يا رسول الله سيل فتنه و طغيان ببين

فتنه هاى خفته را بيدار در دوران ببين 

تكيه زن بر مسند موسى نگر فرعون را

آل عمران را ذليل آل بوسفيان ببين 

يا رسول الله سر بر دار از خاك حجاز

خانه اسلاميان بعد از تو شد ويران ببين 

يا رسول الله بر فرزند دلبندت حسين

كربلاى پر بلا را تنگ چون زندان ببين 

آن كه فرمودى ((حسين منى)) اندر شاءن او

در ميان امتان سر گشته و حيران ببين 

يا رسول در قربانگه كوى حسين

هم چو اسماعيل چندين نوجوان قربان ببين 

يك طرف اخوان او آماده جان ياختن

يك طرف اصحاب او در خاك و خون غلطان ببين 

كشتى نوح نبى ، گر يافت از طوفان نجات

كشتى ما غرق شد دريا نگر طوفان ببين 

اى پدر چندان مسافت از نجف تا كوفه نيست

سر برار از خاك و ما را بى سر و سامان ببين 

ما در اين صحرا غريب و بت پرستان مى كشند

انتقام نهروان از شاه مظلومان ببين 

سينه پيران ، فكار از خنجر پران نگر

خنجر طفلان ، نشان ناوك پران ببين 

مسلم ، سر كرده زاهدان
نوجوانان با شور و حال جوانى بشوق شهادت در راه مبارزه حق بر باطل و دفاع از قيام حسينى مشتاق راهى ميدان نبرد شدند و جنگيدند و از شهادت استقبال نمودند و سالخوردگان براى رسيدن به بهشت جاودان و ديدار بهشتيان در انتظار ياران حسين لحظه ها را شمردند. چون آتش محبت شعله كشد؛ نه جوان شناسد و نه پير. پس نوبت كارزار به دنيا ديدگان و يادگار گذشتگان امام رسيد، در اين هنگام حبيب بن مظاهر اسدى و مسلم بن عوسجه سعادت ابدى اختيار كرده اسلحه نبرد خويش را آماده كرده ، آماده جان نثارى گرديدند.
مسلم بر حبيب بن مظاهر سبقت گرفته ، به خدمت امام غريبش آمد و عرض ‍ كرد: اى فرزند رسول خدا، اى بزرگزاده عالى نسب و اى پاره جگر احمد مختار! همت پيران سالخورده از جوانان از راه رسيده كمتر نتوان بود اجازه فرما كه محاسن سفيد خويش را به يارى عترت رسول خدا رنگين نمايم .
آن امام مظلوم ، مسلم را در كنار گرفت و فرمود: اى يادگار گذشتگان ، تو مرا به منزله عموى بزرگوارى هستى ، چرا كه پرد بزرگوارم ترا هميشه برادر خود مى ناميد و پيوسته در مجلس خاص او به عنوان برادر بر كنارش ‍ بودى .
مسلم چندان عجز و لابه كرد كه رخصت نبرد گرفت ، و قدم به ميدان جهاد گذاشت .
مسلم آن فرزانه مرد پاكزاد

چون به ميدان محبت پا نهاد 

رو نهد چون شير در ميدان دلير

روبهى چند از كجا و رزم شير 

تير مى آمد اگر بر سينه اش

تازه تر مى شد غم ديرينه اش 

چون ز تيغ مسلم پاك اعتقاد

نخل كافر كيش چند از پافتاد 

دشمنان را شعله در خرمن فكند

شورشى بر لشكر دشمن فكند 

ليك شد آخر ز رمح تيغ و تير

پاره پاره پيكر آن مرد پير 

با چنين احوال باز آن شير مرد

بود با اعداى دين گرم نبرد 

چون فتاد از پا شد، از آن مستمند

ناله ((اى دوست ادركنى)) بلند 

چون صداى ناله فريادرس خواه مسلم به سمع مظلوم كربلا رسيد، امام غريب به همراه حبيب بن مظاهر به بالين مسلم آمد. گرد و غبار از چهره وى پاك نمود و فرمود: خدا ترا پاداش خير دهد آنچه بايدت به جا آوردى و دين پيامبر را يارى كردى ! حبيب گفت : اى مسلم ترا مژده باد به بهشت مسلم به آواز حزين گفت : خدا ترا به بهشت برين بشارت دهد. حبيب گفت : اى رفيق ديرين من ، اگر مى دانستم كه بعد از تو زندگى خواهم كرد، مى گفتم : وصيت كن به من . مسلم گفت : اى حبيب وصيت من آن است كه ، دست از يارى اين بزرگوار برندارى ؛ و اشاره به سوى امام حسين (عليه السلام ) كرد. حبيب گفت : به خداى كعبه قسم كه غير اين نخواهم و در خدمت امام و در راه خدمتگزاريش تا آخرين نفس خواهم بود. پس مسلم ديده حق بين خود را گشود، و توشه راه از رخسار مولاى خويش برگرفت و تبسمى نمود و به شاخسار جنت كه منزل اصلى آن شاهباز بود پرواز كرد. در همين حال ناله و فغان خانواده مسلم به نوحه سرايى بلند شد، لشكر مخالف از شنيدن ناله اهل بيت و خانواده مسلم ، صداى طبل شادى را به راه انداختند.
شيت بن ربعى گفت : اى بى حميت مردم ! بزرگان خود را مى كشيد و خوشنوديد؟ همين بزرگوار كه به قتل او مسروريد، سر كرده زهاد و افتخار عابدان بود و حقى عظيم بر مسلمانان دارد.
حبيب بن مظاهر
سپس حبيب بن مظاهر عرض كرد: اى فرزند رسول خدا پدر و مادرم و خودم فدايت باد.
دارم هوس جدال با قوم ضلال

تا اذان دهى مى گذرى وقت جدال 

رفتند رفيقان همه و ز همراهان

من با قد منحنى فتادم دنبال 

سرور شهيدان ، حبيب را به نزد خود طلبيد و فرمود: اين همنشين پيشين و دوست ديرين ، اى ياور وفادار و اى يارى دهنده اهل بيت اطهار، تو يادگار جد و آباء منى و تسلى بخش غمهاى من ! بر من گران است ، كه ترا كشته جور و ستم دشمنان دين، و محاسن ترا به خون رنگين ببينم .
حبيب بن مظاهر در بى طاقتى با عجز و التماس بسيار از آن امام بزرگوار اجازه جهاد گرفت ، و بى خوف و هراس رو به سوى آن فرقه ضاله نهاد، و فرياد كنان مبارز طلبيد، با آن گروه از دين بيگانه ، كينه توازانه جهاد كرد و دلاورانه جنگيد تا بيش از شصت منافق را، هلاك نمود. ناگاه نامردى از قبيله بنى تميم از كمينگاه نيزه اى بر پهلوى وى زد، كه از مركب بر زمين غلطيد زمانى كه مى خواست از زمين بلند شود، حصين بن نمير شمشيرى بر فرق آن بزرگوار زد كه بر رو افتاد. از شهادت آن بزرگوار بار ديگر غم سنگينى بر رخسار فرزند ارجمند احمد مختار ظاهر شد، آرى چگونه چنين نباشد؟ حبيب والاهمت از ايام طفوليت با مظلوم كربلا، چنان الفت داشت ، كه در هر كجا حضرت قدم مى نهاد خاك قدمش بر ديده منت مى گذاشت .
حبيب شهيد شد، صداى تكبير از ياران امام بلند شد، سرور دليران گريست ! و سپس فرمود: خدا ترا رحمت كند اى حبيب ، كه مرد فاضلى بودى و در يك شب ختم كلام الله مى نمودى ...
بعد از شهادت سردار نامدار اسلام و پير و مريد امام غريب ، نافع بن هلال بجلى قدم به ميدان جهاد نهاد و گفت : من نافع بجلى هستم ، دين من ، دين على و گروه شما پيرو شيطان است . از طرف لشكر مخالف ، مزاحم بن حريث به ميدان مبارزه با وى آمد و گفت : من بر دين عثمانم و تو اى نافع در ره شيطانى ! كه نافع با حمله اى سريع آن دور گشته از راه دين را به هلاكت رسانيد. سپس آن جوانمرد، جنگ سختى را آغاز كرد و مردانه عده كثيرى را از پاى در آورد، و در اين راه به شهادت رسيد.
در اين حال عمرو بن حجاج به لشكر امام آمد و فرياد كشيد: اى مردمان ضعيف العقل و اى اهل كوفه! برگرديد از پيروى كسى كه از دين بيرون رفته است و اشاره به سوى آن حضرت نمود، و چنين ادامه داد: اى مردم آگاه باشيد كه همه كشته خواهيد شد.
امام حسين فرمود: اى كسيكه از راه خدا دور شده اى ، مردمان را بر من تحريك مى كنى ؟ آيا من از دين بيرون رفته ام ؟ زود است كه ديندار و بى دين را از هم تشخيص دهى .
سپس آن از خدا بى خبر رو به لشكر كوفه و شام نمود و گفت : اى احمقان ! مبارزه مردى بعد از مردى با اين قوم خالى از حماقت و نادانى نيست ، چرا كه ايشان از شجاعان عرب و جان بر كف نهادگان در راه امام خويش و خواستاران شهادتند. عمر سعد راءى او را پسنديده ، يك مرتبه آن لشكر بى ايمان كه بيش از صد هزار سنگدل بودند، رو به سربازان برگزيده معبود نهاده در حالتى كه آنان بيش از چهل سوار نبودند.
كسى كى شنيده است در روزگار

كه بنده چهل تن ره صد هزار 

از آنجا كه لشكر مخالف بعلت بستن خيمه هاى لشكر امام حسين به يكديگر از هر طرفى قادر به حمله نبودند، پيادگان دشمن به خيمه ها هجوم آورده ، و دلاوران سپاه حسين آنها را از ميان چادرها دور مى كردند. ابن سعد چون ديد كه جنگ بيشتر از يك طرف امكان پذير نيست دستور داد كه خيمه ها را آتش بزنند، شمر ستمكار آتش طلبيده گفت : من خانه هاى ظالمان را مى سوزانم . اصحاب امام بر وى حمله كردند و گفتند: اى كافر بى خبر از خدا، مى خواهى حرم رسول خدا را بسوزانى ؟
سلطان كربلا فرمود: آنها را بگذاريد تا خيمه ها را بسوزانند، كه بعد از اين عمل اين يك راه هم بسته خواهد شد و ديگر كسى نمى تواند از سوى شما حمله كند، چون خيمه ها را آتش زدند چنان شد كه حضرت فرمود: يكى فرزندش را سراغ مى كرد و ديگرى احوال برادر مى پرسيد.
ام ليلا مى گفت : على اكبر جوانم كو؟
مادر قاسم مى گفت : فرزند شيرين زبانم كجاست ؟
زينب در فكر امام امت بود و كلثوم نگران از قبل عباس .
لشكر كفار اصحاب آن حضرت را تير باران نمودند و بعضى به شهادت رسيدند و برخى ديگر مجروح گرديدند، كه ناگهان صداى فرياد و شيون اهل بيت بلند شد.
شيث بن ربعى كافر به نزد عمر سعد آمد و گفت : به محاربه زنان و كودكان ماءموريم ؟ آن كافر خجالت كشيد و دستور داد كه لشكر دست از جنگ بردارند، و جنگ و جدال تن به تن ادامه يافت .
ابو تمام صيداوى (رضى الله عنه ) به خدمت امام آمد و عرض كرد: اى نوه احمد مختار، و اى يادگار حيدر كرار، اى قوت ايمان زاهدان ، و اى كعبه مقصود عابدان ، اى آن كه محبت و اطاعت تو چون اطاعت پروردگار يكتا بر ما واجب است ! خواهشى از تو دارم ، هنگام ظهر است و آرزويم اينست ، كه به مقتدايى چون تو، يكبار ديگر اقتدا نموده ، و فيض عظماى نماز جماعت را دريابم آن بزرگوار گريست و فرمود: اى صاحب ايمان ، نماز را بياد ما آوردى ! اميدوارم كه از نمازگزاران محسوب شوى . پس آن حضرت با آواز بلند فرمود: كه اى ابن سعد! آيا شرايع اسلام را فراموش كردى ؟ آيا لحظه اى دست از جنگ بر نمى دارى ؟ تا نماز بجا آورده و بعد به جنگ بپردازيم ؟ شمر سنگدل چنين جواب داد: كه اى دختر زاده رسول خدا! چون بر امام زمان يزيد خروج كرده اى نماز تو قبول نيست .
با توجه به گفته هاى شمر دو تن از ياران پاك باخته امام به نامهاى زهير بن قين البجلى و سعيد بن عبدالله حنفى سينه هاى بيگناه و قلب مملو از عشق به معبود را در راه نزديكى به خالق يكتا، سپر تير و شمشير بلا نموده و درجلوى آن بزرگوار ايستاده، زخمهاى ناشى از حمله دشمن را به جان خريدند، تا آن حضرت با بقيه اصحاب و ياران ، به نجوا با پروردگار خويش ‍ پرداخته ، و نماز جماعت را به جا آوردند.
چون فرزند پيامبر خدا از نماز فارغ شد، زهير و سعيد از كثرت زخم تير و نيزه جان نثار آن بزرگوار گرديدند. در بدن سعيد به غير از نيزه ، سيزده چوبه تير فرو رفته و باعث شهادت او شد. اما شهادت زهير به وجه ديگر بود او، در ميدان نبرد و با حمله و هجوم به دشمن و كشتن بيش از بيست نفر، خود نيز ساغر وصال را مردانه نوشيد.
------------------------------
دكتر عباس علاقه بنديان


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: از مدینه تا نینوا ، ،
برچسب‌ها: