عبــاس فدايى ولايت

 عبــاس فدايى ولايت 

 چون آفتاب حيدرى تابيد بر اُم البنين  ***   آن سان كه از نيسان شدى اندر صدف دُرّ ثمين 
ماه بنى‏هاشم عيان گرديد از آن مه جبين   ***   تا آن كه گردد حامى دين خداوند مبين 
بهر حسين بن على حق پرورد يار و معين   ***  چونان كه بودى مرتضى بر مصطفى يار و قرين 
بر گو به ماه آسمان بنما رخِ خود را نهان   ***  زيرا كه گشته در جهان ماه بنى‏هاشم عيان(1)

بعد از فراغ 
امام على عليه‏السلام بعد از فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام طبق وصيت همسر با امامه(2) ازدواج كرد و مدتى بعد در صدد برآمد با يكى از زنان كه از خانواده‏اى شجاع و دلير باشد، ازدواج كند تا خداوند فرزندى دلير از وى به او عطا فرمايد.(3) به اين منظور از برادرش عقيل كه در علم انساب تبحّر داشت، خواست بانويى از خاندانى اصيل را برگزيند و خود نيز به خواستگاريش برود. ابى‏نصر بخارى در اين باره مى‏نويسد: «قال اميرالمؤمنين عليه‏السلام لعقيل بن ابى طالب ـ و هو اعلم قريش بالنسب ـ اطلب لى امرأةً ولدتها شجعان العرب حتى تلدلى ولدا شجاعا»؛(4) برايم بانويى بياب كه زاده‏ى شجاع‏ترين عرب باشد تا برايم فرزندى شجاع بياورد. 
و به اين ترتيب بود كه برادر بزرگتر براى يافتن و سپس خواستگارى از چنين بانويى به فكر فرو رفت و اندكى بعد به ياد دخترى از قبيله‏ى كلابيه افتاد و گفت: «تزوج ام البنين الكلابيه فانه ليس فى العرب اشجع من آبائها»(5)؛ با ام البنين كلابيه ازدواج كن كه در عرب شجاع‏تر از پدران او كسى نيست. 
در پى اين اظهار نظر، وى از طرف على عليه‏السلام براى خواستگارى ام البنين به نزد قبيله‏ى كلابيه رفت و مراسم خواستگارى را انجام داد.(6) هرچند اطلاعى از تاريخ اين خواستگارى و ازدواج در دست نيست ولى مى‏توان محدوده‏ى زمانى اين مراسم را با مراجعه به منابع تاريخى مشخص كرد؛ زيرا مى‏دانيم كه تولد حضرت ابوالفضل عليه‏السلام در چهارم شعبان سال 26 هجرى قمرى ذكر شده است.(7) 
فاطمه (ام البنين) 
فاطمه (ام البنين) از خاندانى ولايت مدار و اصيل بود. خاندانى كه از صفات جوانمردى، دليرى، شجاعت و ... بهره‏اى وافر داشتند. پدرش «حزام بن خالد بن ربيعه» مردى شجاع و مادرش «ثمامه» دختر سهيل بن عامر بن جعفر بن كلاب از بانوان اصيل عرب بود. تا آن جا كه در برخى كتب، نام يازده تن از مادران او را بر شمرده‏اند كه همه، از مادران نجيب و همسران اصيل روزگارشان بوده‏اند. 
ام البنين صفات برجسته‏اى در وجود خويش داشت كه برخى از آنان موروثى و تعداى نيز بعد از ازدواج با على عليه‏السلام بروز يافت. شجاعت، دليرى، وفادارى، هنرمندى (ادبيات) و عزت نفس را مى‏توان از دسته‏ى اوّل و ايثارگرى، ولايت‏پذيرى، فدايى امامت شدن و تربيت جوانان صاحب بصيرت و آگاهى را از طايفه‏ى دوم دانست. 
آرى در وفادارى او همين بس كه قبل از على عليه‏السلام با كسى ديگر ازدواج نكرده بود و بعد از شهادت اميرمؤمنان عليه‏السلام نيز با كسى ازدواج نكرد(8) و عمرش را در راه تربيت چهار پسر برومندش (عباس، جعفر، عبدالله و عثمان) گذراند و در اين دوره همواره فرزندان فاطمه را بر فرزندان خود مقدم مى‏داشت كه تاريخ در اين‏باره سخن بسيار دارد.(9) 
در بصيرت و بينش ولائيش همين كفايت مى‏كند كه علاّمه‏ى مامقانى مى‏نويسد: «علاقه و ارادت او به حسين عليه‏السلام به علت امر امامت بود، و اين كه به فرض سلامت حسين، مرگ چهار فرزند برومندش را بر خود آسان مى‏دانست نشانه‏ى بالا بودن ميزان ايمان اوست و من او را از نيكان مى‏دانم.»(10) ما براى رعايت اختصار تنها به يك نمونه از ولايت مدارى مادر و تربيت كننده‏ى ابوالفضل عليه‏السلام مى‏پردازيم و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. 
پس از واقعه‏ى كربلا، «بشير» به مدينه بازگشت تا خبر اين واقعه‏ى تلخ را به مردم بدهد. او با ام البنين عليهاالسلام رو به رو شد و خود را آماده كرد تا خبر شهادت چهار فرزندش را به او بدهد. اما ام البنين مهلت نداد و از سلامتى حسين عليه‏السلام پرسيد. بشير گفت: عباس را كشتند. ام البنين باز از حسين پرسيد و بشير خبر شهادت فرزند بعدى را داد و همين طور خبر شهادت هر چهار پسرش را به او رساند، امّا ام البنين باز از سلامت حسين مى‏پرسيد و مى‏گفت: 
يا بشير اخبرنى عن ابى عبدالله الحسين. اولادى و من تحت الخضراء كلهم فداء لابى عبدالله... و زمانى كه خبر شهادت حسين عليه‏السلام را شنيد، گفت: آه كه بندهاى قلبم را پاره پاره كردى.(11) 
نور حيدرى 
در چهارم شعبان سال 26 هجرى، از دامن ام البنين، نور حيدرى درخشيدن گرفت و خانه‏هاى مدينه را از طلوع صبحى ديگر خبر داد. آرى چشمان منتظر على، ام البنين، زينب، حسن، حسين و ... به سيماى فرزندى دوخته شد كه شبيه پيامبر خدا بود(12) و على عليه‏السلام به شجاعت و دليرى او خبر داده بود. صحت اين پيش‏بينى را از همان لحظه‏ى تولد در سيماى جدّى و مردانه‏ى او مى‏شد ديد. حضرت، فرزندش را در بر گرفت و سيمايش را غرق در بوسه كرد و مراسم شرعى تولد را آغاز نمود. در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و در هفتمين روز تولد نيز به سنت اسلامى، موى سر فرزند را تراشيد و هم وزن آن طلا يا نقره به فقيران داد و گوسفندى به عنوان عقيقه ذبح كرد.(13) 
اميرمؤمنان على عليه‏السلام كه از پس پرده‏ى غيب، جنگاورى فرزندش را در عرصه‏هاى جنگ مى‏ديد، او را عباس ناميد. عباس صيغه‏ى مبالغه از ماده‏ى عبس به معناى درهم شدن پوست و گرفتگى صورت است و امام مى‏دانست كه او بر دشمنان حق عبوس و در جنگ‏ها غيور خواهد بود.(14) 
دوران زندگى 
زندگى عباس عليه‏السلام را مى‏توان به دو مرحله‏ى كودكى و جوانى تقسيم كرد. دوره‏ى كودكى كه عموما به تربيت و بروز گوشه‏هايى از شخصيت وى گذشت و دوران جوانى تا شهادت كه به سه بخش تقسيم مى‏شود: 1 ـ با پدر (14 سال) 2 ـ در زمان امامت برادرش امام حسن عليه‏السلام (10 سال) 3 ـ در دوران امامت امام حسين عليه‏السلام (10 سال). 
دوران كودكى 
1 ـ بوسه بر بازوى عباس 
علاوه بر وجود پر بركت مادرى با فضيلت و پدرى معصوم، عامل ديگر در رشد الهى عباس، وجود ستارگان فاطمى (حسن، حسين و زينب) در خانه‏ى على عليه‏السلام بود. بى‏گمان عباس در سايه‏ى فضايل آنان به مراتبى والا دست يافت و عظمت آنان را با تمام وجود باور كرد. البته در اين اسوه‏پذيرى اقدامات مادرش ام‏البنين بى‏تأثير نبود، چرا كه وى با مقدم داشتن حسن، حسين و زينب عليهم‏السلام بر فرزندان خود، در تمام موارد، آنان را به مقام والاى خاندان على و زهرا عليهماالسلام آگاه مى‏ساخت. تلاشى كه در نهايت، فرزندانى ولايت‏پذير به بار آورد. على عليه‏السلام نيز حال فرزندش را رعايت مى‏كرد و عنايتى ويژه به او داشت. امام پسر را غرق بوسه مى‏كرد و عواطف خود را بى‏دريغ نثارش مى‏نمود. نقل است كه روزى عباس را در دامان خود نشاند. همه ديدند كه عباس آستين‏هايش را بالا زده است و امام در حالى كه به شدت مى‏گريد و مرواريد اشك از صدف چشمانش جارى است، بر بازوهاى كوچك عباسش بوسه مى‏زند. مادر، حيرت زده قدمى پيش گذاشت و پرسيد: مولاى من! براى چه گريه مى‏كنيد؟ على عليه‏السلام با آهنگى حزين جواب داد: به اين دو دست مى‏نگرم و آنچه را كه بر سرشان خواهد آمد، به ياد مى‏آورم. ام البنين پرسيد: مگر چه خواهد شد؟ 
امام عليه‏السلام فرمود: آن‏ها را از ساعد قطع خواهند كرد... . 
ام البنين كه قلبش از اين خبر به شدت مى‏تپيد، پرسيد: چرا! چرا قطع خواهد شد؟ 
امام فرمود: دست‏هاى عباس به خاطر يارى اسلام و دفاع از برادرش حسين عليه‏السلام قطع خواهد شد.(15) 
ام‏البنين چون هميشه بردبارى پيشه كرد و از اين كه فرزندش فدايى نوه‏ى پيامبر مى‏شد، خدا را شكر كرد. 
على عليه‏السلام ادامه داده و فرمودند: ام البنين! فرزندت عباس نزد خداى تبارك و تعالى منزلتى عظيم دارد و خداوند در عوضِ دو دست، دو بال به او خواهد داد كه با آن‏ها با ملائكه در بهشت پرواز كند. همان طور كه جعفر بن ابى‏طالب را دو بال داد. ام‏البنين با شنيدن اين خبر بى‏اندازه خوشحال شد.(16) 
2 ـ بصيرت عباس عليه‏السلام 
عباس عليه‏السلام از سرچشمه‏ى جوشان علوم پدرش على عليه‏السلام بهره‏ها برده بود. 
محدث نورى رحمه‏الله مى‏نويسد: روزى اميرالمؤمنين، حضرت عباس عليه‏السلام و زينب عليهاالسلام را كه كودك بودند، در دامن خود نشاند. در آن روزها عباس تازه زبان گشوده بود و جملاتى كوتاه را مى‏توانست بر زبان براند. على عليه‏السلام به او فرمود: عباس! بگو واحد (يك) كودك شيرين زبان على به تقليد از پدر گفت: واحد. آن گاه على عليه‏السلام از او خواست بگويد: دو. ولى عباس ساكت شد و چيزى نگفت. وقتى علت را پرسيد، فرمود: پدر! شرم دارم با زبانى كه خدا را به يگانگى خوانده‏ام، دو بگويم. اميرمؤمنان پيشانى عباس را بوسيد و از اين رويداد بى‏اندازه شادمان گشت.(17) 
دوران جوانى 
دوره‏ى چهارده سال و چهل و هفت روز حضور در محضر پدر، دورانى گرانسنگ براى عباس بود تا با شجاعت علوى آشنا شود. وى در برخى جنگ‏ها حاضر مى‏شد تا آداب جنگ را بياموزد و از رشادت‏ها و مديريت پدر درس گيرد. سماوى مى‏نويسد: «عاش العباس مع ابيه اربع عشرة سنة. حضر بعض الحروب فلم يأذن له ابوه بالنزال.»(18) 
در بعضى جنگ‏ها حاضر مى‏شد ولى پدرش به او اجازه‏ى جنگ نمى‏داد؛ البته درباره‏ى حضورش در همه‏ى جنگ‏ها اختلاف نظر است و برخى بر اين عقيده‏اند كه او در تمام جنگ‏ها حاضر بود.(19) 
برخى نوشته‏اند آن حضرت در جنگ صفين با اين كه حدود دوازده سال داشت، حماسه‏اى شگفت آفريد. 
در روضة الشهدا مى‏خوانيم: «در جنگ صفين روزى جوان نقابدارى كه بين سال‏هاى 15 تا 17 بود، از لشكر على عليه‏السلام بيرون آمد و طلب مبارز كرد. هيبت و سطوت او دليل شجاعت و دلاورى او بود. اصحاب معاويه از مبارزه با او ترسيدند. معاويه به مردى شجاع كه او را «ابن شعثاء» مى‏گفتند فرمان داد به مبارزه‏ى اين جوان برود. ابن شعثاء گفت اهل شام مرا با ده هزار سوار برابر مى‏كردند و هفت پسر دارم، يكى را مى‏فرستم تا او را به قتل رساند. هفت پسر يكى بعد از ديگرى رفتند و كشته شدند و دست آخر ابن شعثاء خود به ميدان آمد، جوان مبارز به او حمله كرد و او را نيز نقش بر زمين ساخت. ديگر از لشكر معاويه كسى جرأت نكرد به تنهايى قدم به ميدان گذارد. حضرت على عليه‏السلام نقاب از صورت جوان برداشت و همه ديدند كه او اباالفضل العباس فرزند على است.»(20) 
در هر صورت زمان به تندى گذشت تا آن كه مولى على عليه‏السلام توسط ابن ملجم ضربت خورد و در آستانه‏ى شهادت قرار گرفت. امام در شب 21 رمضان ابوالفضل عليه‏السلام را در آغوش گرفت و به سينه‏اش چسباند. آنگاه به فرزند چهارده ساله‏اش فرمود: فرزندم، به زودى در قيامت به وسيله‏ى تو چشم من روشن مى‏شود، «ولدى اذا كان يوم عاشورا و دخلت المشرعة ايّاك ان تشرب الماء و اخوك الحسين عطشان»(21)؛ فرزندم هنگامى كه روز عاشوار شد و تو داخل رودخانه شدى، مبادا آب بنوشى در حالى كه برادرت حسين تشنه است. به اين ترتيب عباس عليه‏السلام را به رسالت بزرگى كه بر عهده‏ى او بود متوجّه ساختند. 
وى همچنين دوره‏ى حيات امام حسن عليه‏السلام را نيز درك كرد و آن گاه وارد عصر امامت امام حسين عليه‏السلام شد كه حكايت آن در اين مختصر نمى‏گنجد. 
تشكيل خانواده 
تنها همسرى كه ابوالفضل عليه‏السلام برگزيد، لبابه دختر عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بود(22)، يعنى بانويى از خاندان و قبيله‏ى خود. البته زمان ازدواج مشخص نيست ولى مى‏دانيم كه دو پسر (فضل و عبيدالله) نتيجه‏ى اين ازدواج است. در برخى كتب فرزندانى ديگر هم براى عباس برشمرده‏اند كه حسن (از ام ولد)، قاسم و يك دختر و محمد نام داشتند. (ابن شهرآشوب محمد را از شهدا دانسته است).(23) 
كنيه‏هاى حضرت اباالفضل عليه‏السلام 
سه كنيه براى عباس عليه‏السلام ذكر شده است كه عبارتند از: 
1 ـ ابوالفضل 
از اين روى كه حضرت فرزندى به نام فضل داشت، به وى اباالفضل مى‏گفتند. گرچه ممكن است از آن جهت كه حضرت سرچشمه‏ى فضائل بسيارى بود حضرت را با اين كنيه مى‏خواندند.(24) 
2 ـ ابوالقاسم 
به خاطر فرزند ديگرش قاسم به وى اباالقاسم مى‏گفتند. برخى معتقدند قاسم همراه پدر در كربلا شهيد شد.(25) جابر انصارى خطاب به حضرت مى‏گويد: 
السلام عليك يا اباالقاسم، السلام عليك يا عباس بن على.(26) 
3 ـ ابوالقربة 
در تاريخ خميس و مقاتل الطالبين به نقل از جرمى بن العلا از زبير اين كنيه را براى عباس عليه‏السلام نقل كرده‏اند.(27) 
او به اين دليل كه از كودكى سقايى مى‏كرد در ميان بنى‏هاشم به ابا القربة (صاحب مشك) معروف شد. 
لقب‏هاى عباس بن على عليهماالسلام 
لقب‏هاى هر شخص، گذرگاهى براى شناخت حقيقى او هستند، زيرا درباره‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام اين القاب براساس ويژگى‏هاى واقعى كه از آنان ظهور و بروز مى‏يافت به آن‏ها داده مى‏شد. از اين روى مطالعه لقب‏هاى عباس عليه‏السلام مى‏تواند سرفصل‏هاى مناسبى از شخصيت وى را به دست دهد. عمده‏ى اين القاب چنين است: 
قمر بنى‏هاشم، باب الحوائج، طيار، اطلس، شهيد، عبد صالح، عبد صديق، سقا، كبش الكتيبه، سپهسالار، قهرمان علقمه، پرچمدار، ناصر ابن رسول الله، داعى الى سبيل الله، ولى الله، ناصح، مظلوم، المطيع لله و رسوله، المواسى (فداكار)، صابر، مجاهد، محامى، دافع، المجيب، حبيب الله و ... .(28) 
در اين مختصر تنها به شرح چند لقب مى‏پردازيم: 
قمر بنى‏هاشم 
حضرت عباس در ميان خاندان بنى‏هاشم به قمر و ماه تشبيه مى‏شد چون تلألؤ چهره‏ى زيبا و نورانى‏اش همگان رابه شگفتى وا مى‏داشت. آرى او نه تنها ماه بنى‏هاشم كه ماه جهان اسلام بود. و از همين كه به وى اين لقب را داده‏اند مى‏توان فهميد كه بعد از امام معصوم، در بين بنى‏هاشم جوانى خوش سيما و ماه رخسار چون او نبود.(29) 
طيار 
اين لقب برگرفته از رواياتى است كه امام على عليه‏السلام در ضمن آن بشارت مى‏دهد به اين كه خداوند به عباس مانند جعفر بن ابى‏طالب دو بال در بهشت براى پرواز مى‏دهد كه شهيدان به مقامش غبطه مى‏خورند.(30) 
سقا 
از بزرگترين و بهترين القاب حضرت كه بيش از ديگر القاب مورد علاقه‏اش بود، سقا مى‏باشد. پس از بستن راه آب رسانى به تشنگان اهل بيت به وسيله‏ى نيروهاى فرزند مرجانه جهت از پا در آوردن فرزندان رسول خدا، قهرمان اسلام بارها صفوف دشمن را شكافت و خود را به فرات رساند و آب به تشنگان اهل بيت رساند كه سرانجام منجر به شهادتش نيز شد.(31) 
آرى هنگامى كه حضرت ابوالفضل تشنگى اهل بيت و اطفال برادرش را ديد با سى‏سوار و بيست پياده به راه افتاد و راه رود فرات را در پيش گرفت. «نافع بن هلال مرادى» كه از اصحاب بزرگ امام حسين عليه‏السلام بود، پيشاپيش آنان مى‏تاخت. «عمرو بن حجاج زبيدى» كه مسؤول نگهبانى بود، راه را بر نافع گرفت و در نهايت به ياران امام تاختند؛ اما قهرمان كربلا ابوالفضل العباس حمله‏ى آنان را دفع كرد و ياران، مشك‏ها را پر كرده به فرماندهى ابوالفضل عليه‏السلام به مكان خود برگشتند و ابوالفضل به سقّا ملقب شد. بيشتر مردم حضرت را به همين لقب مى‏شناسند.(32) 
كبش الكتيبه 
به فرماندهى سپاه به دليل حسن تدبر و دلاورى كه از خود نشان مى‏دهد و نيروهايش را حفظ مى‏كند، اين لقب اعطا مى‏شود و اين امر نشان از رشادت بى‏مانند حضرت عباس در روز عاشورا دارد.(33) 
علمدار (صاحب راية الحسين عليه‏السلام ) 
امام حسين عليه‏السلام به دليل ديدن توانايى‏هاى چشمگير عباس، از ميان يارانش تنها او را براى پرچمدارى برگزيد. در نقل‏هاى تاريخى مى‏خوانيم كه: پرچم عباس عليه‏السلام جزو اموال غارت شده‏اى بود كه به شام بردند. وقتى چشم يزيد به آن افتاد، عميقا به آن نگريست و سه بار از جاى خود برخاست و نشست. وقتى دليل اين كار را پرسيدند، گفت: اين پرچم در دست چه كسى بوده است؟ گفتند: به دست عباس برادر حسين. يزيد گفت: تعجبم از شجاعت اوست. تمام قسمت‏هاى آن از پارچه و چوب بر اثر اصابت تيرها و سلاح‏هاى ديگر كه به آن رسيده، آسيب ديده است جز دستگيره‏ى آن، و اين موضع كه كاملاً سالم مانده، حكايت از آن دارد كه تيرها به دست پرچمدار اصابت مى‏كرده ولى او پرچم را رها نكرده است و تا آخرين توان خود پرچم را نگه داشته است و تنها وقتى آخرين رمق خويش را از دست داده، پرچم يا از دستش افتاده يا با دست او با هم افتاده است.(34) 
ابعــاد شخصيـتى ابوالفـضل العباس عليه‏السلام 
عباس كمالات انسانى را در تمام ابعادش دارد و مى‏تواند الگويى عملى براى جوانان ما باشد از اين رو در اين بخش به گوشه‏هايى از شخصيت وى اشاره مى‏كنيم. ابعادى كه در ضمن احاديث، نقل‏هاى تاريخى، زيارت‏هاى مأثور و ... به آن‏ها اشاره يا تأكيد شده است، مانند: 
ايمان 
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمود: «كان عمُّنا العباس بن علىّ نافِذُ البَصيرَة، صلب الايمان، جاهد مع ابى عبدالله و ابلى بلاءً حسنا و مضى شهيدا»؛ عموى ما عباس بن على، بصيرتى نافذ و ايمانى استوار داشت و همراه ابا عبدالله جهاد كرد و به نيكويى از امتحان برآمد و شهيد شد.(35) 
نمونه‏اى ديگر از ايمان قوى عباس را مى‏توان در پاسخ عميق به پدرش در كودكى (كه بعد از يك، دو نگفت) مشاهده كرد. 
عبادت 
اصبغ بن نباته مى‏گويد: مردى از بنى‏ابان را ديدم كه چهره‏اش سياه شده بود و من مى‏دانستم كه قبلاً صورتش سفيد بود. از او پرسيدم: چرا چنين شده‏اى؟ گفت: 
من جوانى را كشتم كه بين دو چشمانش اثر سجود بود، شبى نخوابيدم مگر اين كه آمد و مرا به جهنم انداخت. 
او گفت: مقتول عباس بن على بود.(36) 
در مقاتل الطالبين نيز مى‏خوانيم: «بين عينيه اثر السجود»(37)؛ بين دو چشمانش اثر سجده بود. 
ادب 
عباس چنان پرورش يافت كه در مدت عمرش جز يك مرتبه، برادرش حسين را به اسم صدا نكرد و حتى برادر هم خطاب نمى‏كرد و مى‏گفت: سيدى و مولاى. 
شفاعت 
در معالى السبطين مى‏خوانيم: در روز قيامت حضرت رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: از فاطمه بپرس براى شفاعت امت چه دارى؟ على سؤال را مطرح مى‏كند و فاطمه عليهاالسلام مى‏فرمايد: يا اميرالمؤمنين «كفانا لاجل هذا المقام اليدان المقطوعتان من ابنى العباس»(38)؛ اى امير مؤمنان! براى اين مقام دو دست قطع شده از فرزندم عباس، ما را كفايت مى‏كند. 
ولايت پذيرى 
عباس در روز عاشورا ضمن تهييج برادران به نبرد، آنان را به نكته‏اى ظريف توجه مى‏دهد و مى‏گويد: 
امروز روزى است كه بايد بهشت را بگيريم و جان خود را فداى سيد وامام خود نماييم ... اى برادران من! امروز در جان نثارى تقصير نكنيد و كوتاهى ننماييد و خيال نكنيد كه حسين برادر ماست و ما پسران يك پدر هستيم، نه چنان است. آن بزرگوار امام و سيد و بزرگ و پيشواى ما بوده و حجت خداوند عالميان در روى زمين و فرزند حضرت فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام و نور ديده‏ى حضرت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است.(39) 
بصيرت 
عباس نه تنها ولايت مدار بود كه بصيرت و آگاهى دينى نيز داشت و ولايت را نيز از اين ديدگاه بر جانش مقدم مى‏كرد. ابو مخنف مى‏گويد: ابن زياد به پسر سعد نوشت: «در قتل حسين عجله كن مگر آن كه با يزيد بيعت كند.» آن گاه نامه را به دست شمر داد تا به كربلا برساند. عبدالله بن ابى محلّ بن حزام بن خالد از جاى برخاست و گفت: اى امير! على بن ابى‏طالب عمه‏ى مرا كه امّ البنين است، تزويج كرد و از او چهار پسر آورد و اين چهار پسر اكنون با حسين بن على عليهماالسلام هستند، از تو مى‏خواهم نامه‏اى به عنوان امان براى او بنويسى. ابن زياد قبول كرد و شمر هم كه از قبيله‏ى ام البنين بود، به پاخاست و مطلب را تأكيد كرد. ابن زياد امان نامه‏اى نوشت و به عبدالله بن ابى محل داد و او نيز نامه را به آزاد كرده‏ى خود داد كه به كربلا برساند. چون نامه را تسليم قمر بنى‏هاشم عليه‏السلام كرد، آن حضرت فرمود: به خالوى ما بگو ما را نيازى به امان نيست. امان خدا بهتر از امان فرزند سميّه است. سيد نيز در لهوف مى‏نويسد: شمر عقب خيمه‏ها آمد و فرياد كرد: 
«أين بنو اختنا عباس و عبدالله و جعفر و عثمان»، كسى به او جواب نداد. امام حسين عليه‏السلام فرمود: او را جواب دهيد هر چند مرد فاسقى است. حضرت قمر بنى‏هاشم ابوالفضل العباس بيرون آمد و فرمود: چه مى‏گويى؟ شمر گفت: خواهر زادگان من، شما در امان هستيد، بيهوده خود را به كشتن ندهيد. 
عباس فرمود: لعنت خدا بر تو باد و بر امانى كه براى ما آورده‏اى. اى دشمن خدا آيا امر مى‏كنى ما از برادر و از سيد و مولاى خود حسين فرزند فاطمه دست برداريم. و داخل در اطاعت اولاد زنا و فرزندان لعين‏ها شويم.(40) 
فناداه العباس بن على: تبت يداك يا شمر لعنك الله و لعن ما جئت به من امانك هذا يا عدواللّه أتامرنا ان نترك اخانا الحسين ابن فاطمه و ندخل فى طاعة اللعنا و اولاد اللعنا... . 
فداكارى 
السلام على العباس بن اميرالمؤمنين، المواسى اخاه بنفسه؛ سلام بر عباس؛ فرزند امير مؤمنان كه جانش را در راه فداكارى به برادرش تقديم كرد.(41) 
اين فقره، بخشى از زيارت نامه‏ى منسوب به ولى عصر (عج) است و در زيارت نامه‏هاى ديگر نيز بارها به اين گونه عبارات برمى‏خوريم. از جمله در زيارت نقل شده از امام صادق عليه‏السلام مى‏خوانيم: نِعم الأخ المواسى؛ چه خوب برادرى كه فداكارى كرد! ...(42) و صحنه‏ى كربلا آكنده از فداكارى‏هاى فرزند على عليه‏السلام است تا آن‏جا كه دست راستش را از تن جدا مى‏كنند و او مى‏فرمايد: به خدا قسم اگر چه دست راستم را جدا كريد من همچنان از دين خود حمايت مى‏كنم. 
والله ان قطعتم يمينى  انّى احامى ابدا عن دينى 
و عن امام صادق اليقين 
شجاعت 
گويى عباس ذخيره‏ى علوى براى كربلاست و على عليه‏السلام به شجاعت‏هاى او چشم اميد دوخته است. 
زينب كبرى عليهاالسلام مى‏فرمايد: شب عاشورا از خيمه خارج شدم تا به خيمه‏ى برادرم حسين عليه‏السلام بروم، چون او را مشغول عبادت ديدم به سوى خيمه‏ى ديگر برادرانم رفتم. ديدم كه پسر عموها و برادران و برادرزاده‏هايم گرد هم حلقه زده‏اند و عباس نيز در وسط آنان قرار دارد. مانند شير، نيم خيز بر روى دو پا نشسته و سخن مى‏گفت: ... فردا چه خواهيد كرد؟ ... بدانيد كه اصحاب برادرم نسبت به ما غريبه‏اند و بار سنگين مرد هميشه بر دوش اهل خود اوست. فردا شما بايد در شهادت پيش قدم شويد و نگذاريد آنان بر شما در نبرد سبقت بگيرند.» عباس آن شب به پاسدارى و نگهبانى خيام حسينى مشغول بود و تا صبح لحظه‏اى به خواب نرفت. 
دشمن از ترس برق شمشير حضرت ابوالفضل عليه‏السلام نه تنها قدرت شبيخون و حمله به آنان را نيافت بلكه به خواب نيز نرفت ... آرى عباس در روز عاشورا سوار بر اسب، اطراف خيام مى‏گشت و نگهبانى مى‏كرد و مراقب بود تا دشمن جلو نيايد. در اين هنگام زهير بن قين يكى از ياران با وفاى امام حسين عليه‏السلام نزد ابوالفضل العباس آمد و گفت: در اين ساعت آمده‏ام تا تو را به ياد سخن پدرت على عليه‏السلام بيندازم ... پدرت هنگامى كه مى‏خواست با مادرت ام البنين ازدواج كند، به برادرش عقيل فرموده بود: زن شجاعى از خاندان شجاع برايم پيدا كن، زيرا مى‏خواهم فرزند شجاعى از او به دنيا بيايد و حامى و ايثارگرى فداكار براى برادرش حسين عليه‏السلام باشد... . 
غيرت عباس با شنيدن اين سخن به جوش آمد و چنان پا در ركاب زد كه تسمه‏ى ركاب قطع گرديد و فرمود: اى زهير آيا با اين سخن مى‏خواهى به من جرأت بدهى؟ سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نداشته و در حمايت از او كوتاهى نخواهم نمود. به خدا قسم چيزى به تو نشان دهم كه هرگز نديده‏اى! و در پس اين سخن بود كه به صف دشمن حمله كرد و عده‏ى زيادى از جمله مارد بن صديف ثعلبى؛ قهرمان بى‏بديل دشمن را به خاك افكند.(43) 
_____________________________________________________________________
1 ـ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، على ربانى خلخالى، ج 1، ص 139. 
2 ـ امامه دختر ابى العاص بن ربيع بود و مادرش زينب (دختر رسول خدا) است. وى در زمان رسول خدا متولد شد و بعد از بلوغ، امام على عليه‏السلام طبق وصيت فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام با او ازدواج كرد و بعد از ضربت خوردن در ماه رمضان، چون احساس كرد معاويه مى‏خواهد با او ازدواج كند، از مغيرة بن نوفل بن حارث خواست با او ازدواج كند. تنقيح المقال فى علم الرجال، ج3، ص69. 
3 ـ طبق وصيت فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام ، على عليه‏السلام بعد از شهادت وى با امامه و سپس به مرور با ده زن ديگر (غير از كنيزان) ازدواج كرد كه اين تعداد با كنيزان به 29 نفر مى‏رسد. در اين باره كه بعد از امامه با ام البنين ازدواج كرد يا ام البنين همسر چهارمش بود، رواياتى وجود دارد. ـ زندگانى قمر بنى‏هاشم، عمادالدين حسينى، ص 44. 
4 ـ سر سلسلة العلويه، ابى نصر بخارى، (314 ه . ق)، ص 88. در منابع ديگر با اندكى تفاوت آمده است. «انظر الى امرأة قد ولدتها الفحولة من العرب لاتزوجها فتلدلى غلاما فارسا»، قاموس الرجال، ج 1، ص 389؛ عمدة الطالب، ص 285؛ ارشاد مفيد، ص 186؛ ابصار العين فى انصار الحسين، سماوى، ص 26، (ترجمة العباس). 
5 ـ عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب، ص 285. 
6 ـ برخى از منابع از خواب ام‏البنين در روز قبل از خواستگارى و كيفيت آن خبر مى‏دهند. مولد عباس بن على عليه‏السلام ، محمد على الناصرى، ص 36 تا 38. 
7 ـ ولد سنة ست و عشرين من الهجرة. ابصار العين فى انصار الحسين، ص 25. عماد الدين اصفهانى مى‏نويسد: «بين ازدواج ام‏البنين و حمل او به عباس، قريب ده سال طول كشيده است. بنابر اين خبر كه حضرت على عليه‏السلام در سال بعد از رحلت پدر حضرت زهرا عليهاالسلام 7 يا 9 زن به حباله آورده است، اگر آخر سال 12 تا اول سال 13 اين ازدواج صورت گرفته باشد و به اتفاقى كه مورخين دارند ام‏البنين چهارمين زنى است كه به خانه‏ى على عليه‏السلام آمد، بايد از سال 13 تا 23 يا 24 كه تولد عباس در اين سال‏ها واقع شده ده سال فاصله باشد؛ زيرا از سال 13 هجرى قمرى تا 61 هجرى قمرى، 48 سال مى‏شود و هيچ كسى ننوشته است كه عباس بيش از 39 سال داشته است و اگر حداكثر 39 را حساب كنيم باز تولد عباس بايد در سال 22 هجرى واقع شده باشد ... از مجموع اين اخبار چنين استفاده مى‏شود كه تولد حضرت ابالفضل عليه‏السلام در بين سال‏هاى 32 تا 36 واقع شده است.» زندگانى قمر بنى‏هاشم، ص 52. 
8 ـ لم‏تخرج ام‏البنين الى احد قبله و لابعده... . سرسلسلة العلويه، ص 88. 
9 ـ زندگانى حضرت ابوالفضل العباس عليه‏السلام ، علامه باقر شريف قرشى، ترجمه‏ى سيد حسن اسلامى، ص 28. 
10 ـ تنقيح المقال، ج 3، ص 70. 
11 ـ تنقيح المقال، ج 3، ص 70. 
12 ـ وقتى ابوالفضل العباس در كربلا به شهادت رسيد، امام حسين عليه‏السلام بالاى سرش آمد و فرمود! اللهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس خلقا و خُلقا و منطقا برسولك محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، كنا اذا اشتقنا الى وجه رسولك نظرنا الى وجهه ... مقتل خوارزمى، ج 2، ص 30. 
13 ـ زندگانى حضرت ابوالفضل العباس، ص 30. 
14 ـ خصائص العباسيه، ص 118. 
15 ـ همان، ص 119. 
16 ـ سردار كربلا، ص 164؛ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص 141. 
17 ـ فرسان الهيجاء، ج 1، ص 190؛ مستدرك الوسايل، ج 3، ص 815. 
18 ـ سرسلسلة العلويه، ص 26. 
19 ـ محمد على الناصرى معتقد است وى در تمام جنگ‏ها در حرب و محراب و غربت و وطن در كنار على عليه‏السلام حضور داشت. مولد العباس، ص 63. 
20 ـ زندگانى قمر بنى هاشم، ص 143. 
21 ـ سوگنامه‏ى آل محمد، نقل از معالى السبطين، ج 1، ص 454؛ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص 215.
22 ـ سر سلسلة العلويه، ص 89. 
23 ـ چهره‏ى درخشان قمر بنى هاشم، ج 2، ص 122. (تفصيل زندگى را در آن‏جا بخوانيد). 
24 ـ مقاتل الطالبين، ص 81؛ عمدة الطالب، ص 285. 
25 ـ زندگانى حضرت ابوالفضل العباس، ص 32. 
26 ـ بحارالانوار، ج 101، ص 330؛ العباس، ص 80؛ فرسان الهيجاء، ج 1، ص 185. 
27 ـ تاريخ خميس، ج 2، ص 284؛ مقاتل الطالبين، ص 83. 
28 ـ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص 142 تا 149 و 284 تا 292؛ كامل الزيارات، ص 258؛ مفاتيح الجنان؛ مقاتل الطالبين، ص 84؛ عمدة الطالب، ص 285؛ تاريخ خميس، ج 2، ص 284؛ ابصار العين فى انصار الحسين، ص 26 و 30. 
29 ـ خصائص العباسيه، ص 131؛ مقاتل الطالبين، ص 85. (و كان يقال له قمر بنى هاشم). 
30 ـ بطل العلقمى، ج 2، ص 108 ـ 109؛ ذخيرة الدارين، ص 133، نقل از عمدة الطالب. 
31 ـ زندگانى ابوالفضل العباس، شريف قرشى، ص 33. 
32 ـ انساب الاشراف، ج 1، ق 1، زندگانى ابوالفضل العباس، شريف قرشى، ص 178. 
33 ـ زندگانى ابوالفضل العباس، ص 34. 
34 ـ داستان دوستان، ج 2، ص 234، داستان 164. نقل از دين و تمدن، محمدعلى حومانى لبنان؛ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص190. 
«العباس الاكبر و يدعى السقا و يكنى ... و كان صاحب راية الحسين يوم كربلا.» تاريخ خميس، ج 2، ص 284. 
35 ـ تنقيح المقال، ج 2، ص 128. 
36 ـ العباس، مقرم، ص 76. 
37 ـ مقاتل الطالبين، ص 33. 
38 ـ سوگنامه‏ى آل محمد، نقل از معالى السبطين، ج1، ص 452؛ مولد العباس، ص 88. 
39 ـ محن الابرار، ترجمه‏ى عاشر بحار، ص 279، نقل از چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص 192. 
40 ـ ارشاد مفيد، ص 230؛ انساب الاشراف، ج1، ق 1؛ ابصار العين فى انصار الحسين، ص 27؛ مقتل الحسين خوارزمى، ج 1، ص 236 و به نوعى ديگر در عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب ج1، ص 286. 
41 ـ بحار الانوار، ج 45، ص 66. 
42 ـ مفاتيح الجنان. 
43 ـ شخصيت فرماندار بزرگ اسلام، حضرت ابى‏الفضل العباس، سيد حسن صدر، ص 104 و 38؛ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص 208 و 207.


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب‌ها: