فصل سوم: شهادت حر رياحى و جمعى از ياران امام

 چون خداوند از دو حرف ((كن)) صلايى آفريد

از صلايى در خور قدرت بنايى آفريد 

قلب را گنجينه خواند و نفس را بر وى گماشت

بر سر گنج محبت اژدهايى آفريد 

چون بلا را از براى امتحان ايجاد كرد

انبيايى خلق كرد و اوليايى آفريد 

انبيا هر يك به دردى مبتلا گشتند ليك

ذات بى چون بهر هر دردى دوايى آفريد 

گلشنى در قعر آتش بهر ابراهيم ساخت

اژدهايى بهر موسى از عصايى آفريد 

تا شود بر خلق ظاهر رفعت و شاءن حسين

شمر بى شرم و يزيد بى حيايى آفريد 

در عزاى شاه دين گرديد خود صاحب عزا

آنكه اندر هر عزا صاحب عزايى آفريد 

طلوع عاشورا، طلوع حر
خورشيد صبح عاشورا، سر برهنه و گريبان چاك و گلگون چهره از مشرق ماتم اندوهناك طلوع كرد و درهاى صلح ميان لشكر اسلام و نفاق بسته شد، هر دو سپاه عزم ستيز صف آرايى كردند لعنت خدا بر بى رحمى لشكر ظلم و ستم كه در مقابل سپاه قليل حضرت سيدالشهدا، انبوهى از بى خبران و رانده شدگان درگاه الهى طبل جنگ را به نوازش در آوردند، و ياران فرزند برومند رسول خدا كه عده قليلى بودند، در مقابل آن سپاه بى حساب مژگان وار در پيش چشم آن بزرگوار در صف به عزم جان نثارى كمر همت بستند و در نبرد هر يك بر ديگرى سبقت مى گرفتند.
در آن هنگام حر رياحى از صف لشكر مخالف اسب تازان در مقابل عمر سعد آمد و گفت: يا ابن سعد بنظر مى رسد كه درهاى صلح را بسته مى انگارى، و كمر به جنگ بسته اى و امت پيامبر را دشمن مى شمارى و با فرزندش خيال ستيز و جدال دارى؟
حسين ، زاده زهراست ، اين چه بى ادبى است .
مگر نه اختر برج هدايت است حسين

مگر نه زاده شاه ولايت است حسين

مگر نه فاطمه را زينب كنار نبود

مگر به دوش رسول خدا سوار نبود

ابن سعد با خشم فرياد كرد: قرابت حسين را با رسول خدا مى دانم و در نجابت او حرفى به جز نيك نمى دانم ، اما چه بايد كرد، كه امير تو به صلح رضا نمى دهد، من هم چون نظر به فرمان ايالت وى دارم ناچار به جنگ هستم .
حر چون معنى كلام ابن سعد را فهميد، به جاى خود برگشته ، قره بن قيس را گفت : اسب خود را آب داده اى ؟ گفت : نه ، نداده ام و حال هم نمى دهم . چون حر خود تشنه زلال جاويد بود، تشنگى آب را بهانه كرده با على پسر خود و قره غلام سعادتمند خويش مركب بر انگيخت و آهسته آهسته رو به لشكر مظلوم كربلا كرد. در آن حال مهاجرين اوس از مقابل حر گذشتند، آن جوانمرد را لرزان و هراسان ديدند اوس گفت : اى حر من ترا شجاعترين مرد عرب و عجم مى دانم ، و در هيچ معركه اى ترا ترسان و خائف نديده ام ؟ ترا اين چه حال است ؟ حر گفت : اى مهاجر، نه هراسان از ميدان جنگم ، بلكه خود را در انتخاب دو ميدان جحيم و جنت مردد مى بينم ! اين بگفت و مردانه اسب تاخت و گفت : ((جنت را اختيار كردم )) پس به نزد سرور شهيدان آمده ، دستهاى خود را بالا گرفت و گفت : اى پروردگار توبه نمودم ، توبه مرا قبول كن كه دلهاى دوستان تو و اولاد پيغمبر ترا ترسانيدم ! سپس ‍ گفت ((السلام عليك يا ابن رسول الله ))
حضرت فرمود: عليك السلام اى آزاد مرد، خوش آمدى . اما حر از خجالت سر به زير افكند. امام فرمود: اى حر سر خود را بالا گير.
حر عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد، از روى تو و دختران فاطمه شرمسارم ، اى امام فداى تو شوم ، چون از خانه بيرون آمدم ، هاتفى مرا به بهشت بشارت داد. گفتم : مادر حر به عزاى حر بنشيند به حرب امام مى روم و نويد بهشت مى شنوم ! اكنون اى مولاى من پشيمانم چون اول من سر راه بر تو گرفتم و ترا به اين مكان آوردم . اما نمى دانستم كه اينان با تو جنگ خواهند كرد آيا توبه من قبول است ؟
حضرت فرمود: لطف خداوند و كرم ما بيشتر از گناه تو است .
در آن حال مصعب برادر حر مركب تاخته به نزد امام مظلوم از راه رسيد آمد و اصرار نمود، كه مبارزه ميدان جان نثارى با ماست . امام دستى از روى كرم و بخشش بر سرو روى او كشيد و فرمود: خدا ترا پاداش خير دهد.
حر از امام اجازه مبارزه گرفته و على پسر خود را به ميدان فرستاد و گفت : نور ديده ، در حضور فرزند رسول خدا جهاد كن تا كشته شوى ! على در حالى كه با صداى بلند مبارز به ميدان جنگ مى طلبيد، پا به ميدان كارزار گذاشت و چنان با قدرت و شجاعت جهاد مى كرد كه هر دو لشكر صولت و قدرت وى آفرين گفتند. آن جوان دلير تعداد زيادى (به روايتى بيست و چهار نفر) از افراد كافر را به هلاكت رسانيد، و آنقدر جنگيد تا به شرف شهادت نايل شد. حر چون نظرش به كشته پسر افتاد گفت : سپاس ‍ خداوندى را، كه من را شاد گردانيد، از براى شهادت فرزندم در حضور مولايم حسين (عليه السلام ) پس خود به ميدان جنگ قدم نهاد و در مقابل لشكر كوفه و شام زبان بگشود و سخن دل چنين گفت :
منم مرد با فر فرهنگ حر

منم فارس عرصه جنگ حر 

منم چاكر سرور تشنه كام

منم آنكه حر مادرم كرده نام 

منم حر كه شمشير جانكاه من

بود تشنه خون بد خواه من 

منم آن كه از فيض رب جليل

مرا، شد سوى دين ، عنايت دليل 

نهاد چو پاى سعادت به پيش

نيم ذره اى خائف از قتل خويش 

زهى سر خرويى كه روز حساب

نمايند حر شهيدم خطاب 

چو شيطان پرستان سست اعتقاد

نخوردم فريب عبيد زياد 

خم آورد دست و سنان كرد راست

زاعداى امت هماور خواست 

عمر سعد، چشمش به حر افتاد كه مبارز مى طلبيد، هراسان صفوان بن حنظله را طلبيده و گفت حر سوارى است دلير و مبارزى بى نظير، سعى كن او را با نصيحت بر گردانى ، در غير اين صورت او را شربت مرگ بچشان . صفوان در مقابل حر آمده و گفت : اى جوان مرد فرزانه ، اين عمل جاهلانه از عاقلى چون تو بعيد است ! كه به جهت حسين بن على (عليه السلام ) دست از يارى يزيد بردارى حر بر آشفت و گفت : اى غافل بى ايمان ، تو مى دانى حب دنيا، ديده بصيرت تو را پوشانده است ؟ صفوان به خشم آمد و نيزه حواله حر نمود، حر نيز او را رد كرده ، خداى را ياد نمود و با نيزه او را از بالاى زين چنان بلند كرد و بر زمين زد كه استخوانهاى او خرد شد.
صفوان را سه برادر بود، كه يكباره بر حر حمله كردند، حر دلير آن منافقان را در اندك زمانى به نزد صفوان به هلاكت رسانيد.
كشيد از ميان تيغ كين بى دريغ

بر آن ناكسان حمله ور شد بتيغ 

چو شيرى كه بر هم درد سلسله

چو گرگى افتد ميان گله 

به هر سو كه با تيغ كين كرد ميل

روان كرد از خون بد خواه سيل 

چو شمشير و بازو بر افراختى

ز بس كشته ها پشته ها ساختى 

زدى راكبى را چو بر فرق سر

سبك كردى از تنگ مركب گذر 

ز چوگان رمحش (1) سر سركشان

سراسيمه چون گو به هر سو روان 

ز آشوب گرزش تن پردلان

چو انبان پوسيده پر استخوان 

چو ديدند كفار تاب تبش

زدند از كمين بر پى مركبش 

چو دشمنان اسب حر را پى كردند (دست و پاى اسب را قطع كردند) آن جوانمرد پياده شمشير كشيد و بر خيل سواران حمله نمود. در اين حال امام حسين دستور داد تا براى آن جنگاور دلير اسبى بردند، حر سوار شد و بار ديگر بر ستمكاران حمله نموده و لشگريان از پيش روى او مى گريختند. حر اراده كرد كه برگردد، تا به ديدار امام مشرف شود، هاتفى ندا داد. كه اى حر به كجا مى رود تعجيل كن ؟ كه بهشتيان منتظر قدوم تو هستند! حر فرياد كرد يا ابن رسول الله به خدمت جدت مى روم ، اگر پيغامى دارى بفرما حضرت فرمود: اى حر تو خوش باش ، كه ما نيز رسيديم .
حر بار ديگر (سوار شده ) خود را به قلب لشكر كفار زده و آواز مردانگى سر داد، و بيش از چهل منافق را از پا در آورد. در اين گيرو دار يكى از افراد لشكر از كمينگاه نيزه اى به سوى حر افكند بر پشتش نشست و او را از اسب بر زمين افكند در يك لحظه سپاه دشمن با خنجر و تيغ و تير و نيزه او را احاطه و به سويش حمله كردند و به خاك شهادت افكندند، در همين هنگام اصحاب هم به طرف دشمن هجوم آورده و جنگ مغلوبه گرديد و جمعى از ياران جان نثار به درجه شهادت رسيدند. سپس اصحاب پيكر حر را از ميدان جنگ بيرون برده و به خدمت امامشان آوردند، آن آزاده مرد كه نامش ‍ خبر از آزادگى او مى داد، هنوز رمقى در بدن داشت ، چشم باز كرد و گفت اى فرزند رسول خدا از من راضى شدى ؟ امام دست بر سر روى او كشيد و فرمود بلى ، راضيم از تو، در دنيا و آخرت ، همچنانكه مادرت تو را حر ناميد، آزادى .
شهادت وهب و جمعى از ياران
بعد از شهادت حر، مصعب برادر حر، غلام مصعب ، عبدالله و عمر يك به يك به ميدان مبارزه رفتند و شربت شهادت را از جام محبوب لايزال نوشيدند و در راه بهشت جاويد گام برداشتند.
تا اين قرعه گوى سعادت و نوشيدن شهد شهادت به نام نامى سردار دلاور و سر آمد شجاعت ، وهب نو داماد افتاد.
وهب نوجوانى نصرانى بود، كه مادرش در خدمت امام حسين به دين اسلام مشرف گرديده و در سفر كربلا به همراه مادر و نو عروس خود در خدمت مولاى خويش بود. چون مادر وهب ، بى كسى ، تشنه لبى و بى باكى ياران حسين بن على (عليه السلام ) را مشاهده نمود، به فرزند خويش سفارش ‍ كرد كه همراه ديگر اصحاب سيدالشهداء جان خويش را فداى مولا و امام خويش نمايد. از سخنان آن مادر پير، وهب نوجوان گريان شد از جا برخاست و گفت : اى مادر، به خداى كعبه كه جز اين هوايى در سر، و تمنايى در دل داشته باشم .
پس وهب خود را به زيور اسلحه جنگ آراسته و بر اسب تازى نژاد سوار شد، و به خدمت فرزند حيدر كرار آمد. و عرض كرد: اى پسر رسول خدا، سلام بر تو به خدمت جدت مى ورم ، اگر پيامى دارى بفرماى . حضرت فرمود: اى ناصر دين و اى جوان تازه به اسلام روى آورده ! برو، خداوند يار و ياور تو باد، دل خوش دار كه ما اينك رسيديم . وهب با شوق تمام در مقابل سپاه كوفه و شام آمده زبان به سخن گشوده و مى گفت : اى قوم ، منم ، وهب بى باك زود است كه ببينيد مرا و ضرب شست دست مرا، كه بازيچه نيست جهاد من در روز جنگ .
منم چاكر شاه بدر و حنين

منم خادم آستان حسين 

منم آنكه مردى شعار من است

گذشتن ز جان اعتبار من است 

نترسم جوى گر ز ابر مطير

ببارد اجل بارش تيغ و تير 

در اين قوم گر يك نفر هست مرد

نهد پاى مردى به دشت نبرد 

در آن هنگام مبارزى از لشكر كفار بيرون نيامد، وهب شمشير آتشبار را كشيد و به قلب لشكر كفار حمله كرد، هر كه را تا بر فرق سر مى زد ضربه شمشيرش تا به كمر مى رسيد. ولوله عظيمى در آن سپاه بى ايمان افكند و جمع كثيرى را به هلاكت رسانيد، و با شمشير خون چكان به سوى مادر حيران و زوجه گريان خويش مراجعت كرد و گفت : اى مادر پير شكسته بال و برگشته اقبال ، از من راضى باش مادر وهب آغوش جان گشاده ، فرزند عزيز خود را در بر كشيد، گرد و غبار كارزار از رخسار وى پاك نمود و گفت ، اى نوجوان رشيد من :
دمى با ديده عبرت در اين صحرا تماشا كن

نظر بر خوارى و بى يارى فرزند زهرا كن 

خروش العطش از خيمه شاه زمن بشنو

تو هم گر تشنه فيضى ز جان بگذر ز من بشنو 

رضاى من اگر شرط است چون من داده ام شيرت

نگردم از تو راضى تا ببينم زير شمشيرت 

وهب گفت : اى مادر، لحظه اى بيش نمانده كه جسمم به خون رنگين ، و شهيد ركاب فرزند ابوتراب شود. اكنون مرا اجازه فرما كه عروس دليرش ‍ خود را وداع گويم كه در اين بيابان غريب و خان و مان آواره است .
مادر وهب گفت : اى فرزند سعادتمند برو، اما مى ترسم كه از ناله بارى بر دوش همت گذارد و از اين افتخار عظيم ترا باز دارد.
وهب با توجه به شور و حال مادر خود چنين گفت : مادر چنان عشق حسين در رگ و پوستم جايگزين شده ، كه با دوست داشتن حسين و شنيدن نام او لحظه ها را مى گذرانم ، يار من شمع ، و من پروانه اى بى پروا، كه از بى پروايى بجز نام از من نيست ، باقى همه اوست ، عشق به شهادت و شهادتى در راه مولا، چنان در وجودم ريشه دوانيده و در اعماق وجودم جاى گرفته ، كه نمى توانم به خاطر عروست از آن چشم بپوشم .
وهب به نزد عروس غمگين آمده گفت : اى محنت كش ايام ، روزگار وصال گذشت و نوبت دورى رسيد، ستاره بخت قرين رنج و زحمت ، آفتاب زندگى مشترك رو به زوال و نيستى است . مولا و امامم كم سپاه ، و دختران رسول خدا بى پناه ، حسين غمگين، زينب مشوش عباس و ناراحت ام كلثوم و در غم على اكبر، و چون افكار خويش، پريشان سكينه و گريان از بهر قاسم، و دلجويى از مادر پير فاطمه نو عروس ... مرا دفع شر از آل رسول و رفع اذيت از دختران بتول مقدور نيست ، ولى دلى دارم در گرو كمند محبت و جانى دارم در طبق اخلاص ، براى هديه به اهل بيت رسالت .
عروس جوان وهب بعد از گريه بسيار چنين گفت : اى يار با وفاى من ، اكنون كه شور جان نثارى در راه جانان و فرزند رسول را در سر دارى و ما را در اين بيابان هولناك غريب و تنها مى گذارى رضايت من از تو، قبول دو خواسته است .
اول آن كه به يقين مى دانم، كه چون در مركب فرزند مولاى متقيان شهيد مى شوى، سوار بر

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: از مدینه تا نینوا ، ،
برچسب‌ها: