فصل پنجم: شهادت عابس و شوذب و عده اى از اصحاب

 اى فلك شد خانه ايمان خراب از دست تو

داد از دست تو اى بى رحم داد از دست تو 

باغبانى هر نهالى را كه در بستان دهر

پرورش داد اى سپهر از پا فتاد از دست تو 

بعد حيدر نزد دونان خواجه عالم حسن

كرد در گردن كمند انقياد از دست تو 

كردى افسادى بعهد مجتبى اصلاح نام

آرى اى مفسد نيايد جز فساد از دست تو 

گشت غالب بر حسن فرزند بوسفيان به ظلم

شد مسلط بر حسين ابن زياد از دست تو 

آل احمد شد ذليل فرقه بى اعتماد

آل مروان شد، محل اعتماد از دست تو 

كاكل اكبر پريشان قامت عباس خم

حلق اصغر خشك و قاسم نامراد از دست تو 

عابس
اين بار قرعه جنگ و قتال و نوبت جدال از ياران فرزند ابوتراب به نام نامى عابس بن شبيب شاكرى افتاد. او جوانمردى شجاع و دلير، مبارزى بى همتا و بى نظير، مردى غيرتمند و عاقل و فرزانه ، با دوست آشنا و از غير بيگانه بود.
او شوذب ، غلام خود را طلبيده و گفت : اى شوذب ! كار بر حسين ، اين سيد عرب تنگ است چه نظر مى دهى ؟
شوذب گفت : به خدا قسم ، در حضور فرزند رسول خدا جنگ خواهم كرد تا كشته شوم .
عابس گفت : آفرين ! اى غلام نيك فرجام من غير از اين انتظار ديگرى نداشتم .
جز كوى بلا اهل وفا را گذرى نيست

آرى سفرى نيست كه دروى خطرى نيست 

دنيا كه بود مزرعه آخرت ما

تا تخم نپاشيم اميد ثمرى نيست 

من خود بدعا خواستم اين فيض رسيده است

تا خلق نكويند دعا را اثرى نيست 

امروز روزى است كه بايد بازوى همت گشاييم و پاداش عظيم شهادت را به دست آوريم . به خدا قسم كه امروز عزيزتر و محبوبتر از تو، در همه عالم در نزد من كسى نيست .
عابس آن جوانمرد بى باك در حضور مولا و سرور خود چنين گفت : اى فرزند سيد ابرار، گواه باش ، كه من در دين تو و اجداد تو به اعتقاد كامل و در كمال خلوص ، جان شيرين بر كف آماده جهادم .
آن بزرگوار فرمود: اى جوانمرد فرزانه در اين بيابان ، از اين طشت واژگون چه بلايى كه به اولاد پيامبر نرسيده . در اين واقعه اسفناك ، كسى دلش مى سوزد، كه عشق به ولاى على در سينه داشته باشد.
شور و حال ولاى على و ياران از جان گذشته حسين چنين است . پس اى دلاور! نه از جان بترس ، و نه از دشمن بيم و تشويش به دل راه بده ، همه ما به دنبال يكديگر و پى در پى و پس و پيش مى آييم ، و پس از يك لحظه چشمانت روشن خواهد شد.
يگانه امام تشنه لب و سرور از جان گذشتگان ، عابس را چون پدرى مهربان نوازش نمود، سپس عابس دلير به همراه شوذب از جان گذشته ، شمشير آتشبار آماده نبرد به طرف لشكر كفار روى نهاد و مكرر فرياد مى كرد: كه اى فرقه بى اعتقاد، آيا مرد نبرد در بين شما نيست ؟ اى دشمنان خدا! بياييد، اى شيطان پرستان بى خبر از خدا، كيست كه قدم به ميدان نبرد با من نهد؟ تا از بلاى شمشير من از ننگ زندگانى رهد.
آن راد مرد شجاع باشور و هيجان مبارز مى طلبيد، در همين هنگام ربيع بن تميم ، عابس را شناخت و فرياد كرد: كه اهل كوفه و شام ، هر كس از عمر خويش سير شده ، قدم به ميدان گذارد. مبادا! با عابس بن شبيب مبارزه كنيد، تميم با فرياد به مردم كوفه و شام فهمانيد، كه من در جنگها رزم كردن عابس را ديده ام ، زنهار به مقابله با وى برنياييد، كه او يكى از شجاعترين شجاعان است .
چون عمر سعد ديد كه كسى ميل جنگيدن و نبرد با او را ندارد، فرمان داد كه لشكر بى شمار آن نوجوان را در ميان گرفته ، سنگباران كنند.
يكى از راويان چنين حكايت مى كند: به خدا قسم ، ديدم عابس را در رزمگاه كه عرصه كارزار را بر بيش از دويست نفر تنگ كرده ، و آنها را منهزم و بى هدف به هر سو مى دوانيد، در حالى كه از چهار طرف لشكر كفر بر وى سنگ مى افكندند. چندان سنگ و تير بر بدن آن مرد دلير پرتاب كردند تا از حركت بازماند. عابس با غلام خود شوذب شهد شيرين شهادت را مانند تمام رادمردان ميدان نبرد حق و حقيقت عليه كفار زمان نوشيدند.
ربيع بن تميم مى گويد: كشته آن بزرگوار را در دست جمع كثيرى ديدم ، كه با يكديگر جدال و نزاع مى كردند و شهادت وى را به خود نسبت مى دادند.
ابن سعد گفت : با هم نزاع نكنيد، كه يك نفر نمى توانست عابس را بكشد، بلكه به وسيله تمامى لشكر زخمى و شهيد شد.
هاشم بن عتبه
در آن حال گردى پيچان و خروشان از سمت بيابان برخاست .
نمود از دامن هامون غبارى

ز حب الله جوشن در بر او 

سوارى غرق آهن پاى تا سر

نشسته بر سمند كوه پيكر 

به همت خسرو عالى جنابى

بعارض ، هم چو رخشان آفتابى 

سپر چون قرص مه رخشان به پشتش

سنانى هيجده زرعى به مشتش ‍ 

آن سوار دلير بى همتا به نزد امام مظلوم آمد و عرض كرد:
((السلام عليك يابن رسول الله )) پدر و مادرم به فدايت . منم هاشم بن عتبه بن ابى وقاص ، اگر پسر عمويم سعد بيعت جد و پدر ترا شكسته است و آب بر روى اهل و حريم تو بسته ، من بر خلاف وى دست از جان شسته ام ، استدعا دارم كه اجازه رفتن به ميدان جنگ دهى ، تا مرا در روز محشر، نزد جد خويش شفاعت فرمايى .
پس هاشم اجازه نبرد گرفته ، ركاب آن حضرت را بوسيد و قدم جراءت به ميدان نبرد عليه ستمكاران و از خدا بى خبران نهاد و فرياد كرد: اى سپاه كوفه و شام ! و اى دشمنان اهل اسلام آيا مرا مى شناسيد؟ منم هاشم بن عتبه پسر عموى سعد مبارزى نمى خواهم ، مگر پسر عمويم را، پس به آواز بلند ندا كرد: كه عمر سعد بد انديش ! آيا غير از تو نامسلمان كافر، كدام ظالم بر ولى نعمت خويش شمشير كشيده ؟ اى ابن سعد! كارت به جايى رسيده كه به دستور يزيد پست ، كمر به قتل پيشواى دين بسته اى ؟ پيشوايى كه فرزند پيامبر است ، در حالى كه به ميهمانى شما آمده است ، در روز محشر روى شما سياه باد. اى عمر سعد: آب فرات بر همه مباح است به جز خاندان سرور كاينات ؟
ترا سعد وقاص باشد پدر

كه بود از غلامان خيرالبشر 

پدر در ركاب پدر جان فشان

پسر با پسر خصم در قصد جام 

ز ما و تو حيرت بود اى لعين

پدر آن چنان و پسر اين چنين 

ز هم رزميت گرچه تنگ ست و عار

نخواهم به غير از تو در روزگار 

عمر سعد چون از دليرى هاشم با خبر بود، لرزه بر اندامش افتاد و گفت : اى سپاه كوفه و شام ، هاشم پسر عموى من است و رفتن من به ميدان مبارزه با وى مصلحت نيست . كيست كه به ميدان مبارزه با هاشم برود و سر او را بياورد؟ شمعان بن مقاتل ، كه از امراى حلب بود و به همراهى هزار سوار به يارى عمر سعد آمده بود، و در شجاعت مشهور آفاق و سر آمد گردنكشان شام و عراق بود گفت : ميدان مبارزه با هاشم كار من است ، پس بر مركب كوه پيكر سوار شده و در مقابل هاشم آمده و گفت : اى بزرگ عرب ، اين عمل از عقل به دور است ، كه به جهت خوشنودى حسين چشم بر مقام دنيا ببندى و دست از يارى يزيد بردارى .
هاشم بانگ بر وى زد كه برگشته اقبال ! از مرد ديندارى مثل تو بعيد است ، كه به خاطره يزيد فاسق و شراب خوار دست از يارى و جانفشانى در راه فرزند حيدر كرار بردارى ، قبل از اين كه شمعان لب به سخن باز كند، هاشم مركب را به حركت در آورد و به او حمله كرد، شمعان نيز نيزه اى به طرف هاشم پرتاب كرد، كه او با سپر خود آنرا دفع و از خود دفاع كرد.
تيغ از ميان كشيد و به دشمن چو دست يافت

بنواختش بفرق كه تا پشت زرين شكافت 

تكبير شد ز خيل امام زمان بلند

گرديد احسن احسن كر و بيان بلند 

چو شمعان رخت به دوزخ كشيد، برادرش نعمان بهمراهى هزار سوار، هاشم دلاور ميدان را در ميان گرفتند. او ذره اى به كثرت دشمنان نينديشيد و به آنان حمله كرد.
فضل بن على
زاده ارجمند رسول الله ، فرزند غيرتمند اسدالله ، نتوانست هاشم را كه ميهمان نور سيده اش بود، يكه و تنها در ميان لشكر كفار و دشمنان دين و عترت رسول الله مشاهده نمايد، پس فضل برادر نامى خود را طلبيد و با نه نفر ديگر به يارى هاشم فرستاد، عمر سعد بد بنياد چون از امداد فرستان آن حضرت با خبر شد هزار سوار ديگر فرستاد و دستور داد نگذاريد فضل بن على خود را به هاشم برساند، پس جنگ آن هزار مرد و آن سپاه نابرابر با فرزند حيدر كرار آغاز شد.
هر تن بجنگ صد هزار اين ظلم و اين طغيان به بين

بى باكى گردون نگر بى رحمى دوران به بين 

فضل نامدار با شمشير آتشبار، حيدروار گرم جنگ و ستيز با كفار بود، و به هر حمله شور و فغانى به پا مى كرد، ناگاه ظالمى كه از ترس در پناهگاه بود، تيرى از كمينگاه بينداخت ، و همان تير كار دلاور ميدان نبرد را ساخت ، و آن بزرگوار شجاع را از اسب بر زمين انداخت و به اجداد خويش ملحق شد و آن نه نفر ديگر هم در ركاب فضل يكى پس از ديگرى به سوى بهشت شتافتند. اين چنين بود سر گذشت ياران به فرياد رسيده هاشم ، اما هاشم خود را به نعمان رسانيد و با ضربتى او را به سرنوشت برادرش دچار كرد و مردانه در آن ميدان نابرابر جنگيد و خود نيز، در كوى محبت حسين كشته تيغ و سنان گرديد.
فضل بن على اولين بزرگوارى بود از برادران سيدالشهدا كه در آن صحرا به درجه رفيع شهادت رسيد.
عبدالرحمان يزنى
سپس عبدالرحمان بن عبدالله يزنى قدم جراءت به ميدان شهادت گذاشته مبارز مى طلبيد و مى گفت من عبدالله از آل يزن مى باشم . دينم ، دين حسن و حسين است شما را ضربتى مى زنم ، مانند ضربت زدن جوانان اهل يمن ، اميدوارم كه در نزد سرور بزرگوارم رستگار باشم . و به مبارزه پرداخت و در ضمن نبرد سخت ، به شهادت رسيد.
عمرو بن قرطه
سپس عمروبن قرطه انصارى اجازه جهاد خواست و مبارز ميدان جهاد با ستمكاران گرديد و خويش را بر قلب سپاه كفار زد، كه ناگاه فرياد امان خواهى از لشكر دشمن بلند شد پس از نبرد دليرانه و كشتن تعداد بيشمارى از دشمنان ، شهيد راه ايمان و محبت به فرزند حيدر كرار گرديد.
عمرو بن خالد
مردى پس از مردى و دلاورى بعد از ديگرى وارد ميدان مبارزه شدند تا نوبت به مبارز ديگرى رسيد به نام، عمرو بن خالد انصارى صيداوى.
خالد عرض كرد: اى مولاى من قصد آن دارم ، كه به برادران خويش ملحق شوم و نمى خواهم كه لحظه ديگر زنده بمانم و ترا تنها و شهيد ببينم .
آن حضرت فرمود: آفرين بر شما، اى سعادتمندان ، دل خوش داريد، كه بعد از امروز ذلتى بر شما نخواهد بود، بعد از لحظه اى چشمان شما روشن خواهد شد، برويد كه اينك ما هم از عقب رسيديم .
آن فرزانه مرد پا به ميدان نبرد نهاد و جهاد كرد تا به درجه رفيع شهادت نايل گرديد.



فرزند مسلم
بعد از شهادت آن مرد رشيد، مرد ديگرى كه در ايام شباب جوانى بود و بعضى از مولفين او را فرزند مسلم بن عوسجه دانسته اند، به حضور سرور شهيد آمد و اجازه مبارزه خواست .
آن حضرت فرمود: اى جوان نيكوكار، برگرد شايد كه مادرت راضى نباشد، زيرا كه در اين صحرا غريب و تنهاست .
آن جوان عرض كرد:
ياابن رسول الله ، به خدا قسم مرا، مادرم تشويق به جهاد كرده است ، سپس ‍ با اجازه مولاى خويش پا به ميدان كارزار نهاد و با صداى بلند اين اشعار را مى خواند:
اميرى حسين و نعم الامير

سرور فواءدالبشير النذير 

على و فاطمه و الده

فهل تعلمون له من نظير 

له طلعه مثل الشمس الضحى

له عزه مثل بدرالمنير 

(سرور من حسين است و چه نيكو سرورى است ، خوشحال كننده دلها و بشارت دهنده و آگاه كننده على و فاطمه پدر و مادر او هستند، پس آيا همانندى براى او هست ؟ چهره زيباى او همانند خورشيد درخشان است ، و بزرگواريش همانند ماه نورانى و پرتو افكن است ) آن جوان دلير در ميدان مبارزه دليرانه اعلام نبرد مى نمود و هماورد مى خواست و از كشته پشته مى ساخت ، تا آخرالامر در ميدان نبرد حق بر باطل شربت شهادت نوشيد.
يحيى بن كثير
پس از او دلاور ديگرى از سپاه اندك حسين بنام ، يحيى بن كثير انصارى ميدان نبرد را به قدوم خود مزين ساخت و با فرياد دليرانه اش ، هم نبرد مى طلبيد آنقدر مبارزه كرد تا چهل منافق را به خاك هلاكت افكند، و خود نيز با چهره اى خندان و اخلاص تام ، جان نثار شهيد وادى نينوا گرديد.
معلى بن معلى
جانباز شجاع ديگرى به نام معلى بن معلى از اندك باقيمانده سپاه حسين مظلوم وارد ميدان نبرد گرديد و چنين گفته اند: كه اين دلاور بيش از بيست تن از كفار را شربت مرگ چشانيد، تا اين كه او را ناجوانمردانه و با حيله و نيرنگ اسير كردند و به نزد عمر سعد بردند، آن ظالم ستمكار حكم كرد تا آن مؤ من پاك سرشت را مظلومانه گردن زدند و بدين طريق با نثار جان ، روحش ‍ به ملكوت اعلا پرواز كرد.
طر ماح و معلى
دلير مردان ديگرى به نامهاى طر ماح بن عدى و معلى بن حنظله ، مبارزان ميدان نبرد گرديدند و شجاعانه جنگيدند و خروشيدند، تا شربت شهادت نوشيدند.
جابر بن عروه
ديگر از ياران حسين (عليه السلام ) جابر بن عروه غفارى ، كه شيخى بود كهنسال و در بسيارى از وقايع ، در صف لشكريان احمد مختار (ص) بود. در، دو غزوه بدر و حنين در كنار مولايش جنگيده و اكنون براى بار ديگر، عمامه خود را محكم بر كمر پيچيده و عصابه طلبيد و بر سر بست ، امام (عليه السلام ) بر او مى نگريست و براى او دعاى خير مى كرد. جابر قدم به عرصه كارزار نهاد، و در حضور فرزند رسول خدا جهاد كرد و از آن فرقه كفر، حدود شصت از خدا بى خبر را به خاك مذلت افكند، و خود نيز شهيد شد و روحش به ارواح قدسى پيوست .
مالك
رهرو بعدى كوى سعادت ((مالك )) نام داشت . او با شمشير كشيده بسوى دشمن هجوم برد و ده ها نفر از دشمنان امام را، هلاك نمود، بعد از آن همه مبارزه ، دلاورى و شجاعت خود نيز، به سراى باقى شتافت .
سيف و مالك
يارى پس از يار دگر، وارد ميدان مبارزه شدند تا اين كه نوبت به سيف بن ابى الحارث و مالك بن عبدالله شريع رسيد، و آن دو دلاور كمر همت به مبارزه بسته و در راه جانان ، قدم به عرصه نبرد گذاشتند و با دشمنان سخت جنگيدند و بعد از جهاد سختى در برابر كثرت كفار تاب مقاومت نياورده و به شهادت رسيدند و به سوى جنت شتافتند.
حنظله
از راويان اخبار نقل شده ، كه حنظله بن شامى پيش آمد و در برابر امام ايستاد، و هر تير و نيزه و شمشير كه از طرف مخالف به سوى امام رها مى شد، به جان مى خريد، و رو به لشكر كوفه و شام كرده ، و فرمود:
يا قوم انى اءخاف عليكم ، مثل يوم الاحزاب ، مثل داب قوم نوح و عاد و ثمود و الذين من بعد هم و ما الله يريد ظلما للعباد، و يا قوم انى اخاف عليكم يوم التناد، يوم تولون مدبرين مالكم من الله من عاصم ، يا قوم لاتقتلوا حسينا فيسحتكم الله بعذاب ، و قد خاب من اءفترى .
(اى قوم من بر شما مى ترسم ، مانند روز احزاب ، مانند عادت زشت قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه بعد از آنان بودند، و خداوند براى بندگان ظلم و ستم اراده نمى كند و اى قوم من مى ترسم براى شما از روزى كه ندا مى دهند شما را و از روزى كه از شما روى برمى گردانند مدبران براى شما از جانب پروردگار پشت و پناهى نيست . اى قوم حسين را نكشيد كه خداوند با عذاب شما را بيچاره و نابود مى گرداند. و هر كس كه به خدا دروغ بست نااميد شد).(1)
لشكر ستمكار كوفه و شام زبان به دشنام گشودند. امام فرمودند:
اى پسر سعد، خدا ترا رحمت كند ايشان مستحق عذاب شدند كه نصيحت ترا نشنيدند، چگونه سزاوار عذاب نباشند، در حالى بزرگان دين را به شهادت رسانيدند؟
حنظله عرض كرد: فدايت شوم ، آيا ما سوى پروردگار نمى رويم و به برادران خود ملحق نمى شويم .
حضرت فرمود: برو سوى آن چيز كه برايت بهتر است از دنيا و ما فيها.
حنظله عرض كرد: السلام عليك يابن رسول الله و على اهل بيتك (اى فرزند رسول خدا سلام بر تو و خاندانت باد) خداوند عالم و آدم ما را با تو در بهشت گرد آورد.
حضرت فرمود: آمين ، آمين .
سپس حنظله بر كفار هجوم آورد و با آنان دليرانه جنگيد و پس از هلاك كردن عده كثيرى از كفار به درجه رفيع شهادت نايل شد.
سويد
چون حنظله بزرگوار شهيد شد، سويد بن عمر ابى المطاع كه مردى با اصالت و شريف و كثيرالصلوه بود، آماده نبرد با كافران گرديد و به سختى جنگيد، و بر اثر خونريزى شديدى كه از زخمهايى كه در ميدان مبارزه برداشته بود، سست و بى حالى گرديد؛ مخالفين او را كشته پنداشتند و دست از وى كشيدند. زمانى كه مظلوم كربلا شهيد شد، آوازى به گوش ‍ سويد رسيد كه حسين شهيد شد، پس از جاى برخاست و كاردى از ميان چكمه خود در آورد و بر كفار حمله نمود، و با آن حالت نزار و زخمهاى بسيار تعداد بيشمارى از دشمنان را هلاك نمود، و در حالى كه خون سر تا پايش را رنگين كرده بود، با فرياد واحسينا واعليا به چپ راست هجوم مى برد و هر يك از كفار را كه به دستش مى رسيد، با خنجر از پاى در مى آورد تا اين كه در آخر گروهى به او حمله ور شدند او را به شهادت رسانيدند.
يحيى مازنى
پس از سويد، يحيى بن سليم مازنى قدم به معركه جهاد و قتال نهاد و براى مبارزه با خود حريف به ميدان مى طلبيد، او هم مانند تمام ياران از جان گذشته و آماده شهادت در راه برقرارى دين راستين خدا، با كفار به سختى مبارزه كرد و با دلاورى جهاد و عده اى از آنان را هلاك نمود، و خود راهى بهشت برين و همنشين با بهشتيان شد.
نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: از مدینه تا نینوا ، ،
برچسب‌ها: