فصل اول: حركت امام حسين (ع) از مدينه

 پر شد ز ديو و دد، چو بيابان كربلا

شد موسم خروج سليمان كربلا 

بنوشت دست كاتب قدرت به نام او

تعليقه شهادت ، فرمان كربلا 

صبح عزا، وتيره ، بروز دهم دميد

خياط غم ، دريد گريبان كربلا 

زد چون خروس عرس ، پر اندر صباح قتل

جبريل گشت ، مرغ سحر خوان كربلا 

كاى لشگر قليل خليل الله !الرحيل !

راهى است ، تا جنان ، ز خيابان كربلا 

كافيست بهر آدميان ، حرز ديو بند

حبل المتين حب سليمان كربلا 

احباب شاه تشنه و اصحاب ابن سعد

اعداى اهل كوفه و اعوان كربلا 

چون روبرو شدند به هم ، خيل انبياء

بستند صف دو رويه ، به ميدان كربلا 

آندم ، كه بر خورند به گرداب خون ، به هم

كشتى قوم طاغى ، طغيان كربلا 

نبود بعيد، جوهرى افتد، گر از قلم

طغيان قوم نوح ، ز طوفان كربلا 

ولادت امام حسين (عليه السلام )
در تولد سرور شهيدان اقوال گونه گون وجود دارد.
سرورمان حسين ابن على (عليه السلام ) دومين فرزند حضرت على (عليه السلام ) و فاطمه (عليها السلام ) كه درود خداوند عزوجل بر ايشان باد در سوم شعبان سال چهارم هجرت در خانه وحى ولايت چشم بر جهان گشودند (طبرسى / اعلام الورى ). درباره تولد حسين (عليه السلام ) روايات و اقوال متفاوتى وجود دارد:
1-امام صادق (عليه السلام ) فرمودند: حسين ابن على (عليه السلام ) در روز عاشورا بدرود زندگى گفت و 57 سال داشت .
2- علامه مجلسى (ره ) راجع به تاريخ ولادت و شهادت امام حسين (عليه السلام ) اقوالى بدينگونه ذكر مى كند.
3- شيخ در تهذيب : ولادتش در آخر ربيع الاول سال سوم هجرت بود.
4- مرحوم طبرسى در اعلام الورى : حسين (عليه السلام ) روز سه شنبه يا سوم شعبان سال چهارم هجرى ولادت يافت .
5- شيخ مفيد در ارشاد: پنجم شعبان سال چهارم هجرت .
6- كشف الغمه : پنجم شعبان سال چهارم هجرت .
7- شهيد اول در دروس : آخر ربيع الاول سال سوم هجرت را نقل مى نمايد. امام صادق (عليه السلام ) فرمود: چون فاطمه (عليها السلام ) به حسين (عليه السلام ) آبستن شد جبرئيل نزد پيغمبر (ص) آمد و عرض كرد: همانا فاطمه (عليه السلام ) پسرى به دنيا خواهد آورد كه امتت او را بعد از تو شهيد خواهند كرد. فاطمه (عليه السلام ) در دوران باردارى خوشحال نبود و همچنان بود تا بعد از تولد آن حضرت ، سپس امام صادق فرمود: در دنيا مادرى ديده نشده كه پسرى به دنيا آورد و خوشحال نباشد، زيرا از شهادت آن سرور شهيدان پيش آگاهى داشت و آيه درباره او نازل شد:
و وصينا الانسان بوالديه احسانا حملته اءمه كرها و وضعته كرها و حمله ، و فصاله ثلثون شهرا حتى اءذا بلغ اءشده و بلغ اءربعين سنه قال رب اءوزعنى اءن اءشكر نعمتك التى اءنعمت على و على ولدى و اءن اءعمل صالحا ترضيه و اءصلح لى فى ذريتى اءنى تبت اليك و اءنى من المسلمين (احقاف / 15) (1)
امام صادق (عليه السلام ) در مورد مژده باردارى فاطمه به حضرت محمد (ص) از طرف جبرئيل افزود: حضرت محمد (ص) فرمود: اى جبرئيل ! سلام به پروردگارم ، مرا به مولودى كه از فاطمه متولد بشود و امتم او را بكشند نيازى نيست ، جبرئيل به آسمان بالا رفت و سپس فرود آمد و همان سخن را گفت ، پيغمبر فرمود: سلام به پروردگارم مرا به مولودى كه از فاطمه متولد شود و امتم او را بكشند نيازى نيست ، جبرئيل به آسمان بالا رفت و سپس فرود آمد و گفت : اى محمد پروردگارت به تو سلام مى رساند و تو را مژده مى دهد كه امامت و ولايت و وصايت را در ذريه آن مولود قرار مى دهد؛ فرمود: راضى گشتم ، سپس نزد فاطمه پيغام فرستاد كه خدا مرا به مولودى مژده مى دهد كه از تو متولد مى شود و پس از من امتم او را مى كشند، فاطمه پيغام داد كه مرا به مولودى كه امت تو او را پس از تو بكشند نيازى نيست ، پيغمبر پيغام داد كه خدا امامت و ولايت و وصايت را در ذريه او قرار داده ، او هم پيغام داد كه من راضى گشتم .
با وجود مقام والاى آن حضرت و راضى به رضاى پروردگار بودن و ادامه امامت از طريق آن مولودى نمى توان احساس مادر بودن را ناديده گرفت و براحتى از مساءله گذشت . فاطمه اين جاودانه مادر تاريخ دوران باردارى و شير خوارگى فرزند را به ناراحتى و ناخوشى گذراند، و هنگام از شير گرفتنش سى ماهه بود. چون به چهل سالگى رسيد از پروردگار در خواست كرد كه : مرا وادار كن تا نعمت تو را كه به من و پدر و مادرم انعام كرده اى سپاس گزارم و عملى شايسته كنم ، كه پسند تو باشد. و همينطور درخواست شايستگى بعضى از فرزندانش را از درگاه ايزد منان كرد و دليل اين كار آن بود كه تمام فرزندان او بعد از او نمى توانستند امام باشند. و جز شير مادر شيرى ننوشيد (و گويند كه او را به خدمت حضرت محمد مى آوردند و آن حضرت انگشت ابهامش را در دهان او مى گذاشت و او باندازه ايكه دو سه روزش را كفايت كند مى مكيد). از ميان تمام مقدسين هيچيك شش ماهه متولد نشده اند مگر عيسى ابن مريم (عليه السلام ) و حسين ابن على (عليه السلام ).
امام صادق (عليه السلام ) راجع به قول خداوند عزوجل فرمود: ابراهيم نگاهى به ستارگان كرد و فرمود: من بيمارم (الصافات /88) ابراهيم (عليه السلام ) با توجه به شرايط قرار گرفتن ستارگان ، گفت من بيمارم از آنچه بر حسين (عليه السلام ) وارد مى شود.
حركت از مدينه
امام حسين در ماه شعبان سال 59 هجرى به مكه معظمه وارد گرديد و مدت چهار ماه در آن مكان مقدس به عبادت خدا و ارشاد مردم بسر برد. در همين روزها چند نفر از مردم حجاز و بصره بملازمت آن حضرت مشرف گرديدند. آن حضرت اعمال حج را به اتمام نرسانيده و احرام بمعمره مفرده بست از اين جهت كه شنيد: يزيد ابن معاويه خليفه وقت عمر ابن سعد عاص را با سپاه بسيارى ، در ظاهر به بهانه طواف كعبه ، و در باطن براى مقتول كردن فرزند رسول خدا، به مكه فرستاده است . امام حسين در حقيقت به فرمان خدا و ظاهرا به ناچار براى اجراى عدالت و امر به معروف و نهى از منكر و جلوگيرى از اذيت و آزار اشرار و احقاق حق مظلومين بار سفر به سوى عراق بست . البته بايد متذكر شد، كه حركت امام حسين از مدينه به سوى عراق (كوفه و كربلا) با دعوت نامه هاى اهالى كوفه كه انجام گرفته بود. امام در روز سوم ذيحجه سال شصت و يك هجرى يعنى در همان روز كه مسلم ابن عقيل پسر عمش شهد شهادت را از جام سعادت نوشيد به سوى كوفه روان شد.
روايت كرده اند كه : ابو محمد واقدى وزراره بن صالح به خدمت آن حضرت رسيدند و از سستى راءى و بى وفايى اهل كوفه سخنى چند بر زبان آوردند، اما امام با دست مبارك به آسمان اشاره نمود درهاى آسمان گشوده شد و عده بسيارى از فرشتگان به نزد آن حضرت فرود آمدند. پس امام فرمود اگر تقدير و سرنوشتم بطريقى ديگر به جز اين راه كه در پيش دارم رقم زده شده بود، با اين سپاه فرشتگان با لشكر خصم مى جنگيدم ، ولى يقين دارم كه از آن مكان شريف (صحراى كربلا) روح من به عالم قدس عروج خواهد كرد. در آن حال محمد حنفيه به خدمت امام رسيد و بزبان حال عرض كرد:
اى برادر، اى رخت تابنده ماه اهل بيت

ما غريبان ، بندگانيم و تو شاه اهل بيت 

مى شناسى كوفيان را، زين سفر بگذر مرو

تيره گردد، زين سفر، روز سياه اهل بيت

چون محمد حنفيه التماس و خواهش را از حد گذرانيد امام فرمود: در اين باب فكر مى نمايم و ترا جواب مى دهم .
روز ديگر فرا رسيد و با طلوع آفتاب ، امام حسين (عليه السلام ) فرمود بار بر شتران بستند و روانه راه شدند. محمد حنفيه بى تابانه به نزد امام آمد و دهانه مركب برادر را گرفت عرض كرد: برادر جان مرا وعده دادى ، كه در باب ترك سفر تاءملى كنى و من غريب را مطلع نمايى ! امام فرمود بعد از اندك زمانى كه از تو جدا شدم ، جدم رسول خدا را ملاقات نمودم به من فرمود: اى حسين بيرون برو كه خدا دوست دارد كه ترا شهيد ببيند.
محمد حنفيه عرض كرد:
براى كشته شدن مى روى به قربانگاه

زنان سوخته دل را مبر بخود همراه 

اگر جناب تو، اين فيض را طلبكار است

براى اهل حرم اين قضيه دشوار است 

على الخصوص ، به زينب ضعيفه دلريش

كه مرگ جد و پدر ديد، و داغ مادر خويش 

خدا نكرده ، مبادا سكينه خوار شود

اسير ظلم گروه ستم شعار شود 

امام فرمود: اهل حرم را البته با خود خواهم برد، چون خداى متعال مى خواهد زنان مرا اسير و دختران مرا دستگير ببيند. بعد از خداحافظى آن برادر با يكديگر، عبدالله جعفر پسر عموى آن حضرت سه فرزند دلبند خويش را، كه محمد، عون و عبدالله نام داشتند همراه امام روانه نمود و به فرزندان خود سفارش بسيار بسيار كرد و از آنان خداحافظى نموده و برگشت .
در لشكر امام حسين (عليه السلام ) عباس ، ماه بنى هاشم به سمت پرچم دارى سرفراز گرديد. مقدارى از راه را طى نكرده بودند، كه ناگاه يحيى برادر سعد بن عاص با لشكر بسيارى سر راه بر امام گرفتند، و مانع عبور آن حضرت به طرف عراق شدند. امام از فرمان يحيى سرباز زد اما آن شرير شرارت را از حد گذرانيد و با سپاهش مانع عبور امام شدند، بناچار همراهان حضرت با لشكر به حالت جنگ صف آرايى كردند و تازيانه بسيار بر يكديگر زدند، تا اين كه سپاه امام بر آنان پيروز گرديد و به راه خود به سوى عراق ادامه دادند. آن منافقان در هنگام مراجعت ، فرياد كشيدند: اى حسين ، از خدا نمى پرهيزى كه از ميان جمعيت بيرون مى روى و تمامى مسلمانان را متفرق مى سازى ! آن حضرت فرمودند: عمل من از من و عمل شما از شما. بيزاريد از آنچه من مى كنم ، و من بيزارم از عمل شما.
پس از گذشتن از آن سپاه دشمن ، به قافله اى برخوردند كه والى يمن تحف و هداياى براى خليفه ، يزيد ابن معاويه فرستاده بود آن حضرت اموال و هدايا را گرفت و فرمود: امام زمان به اين هدايا سزاوارتر است . سپس از آن توقفگاه گذشته و چند منزل ديگر را هم طى كردند. امام به هر كه ، مى رسيد احوال كوفه و كوفيان را مى پرسيد، مى گفتند دلهاى ايشان با تو است ولى شمشيرهايشان با بنى اميه است . چون در وسط روز به ناحيه ثعلبه رسيدند، آن حضرت به استراحت پرداخت ، و به خواب رفت ، كه ناگاه مضطرب و پريشان از خواب برخاست ، و با حسرت به لشكر قليل خود نگاه كرد و خصوصا به چهره هاى شش برادر خويش ، و از اندوه مرگ قريب الوقوع عباس پنهانى آه كشيد و به رخسار على اكبر نظر افكند و چنان گريست كه ، آن نوجوان از پدرش علت گريستن او را سؤ ال كرد؟
امام با ناله گفت : پدر تشنه جگرت فداى قامت دلجويت شود، هاتفى در خواب به من چنين گفت : چرا با شتاب به قتلگاه خود مى رويد؟ عزيزم من به فكر مرگ خود نيستم ، بلكه از قتل تازه جوان خويش مضطرب و پريشان خاطرم . مخصوصا براى تو على اكبر نوجوانم كه ، حجله شادى برايت نبسته ام و لباس دامادى دربرت نكرده ام .
على اكبر گفت : اى پدر بزرگوارم مگر بندگى ما در برابر خداوند حق نيست ؟ و ما مگر خاك پاى قدمهاى تو نيستيم ؟
امام جواب داد: تو آگاه نيستى و پروردگار يكتا گواه و شاهد است ، كه خصم ناحق است و ما بر حقيم و حق از آن ماست .
على اكبر در جواب پدر گفت : اى پدر حق با ماست ، از مرگ چه باك داريم . حضرت فرمود: اى فرزند سعادتمند، خدا ترا از من جزاى خير دهد جزاك الله منى خيرا.
امام از آن منزلگاه گذشته ، در محلى به زهير بن قين ، بر خورد كه از مكه مراجعت نموده و با ياران در ناحيه اى چادر زده و مشغول چاشت خوردن بود، كه پيك حضرت امام حسين (عليه السلام ) در رسيد و بدو گفت : اى زهير فرزند رسول خدا ترا خواسته ، زهير دست از طعام كشيد و لحظه اى درنگ نمود ديلم زوجه او گفت : امام ترا خواسته ، چرا تاءمل مى نمايى ؟ آن مرد پاك طينت به نزد امام آمد زهير به چادر خود بازگشت ، زوجه خود را طلاق داد و ياران خود را مرخص كرد و همراه امام روانه ملاقات سرنوشت گرديد.
آن حضرت با سپاه قليل خود بهمراهى اهل بيت از آن منزل حركت نموده و چندين فرسنگ راه پيمود تا به ناحيه سوقه فرود آمد و در مكانى تنها نشست ، كه ناگاه چشمش به مرد عربى افتاد كه از كوفه مى آمد، و هر عضوى از اعضاى او زبان به شكايت گشوده و با حال غمگين و چشم اشكبار چنين مى گفت :
ديده سكان عرش از گريه شد جيحون ، دريغ

بى گنه شد شهريارى غرق خاك و خون ، دريغ 

كاش ! پيش از وى شدى ، جسمم به خنجر چاك چاك

بود وارون طالعم ، زين طالع وارون ، دريغ 

آه ، از آن ساعت ، كه شد آرايش دار بلا

قامت موزون او، زان ، قامت موزون ، دريغ 

بى خبر باشد، پسر عمش حسين كز قتل او

دشمنان گشتند، شاد و دوستان محزون ، دريغ 

بى پسر عم شد حسين ، اى روزگار سفله داد

كوفه شد ماتم سراى مسلم ، اى گردون دريغ 

امام اعرابى را پيش خواند و از احوال كوفه را پرسيد، اعرابى گفت : به خدا سوگند از كوفه بيرون نيامدم ، تا ديدم مسلم ابن عقيل و هانى ابن عروه را كشتند و سر هر دو را به شام فرستادند.
امام از شنيدن خبر شهادت مسلم نامدار زار زار گريست و فرمود:انالله و انا اليه راجعون . و سپس به خيمه خويش رفت .
مسلم را دخترى بود يازده ساله ، او را به نزد خود خواند و در پهلوى خويش ‍ نشانيد و دست بر سر و روى او كشيد و او را نوازش كرد. دختر از اين دلجويى مشكوك شد و به امام عرض كرد: اى مولاى من مرا نوازش يتيمانه نمودى ، و امام شهادت پدر آنها را آشكار كرد كه ناگهان همراهان و خانواده مسلم فرياد ((وامسلما)) كشيدند و به سوگ نشستند. بعد از گريه بسيار، آن حضرت با ايشان در مورد بازگشت آنان ، مشورت نمودند. فرزندان عقيل از بزرگ و كوچك گفتند: به خدا قسم ما باز نمى گرديم ، تا خون مسلم را از دشمنان باز ستانيم ، و يا مانند او شهيد شويم .
رسيدن امام حسين به كربلا
آن بلا، كز انبيا و اوليا نزديك شد

باز بر فرزند شاه اوليا نزديك شد 

تافتد، تنها ميان دجله خون چاك چاك

تا رود سرها، به نوك نيزه ها نزديك شد 

تا شود، بى جرم در جنب فرات ، از تيغ كين

دست عباس على ، از تن جدا نزديك شد 

تا على اكبر شود، صد پاره در نزد پدر

تا ز خون ، قاسم به كف بندد حنا نزديك شد 

تا كند در كربلا، از قتل فرزندان خويش

مصطفى پيراهن طاقت ، قبا نزديك شد 

تا كند، گيسو پريشان ، در بهشت جاودان

دختر خيرالبشر، خيرالنسا، نزديك شد 

تا بيفتد از هزار و نهصد و پنجاه زخم

بر زمين ، جسم شهيد كربلا، نزديك شد 

تا شود از تيغ و خنجر، شاه مظلومان حسين

باگلوى تشنه مذبوح از قفا، نزديك شد 

تا ز غل افكندن ، اندر گردن زين العبا

غلغل افتد در حريم مصطفى ، نزديك شد 

تا مه برج حيا، زينب ميان قتلگاه

نظرات شما عزیزان:
نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: از مدینه تا نینوا ، ،
برچسب‌ها: