مـجـروح كردند، ((بُكير بن حَمران احمرى )) با شمشير، ضربه اى به لب بالاى حـضـرت زد كـه آن را شـكـافـت و بـه لب زيـريـن رسـيـد، ايـشـان نـيز با ضربه اى آن ناجوانمرد را بر خاك افكند.
9 ـ اسارت : 
زخـمـهـاى بـسـيـار و خـونـريـزى مـداوم ، نـيـروى حـضـرت را تـحـليل برد و ديگر نتوانست ايستادگى كند؛ مهاجمان بى سر و پا ايشان را به اسارت درآوردنـد و براى رساندن خبر اسارت رهبر بزرگى كه براى آزادى شهرشان و حاكميت قـرآن در آنـجـا و رهـاندن آنان از ستم امويان ، به كوفه آمده بود؛ به پسر مرجانه بر يكديگر پيشى مى گرفتند.
ابـن زيـاد از خـوشـحـالى مـى خـواسـت پـرواز كـنـد، دشـمـنِ خود را در چنگ داشت و نهضت را سركوب كرده بود.
مـسـلم را نـزد بـنـده و مـزدور امـويـان آوردنـد، گـروهـى ازدحام كرده ، به صف تماشاچيان پـيـوسـتـه بـودنـد؛ آنان كسانى بودند كه با او (مسلم ) بيعت كرده و پيمانهاى وفادارى بسته بودند، ولى از در خيانت وارد شده و با حضرت جنگيدند.
مـسـلم را تـا در قـصر آورده بودند، تشنگى به شدت ايشان را مى آزرد، در آنجا كوزه آب سردى ديدند، پس متوجه اطرافيان شدند و گفتند:
((مرا از اين آب بنوشانيد)).
مزدور پست و لئيم امويان ، ((مسلم بن عمرو باهلى )) به سرعت گفت :
((مـى بينى چقدر خنك است ! به خدا سوگند! از آن قطره اى نخواهى چشيد تا آنكه در آتش دوزخ ((حميم ))، آب جوشان بنوشى )).
ايـن حـركـت و مـانند آن ، كه از اين مسخ شدگان صادر مى شد، نشان مى دهد كه آنان از هر ارزش انسانى به دور بودند.
بـه طـور قـطـع ايـن نـشـانـه گـويـاى تـمـامى پليدان بى حيثيت ، از قاتلان پيامبران و مصلحان است . مسلم شگفت زده از اين انسان مسخ شده ، پرسيد:
((تو كيستى ؟)).
((باهلى )) خود را از بندگان و دنباله هاى حكومت دانست و گفت :
((من آنم كه حق را شناخت ، زمانى كه تو آن را ترك كردى ، به خيرخواهى امت و امام پرداخت ، وقـتـى كـه تو نيرنگ زدى . شنيد و اطاعت كرد، هنگامى كه تو عصيان كردى ؛ من مسلم بن عمرو باهلى هستم )).
كدام حق را اين احمق سبك سر شناخته بود! مگر نه اينكه او و اكثريت قاطع افراد جامعه اى كـه در آن مـى زيـسـتـند؛ در گرداب باطل و منكر دست و پا مى زدند. بالاترين افتخار اين بـى شرم ، آن است كه سرسپرده پسر مرجانه ، پليدترين مخلوقى كه تاريخ بشرى ، شناخته است مى باشد.
مسلم بن عقيل با منطق نيرومند و فياض خود، چنين پاسخ داد:
((مادرت به عزايت بنشيند! چقدر سنگدل ، خشن و جفاكارى ! تو اى پسر باهله ! به حميم و خلود در آتش دوزخ ، سزاوارتر از من هستى )).
((عـمـارة بن عقبة )) كه در آنجا حاضر بود، از سنگدلى و پستى باهلى ، شرمنده شد، پس آب سـردى خـواسـت و آن را در قـدحـى ريـخـت و بـه مـسـلم داد. هـمينكه حضرت خواست آب را بـنـوشـد، قدح ، پر از خون لبهاى ايشان شد. سه مرتبه آب را عوض كردند و هر بار، قدح پر از خون مى شد؛ سپس حضرت فرمود:
((اگر اين آب روزى من بود آن را مى نوشيدم )).
10 ـ با پسر مرجانه : 
مـاه عدنان را بر پسر مرجانه وارد كردند، به حاضران سلام كرد، اما به ابن زياد سلام نكرد. يكى از اوباش كوفه بر حضرت خرده گرفت و گفت :
((چرا بر امير سلام نكردى ؟)). قهرمان بزرگوار با تحقير او و اميرش ، پاسخ داد:
((ساكت باش اى بى مادر! به خدا سوگند! مرا اميرى نيست تا بر او سلام كنم )).
طاغوت كوفه برافروخته و خشمگين شد و گفت :
((مهم نيست ، چه سلام بكنى و چه سلام نكنى ، تو كشته مى شوى )).
سـرمـايـه ايـن طـاغـوت جـز ويـرانـى و كـشـتـار نـيـسـت و محال است اين چنين سلاحى ، آزادگانى چون مسلم كه تاريخ اين امت را ساختند و بناى تمدن آن را استوار كردند، بهراساند. در اين ديدار، گفتگوهاى بسيارى بين مسلم و پسر مرجانه صـورت گـرفت كه حضرت در آنها دليرى ، استوارى ، عزم قوى و ايستادگى خود را در قبال آن طاغوت نشان داد و با دلاورى خود، ثابت كرد كه از افراد يگانه تاريخ است .
به سوى دوست <

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: کرامت حضرت عباس (ع) ، اهل بیت علیهم السلام ، ،
برچسب‌ها: