فصل نهم: وداع و شهادت برادران سيد الشهداء

 ماه درخشان خاندان هاشم

شكست پشت حسين آن زمانى كه قرعه رزم

به نام نامى عباس نوجوان افتاد

چو شد نگون علم او لواى يوسف مهر

به چاه باختر از بام كهكشان افتاد

لشكر ستم پيشه ابن زياد، با حمله هايى از كمينگاه اجساد نازنين اصحاب و انصار سرور شهيدان را چون كشتيهاى شكسته ، غرقه در خون نمودند، موسم آن رسيد كه پرچمدار صحراى كربلا پا به ميدان مبارزه نهاد، و ساقى دوران ، پيمانه شهادت را به نام آن قدح نوش ميخانه محبت ، و آن سرمست سوداى شهادت و صاحب منظر و برارزنده تر از همه ، عباس پر نمود. او مبارزى نام آور، قدرت و جراءت او در اوج شهرت ، در بسيارى از جنگها پرچم پيروزى بر افراشته ، و دلاوران و شجاعان عرب را از نام و نشان بر انداخته بود. ابوالفضل العباس را به دليل زيبايى جمال ، قمر بنى هاشم مى خواندند. آن دلاور بى همتا، عباس علمدار چون سرور آزادگان ، برادر خويش را تنها ديد، به نزد امام بر حق آمد و علم را بر بالاى سر آن بزرگوار نصب نمود و به زبان حال عرض كرد: اى برادر:
گر شوم خاك به خاك قدمت چون نرگس

صبح محشر به جمالت نگران بر خيزم

نشوم گر به سر كوى تو قربان در حشر

به چه اميد از آن خواب گران بر خيزم

گر عقب مانده ز خونين كفنانم خواهم

پيشتر از همه خونين كفنان بر خيزم

بر نخيزم ز سر كوى تو تا جان دارم

گر رسد كار به جان از سر جان بر خيزم

چون حسين بن على (عليه السلام ) دانست كه عباس اراده يارى او و نبرد با كافران را دارد، عباس را در آغوش گرفت و فرمود:
برادر جان ! اى كسى كه از رفتن تو پشت حسين و دل اهل حرم مى شكند. چون پرچم سپاه قليل ما سرنگون شود، اين قوم از خدا بى خبر و حيله گر قوى دل مى شوند، و در نبرد جسور مى گردند.
عباس عرض كرد:
اى برادر! امروز، روزى است كه ، به وصيت پدرم عمل مى كنم كه فرمود: ((سرخ رويى ، قربان شدن در كوى حسين است )). حسين (عليه السلام ) چون آن محرم اسرار پنهان و آشكار را به راه شهادت در عين خوشحالى و خوشدلى ديد، آيينه دلش را به محبت محبوب صيقلى داد، و با دلى گريان سر به سوى آسمان بلند كرد و عرض كرد:
اى پروردگار! شاهد و گواه باش كه ايمانم تباه نگشته و نوجوانانم در راه تو شهيد شدند. تو آگاه و دانايى ، به وعده ايكه به درگاه تو آفريدگار يكتا با دل و جان داده بودم ، وفا نمودم . الهى ! تو حاضر و شاهدى كه با تشويش و نگرانى بسيار، از جان عزيزترينم، برادرم گذشتم. هنگامى كه به عباس رشيد و زيبا روى كه غرقه به خون است، نگاه كنم در مصيبت آن يگانه عزيزم ، پيكر خميده ام چگونه فراق چنين دلاور ماهرخى را تحمل تواند كرد؟ پروردگارا! خود از قلب كلثوم و زينب آگاهى .
سپس امام بزرگوار به عباس چنين فرمود:
اى برادر براى اتمام حجت به سوى آن گروه بى سعادت و گمراه برو، و به آنان بگو: ((برادرم حسين مى گويد: كه اى ناخلف امتان حضرت خيرالبشر! و اى طايفه بى خبر و دور از خدا! به دليل سرپيچى از دستورات يزيد كه شايستگى رهبرى مسلمانان را ندارد، شما مرا مجرم و گنهكار مى دانيد، ولى آب را بر اهل بيت عصمت و طهارت و طفل رشيد خاندان رسالت مى بنديد، براى شما مصلحت مى دانم ، كه به ياد تشنه كام بودن خود در صحراى محشر بينديشيد، و آب را بر روى خاندان نبوت نبنديد)).
عباس نامدار به فرموده برادر بزرگوار بر مركب خود ((دلدل رفتار)) سوار شده ، در مقابل لشكر كفار آمد و چنين گفتار آغاز كرد:
منم آن كه عباس من است

كمان پشت چرخ از حسام من است

اگر قصد گردون شكست من است

لواى شهادت به دست من است

منم آنكه بابم على ولى است

كه شير افكن عرصه پر دلى است

نمى ترسم از بخت وارون شدن

بود فخر من غرقه در خون شدن

چون گفتار عباس وفادار به اتمام رسيد، جمعى خاموش و متفكر، و گروهى در خروش و گريان . اما بى خبران از خدا، زبان به سخنان ناروا گشودند، كه اى پسر ابوتراب ! اگر درياهاى عالم در تصرف ما باشد، شما را در خواست آب ، خيال محال است مگر برادرت در بيعت يزيد بكوشد.
عباس دلير به خدمت برادر خود شتافت ، و كيفيت و چگونگى مصاحبه با اهل كفر را به عرض امام رسانيد. آن بزرگوار فرمود:
اى عباس ! اگر اين دو روزه دنيا به كام و مراد آل زياد است ، غمگين مباش كه ما بر حقيم و حق و حقيقت با ما است . اگر هزاران هزار بار زير تيغ كينه دشمن كشته شويم ، هرگز گمان مبر كه بيعت با يزيد كافر را پذيرا باشم ، و راضى و خوشنودم كه قتلگاه بالينم باشد، تا اين كه زير دست يزيد بنشينم ، و اگر زينب و كلثوم به اسارت به شام برده شوند، و دخترم از شمر و ناكسان سيلى خورد، و اگر على اكبرم با شمشير هزار پاره شود، در نزد من نيكوتر است ، از بيعت با يزيد شرابخوار و مفسد.
در هنگامى كه آن بزرگوار با برادر خود عباس علمدار در حال گفتگو بود، از سوى خيمه هاى اهل بيت صداى ((العطش العطش)) بلند بود، و از طرف كفار صداى طلبيدن مبارز.
عباس، آن ماه تابان خاندان طهارت، چون شرارت اشرار و بى تابى اهل بيت اطهار را مشاهده نمود، بى تابانه به برادر عرض كرد:
برادر جان ! براى رفتن به ميدان جنگ طاقت از دست رفته ، توقع دارم كه مرا اجازه نبرد بدهيد.
حضرت فرمود:
اى عباس ! اكنون كه ذوق و اشتياق و جانفشانى در راه خدا را دارى ، از نظر من آرام جانم مى برى ، به خيمه برو، و با ديدار از اهل بيت ، مرحمى بر زخم زينب و كلثوم بگذار، و تسلى خاطرشان باش .



وداع
عباس به فرموده برادر، با چهره اى درخشان ، بسان ماه ، بر در خيمه گاه آمد و فرمود: اى اهل بيت رسول خدا، و اى دختران فاطمه زهرا، دمى چند از يكديگر جدا مى شويم .
چون فرزندان بزرگ بانوى اسلام، صداى قمر بنى هاشم را شنيدند، به فرياد و فغان برخاستند و سرو قامت عباس را در ميان گرفتند.
يكى از غربت حرفى براى گفتن داشت ، ديگرى با عموى خود گفتگو از آب مى كرد، و خواهر از فراق برادر دل چاك بود. با تسليم به رضايت خداوند، و با نگرش به هدف مقدسى كه در پيش داشتن ، با دلى پر درد با يكديگر وداع كردند.
چو بيرق از كف عباس نوجوان افتاد

شرر به خرمن سلطان انس و جان افتاد

به عقل گفتم : از اولاد آدم اول كيست

كه ريخت خونش و مقبول و ارمغان افتاد

جواب داد كه اول حسين تشنه جگر

كه هم عنان به بلاهاى ناگهان افتاد

دلاورى نه چو فرزند بوتراب دلير

برادر نه چو عباس مهربان افتاد

كه اى برادر با جان برابرم عباس

قسم به جان تو كاتش مرا به جان افتاد

ز پيش چشم برادر براى آب حيات

جدا چو خضر ز اسكندر زمان افتاد

چو اشك سرخ سمندش به خاك هامون ريخت

ستاره خون شد و از چشم آسمان افتاد

هنگامى كه عباس علمدار با اهل بيت اطهار گرم وداع بود، زينب سراسيمه از خيمه بيرون دويد و سرو قامت عباس را در بر كشيد، و گفت:
اى برادر! تويى روشنايى دل و نور ديده زينب ، جنگ مرو كه اين جنگ دل زينب را خونين كرده ، به اين سفر مرو، كه دل زينب از اين سفر هولناك است .
عباس چون خواهر خود را نگران ديد گفت :
اى خواهر! اگر مرد را مردانگى نباشد مردن از زندگى بهتر است . از بى آبى و ناراحتى شما سر به زير افكنده و خجلم ، و تا روز قيامت در پيش كودكان حسين شرمنده ، هنوز گفتار عباس با زينب به اتمام نرسيده بود، كه آواز سكينه طفل كوچك حسين بلند شد كه اظهار تشنگى مى كرد و تقاضاى آب ، سخنان و زارى سكنيه ، آتش در خرمن وجود عباس افكند. صورت سكينه را بوسيد او را نوازش كرد، و مشك آب را برداشت و بر دوش كشيد و به منظور آوردن آب راهى رود فرات شد.
همين كه سقاى تشنه كامان از خيمه بيرون آمد زينب ناگهان فرياد برآورد:
كه اى عباس !
حسين تشنه لب تنهاست از وى در چنين وقتى

جدايى كردن عباس ! كى شرط وفا باشد

ازين آب آوردن اى روى روان بگذر

كه ترك مدعاى آب ، عين مدعاباشد

پس از اين كه عباس علمدار اجازه نبرد با كفار را از برادرش حسين بن على (عليه السلام ) دريافت كرد، آن حضرت ، عباس را در بر كشيد، و مكنونات قلبى خود را چنين بيان كرد:
خون از دل و ديده ام فشاندى، رفتى

در آتش فرقتم نشاندى ، رفتى

كردى به كمند غم، گرفتار مرا

خود را از كمند غم رهاندى رفتى

سپس آن حضرت قامت عباس را بزيور اسلحه جنگ بياراست و كفن در وى پوشانيد. آن علمدار رشيد، دست برادر را بوسيد و مشك آب را بر دوش ‍ انداخت ، سوار شد و حركت نمود، چون چند قدم رفت ، روى برگردانيد، تا يكبار ديگر چشمش بر جمال والامقام برادرش روشن شود، ديد كه نگاه آن يعقوب بيت الاحزان ، غمگين به دنبال يوسف خورشيد سان خويش به صورت مشايعت مى آيد، و به زبان حال مى گفت : چه سريع از برابرم اى مهپاره مى گذرى ! در حالى كه درد مرا چاره نكردى ! اى با وفا، من فداى وفاداريت شوم كه با يك اشاره از جان مى گذرى !
عباس برگشت و بى تابانه خود را از مركب به زير انداخت ، دست در گردن برادر انداخته ، محب و محبوب ، يوسف و يعقوب ، يكديگر را در بر كشيدند.
دو برادر، از جداييشان براى زمانى كوتاه ، آگاهى داشتند، چرا! كه هدف از خلقت خود را مى دانستند. عباس راهى ميدان نبرد، و سرور شهيدان نظاره گر نبرد دليرانه برادر شد.
به دستور ابن سعد هزاران سوار، كه نگهبان و پاسدار آب فرات بودند بر فرزند حيدر كرار حمله نمود.
آن فرزند برومند مولاى متقيان ابوالفضل العباس فرمود:
اى قوم ! آيا كافريد يا مسلمان ؟ آيا در مذهب شما رواست ، كه عترت رسول خدا را از نوشيدن آب منع كنيد، آيا تشنه كامى خود را در روز قيامت چه خواهيد كرد؟ راويان چنين روايت مى كنند:
كه نصايح و گفتگوى آن بزرگوار بر آن كافران اثر نكرد، و صدها نفر از لشكر كفار پسر اميرالمومنين را تيرباران كردند. يادگار حيدر كرار شمشير آتشبار از نيام بركشيده ، و بر آن روبه صفتان حمله نمود و دهها نفر از آنان را به هلاكت رسانيد، و آن كافران از ترس حمله ، و از ضربت شمشير او به هر سو مى گريختند. عباس مركب را در ميان آب فرات راند، و مشتى از آب برداشت كه بياشامد، اما آب را به رودخانه ريخت ، و با لبى خشك برگشت در حاليكه سر بر آسمان داشت ، به حال استغاثه مى گفت :
((پروردگارا! چگونه مى توانم از اين آب سيراب شوم ، هنگامى كه خاندان پيامبر و كودكان اهل بيت تشنه اند؟ و براى مرطوب كردن لبهاى خود به يك قطره آب نيازمند، الهى ! چگونه مى توانم از آب بياشامم ، زمانى كه زنان شيرده اهل بيت از تشنگى ، شير در سينه ندارند، پروردگارا! چگونه قادرم ؟ از اين آب سيراب شوم ، در حالى كه ياران حسين و جوانان اهل بيت ، با لبى تشنه به ديدار خالق يكتايشان شتافتند. خدايا! مرا يارى ده تا، بتوانم مشكى از آب پر كرده ، به خيمه ها ببرم )).
پس مشك را پر از آب كرده و بر دوش انداخت و بر دشمنان حمله نمود، و راهى خيمه ها شد. اما همين كه ، آن علمدار پيروز و سقاى سپاه با چشم تر، از شط فرات بيرون آمد و مهميز بر مركب زد، تا بلكه آبى به آن اطفال تشنه كام برساند. ناگاه ابن سعد فرياد كرد:
به خدا سوگند، كه اگر عباس يك قطره آب به لب خشك برادرش برساند، به قوت و قدرت و شجاعت آنان، زندگانى بر ما حرام گردد.
عباس دلاور و رشيد، آن از خدا بى خبران را منهدم و منهزم مى ساخت، و هر يك از آنان فرار كرده، يا از او امان مى خواستند و يا ديگران را از ضرب او آگاه مى كردند. عباس راهى شد و با مقابله و حمله كفار مواجه گرديد. آن حضرت توجهى به كثرت تعداد اعداء نداشت و گرم جنگ و جدال بود، كه ناگاه نوفل بن ارزق ناپاك ضربتى بر دست آن دلير نام آور زد و دست راست او را قطع نمود. عباس بدون توجه به قطع شدن دست راست ، مشك آب را به دست چپ گرفته و فرمود: ((دستهاى من در گرو بيعت با حسين مى باشد، اگر دست راست نيست دست چپ هست)) سپس آن دلير مرد تاريخ اسلام، شمشير كشيده و بر آن افراد گمراه حمله نمود، و اجساد را چون برگهاى خزان يكى بعد از ديگرى به زمين مى انداخت، و آنان را متفرق ساخته در آن انديشه بود كه خود را با مشك آب به خيمه گاه برساند، و اطفال تشنه كام را از شدت عطش برهاند، ناگاه حكيم بن طفيل كه مانند ديگران از ترس جنگجويى اولاد پيغمبر در كمين گاه بود، از نهان گاه خود بيرون آمد دست ستم بلند كرده ، و با تيغ دست چپ عباس را قطع نمود. بزرگ مرد صحراى كربلا وقتى دست چپ خود را از بدن جدا شده ديد، مشك آب را به دندان گرفته، و به مركبش گفت: اى غزال حرم ! اكنون كارزار نوبت تو است ؛ و مرا هر دو دست قطع گرديده و تو بايد همت كنى و مرا به خدمت مظلوم كربلا برسانى، قبل از اين كه جان به سينه ام برسد. عباس ‍ پرچمدار سپاه شهيدان، چشم به خيمه هاى عصمت و طهارت داشت، و در انديشه رساندن آب به خاندان نبوت كه ناگاه تيرى از شست ظالمى، شمر صفت رها شد و به مشك آب اصابت كرد و آبش به زمين ريخت. چون مشك آب خالى شد عباس در حالى كه هر دو دست از بدنش جدا شده بود، به فكر اهل بيت تشنه لب بود كه مورد حمله قوم ستمكار قرار گرفت و از شدت جراحات و زخمهاى كه در بدن داشت، تاب پايدارى و استقامت نياورده و از اسب بر زمين افتاد و صداى فرياد او به گوش برادرش رسيد، حضرت حسين بن على (عليه السلام) بى تابانه خود را به نزد برادر رسانيد، اما در آن لحظه طاير روحش به سوى جدش در پرواز بود.
آن بزرگوار فرمود:
((اكنون پشت من شكست )) و آن چنان گريست ، كه ديگران را هم به گريه در آورد. آن حضرت بدن پاره پاره عباس را نتوانست به قتلگاه برساند، او را در همان مكان گذاشته و با چشم گريان به خيمه گاه بازگشت .
عون بن على
بعد از شهادت عباس ، برادرش عون پا در راه برادر نهاد، و پس از رشادتهاى بسيار و كشتار جمعى از لشكر كفار خود نيز شربت شهادت نوشيد.
------------------------------
دكتر عباس علاقه بنديان


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: از مدینه تا نینوا ، ،
برچسب‌ها: