فصل دهم: شهادت فرزندان سيدالشهدا

 على اكبر

از نفاق فلك و گردش اختر زينب

هدف تير بلا گشت مكرر زينب 

ديد چون عازم ميدان شده اكبر مى گفت

سوخت از اين ستم اى چرخ ستمگر زينب 

گاه مى كرد شكايت به سوى قبر رسول

گاه مى كرد فغان بر در داور زينب 

كاى خدا گر به اسيرى رود از كوفه به شام

دستگير ستم فرقه كافر زينب 

به از آنست كه بيند بدن اكبر را

پاره پاره به دم نيزه و خنجر زينب 

حسين بن على چون على اكبر را آماده نبرد، ديد فرمود:
((اى پروردگار يكتا! مگر اين جهان آغاز جهان آخرت نيست ، و اين اعمال جز آزمايشى بس كوچك نيست ، كه ما را به آنها مى آزمايى پس تو را به آن ذات اقدس يگانه ات سوگند مى دهم كه اعمال ما را نيك بدان و ما را ببخش ‍ و بيامرز، كه قادر نبوديم آنطور كه بايد و شايد، از عهده شكر نعم تو در آييم . پروردگارا! خواست تو خواسته ماست و هر چه تو بخواهى آن خوب است ، نه هر چه ما بخواهيم . خدايا رضاييم به رضاى تو، من بنده حقير به درگاهت آمده ام كه هر چه دارم در راه عشق تو ايثار نمايم ، تنها تو براى من كافى هستى و لاغير... . )).
براى فرزند پيامبر بسى سخت و ناگوار است ، يك طرف شماتت دشمن ، يك سو قتل برادران به تير جفا، از سوى ديگر لشكر دشمن در كينه توزى و قساوت قلب ، و اين بار نوجوانى ديگر چون على اكبر! آماده جانبازى . آن نوجوان سعادتمند، با گيسوان چون كمند خويش ، به پاى پدر بزرگوارش ‍ افتاده و استدعاى رفتن به ميدان كارزار را مى نمايد.
سرور شهيدان فرزند خويش را در آغوش كشيد و فرمود:
((اى فرزند من اى على اكبر! حجله عيش براى تو نبستم و براى پيوند زناشويى تو در كنارت ننشستم ، فرزندم ! مى خواستم براى داماديت شهر را چراغانى كنم و مادرم فاطمه زهرا براى جشن عروسيت لباس خلعت دامادى بياورد، و مادرت ام ليلا حجله داماديت را آرايش كند و عمه ات زينب به تماشايت آيد)).
على اكبر پاسخ داد:
اى پدر بزرگوار! صبرم به سر رسيده است ، صحبت از شادى مكن ، صحبت از شهادت است . عباس عموى با وفايم شهيد شده ؛ اكنون ديگر چه زمان شادى است ، بعد از شهادت قاسم چگونه توانم به شادى انديشم ؟
چون آن يعقوب بيت الاحزان ، يوسف خورشيد سان را مهيا و مصمم معركه كارزار ديد، فرمود: به خيمه هاى اهل بيت براى ديدار آخر برو، لحظه اى مونس عمه هايت باش و به آغوش مادرت برو.
على اكبر با دلى گريان ، به سوى خيمه هاى عترت طهارت آمد و گفت :
اى اهل پيامبر! اكنون نوبت كارزار على اكبر رسيده است ، و در آن آرزويم كه سر در خاكپاى پدرم حسين (عليه السلام ) نهم ، و در خون خود غوطه ور در كوى حسين گردم . اى مادر و اى عزيزانم ! اراده سفر به كوى شهادت دارم .
اهل بيت چون صداى روح افزاى على اكبر را شنيدند، همچنون ستارگان شب ، بمانند درخشش دانه هاى الماس ، در آسمان ياران امام ، سر از خيمه ها بيرون آوردند، و پروانه وار به دور شمع رخسار على اكبر گرديدند.
ام ليلا دست در گردن على اكبر گفت :
اين بيابان بلاخيز است و اين وادى خطرناك، و صياد قضا و قدر در كمين، و اين سفرى است كه بازگشتى در آن نيست، از اين سفر حذر كن .
على اكبر مادرش را چنين جواب گفت :
مرا از اين نوجوانى چه حاصل ؟ كه امروز پدر بى يار و ياور، در برابر دشمن بيداد ستمگر، اگر كه در راه پدر خود را قربانى نكنم .
سكينه آن طفل ناز پرورده و داغ و هجر برادر، و طعم تلخ اسارت نچشيده ، با لبانى پژمرده از تشنگى ، و چهره اى مهتابى ، از بى آبى ، خود را در دامان برادر انداخت ، و گويى كه فراق و شهادت برادر را احساس كرده ، به برادرش ‍ چنين مى گفت :
بگفتا: مى رود روح از تنم اى جان فداى تو

بگفتا: مى روم تا آورم آب از براى تو

بگفتا: اضطرابى دارى و من ، ديده بر دارم

بگفتا:اضطراب از بى كسى پدر دارم

بگفتا: ترسم از ميدان نيايى ، زان فغان دارم

بگفت :ار صبر خواهى كرد منهم اين گمان دارم 

گفتگوى على اكبر و سكينه ، دل دردمند ياران حسين بن على (عليه السلام ) را در آزمون ايمان خداوندى ، قرار داد، و مشيتشان را كه بر شهادت و اسارت قرار گرفته بود، به يادشان آورد، و سرور شهيدان بى تابانه ، بر در خيمه گاه آمد و اهل بيت را به صبر و شكيبايى امر فرمود. فرزند ارجمند خود را چون جان شيرين ، در بر كشيده ، و دستار رسول خدا را بر سر وى پيچيد، و قامت چون سرو او را به جوشن داود، و سپر حمزه ، و ذوالفقار حيدر كرار آراست ، و زينب با قامتى خميده در دستى سلاح جنگ و كفن در دستى دگر، به خدمت امام آمد. آن ابر مرد چون خورشيد، در اوج شرف و افتخار، بر مركب عقاب سوار گرديد، و راهى ميدان كارزار با كفار شد.
اى خدا شد بر جوانم كار تنگ

دشمنان خونخوار و اكبر تازه جنگ

گر به خون غلطد ز رمح و تير و تيغ

زين جوانى حيف ، زين عارض دريغ

نور عينم ، از نظر مفقود شد

يارب ! آن گيسو غبار آلود شد

جسم او را تاب تيغ و تير نيست

آن بدن شايسته شمشير نيست

ام ليلا از اين جهان سير شده است ، خدايا! نور چشمم از نظرم ناپديد شده ، و دست روزگار او را به ميان لشكر دشمن برده ، آيا از حيطه خونخوار آنان چگونه رهايى خواهد يافت ؟ زندگيم بدون ديدار على اكبر ممكن نيست ، و صبح وصالم بمانند شبى تيره و تار گشته ، خداوند! خودت آگاهى كه سرو بوستان ، در برابر قامتش شرمسار است ، و خوف آن دارم كه اين قامت رعنا، سايه گونه بر زمين افتد، و چهره اش از گرماى سوزنده اين وادى ، برنگ مهتاب شود، و آن سرخى لبهايش كه از شيره جان بود، از بى تابى ، در بى آبى و عطش كبود گردد، و جسمش كه از صد جان پاكتر است ، و از تيغ ستم دشمن ، چاك چاك گردد، و تنش كه از برگ گل نازكتر است ، كجا سزاوار نيزه و خنجر دشمن است ؟
اين سپهر! عنان اختيار از كفم ربوده، بسببى ناشناخته بر من فتنه ها و نيرنگها برانگيخته گرديد، و خون فرزندان پيامبر را بريخت.
بناگاه ندايى از عالم غيب به گوش ليلا رسيد كه مى گفت:
مادر! انس و جن را آتش بر جان مزن، و چون آتش بر دلها زدى، آن را دامن مزن. على اكبر آن جنگاور تنومند ميدان نبرد، بر مركب عقاب، رو به مقابله با دشمنان سرور آزادگان و شفيع روز قيامت حضرت حسين (ع) در برابر لشكر كفر آمد. سپاه مخالف با ملاحظه نوجوانى و آراستگى و كمال و فصاحت على اكبر، ناخواسته به ذكر فتبارك الله احسن الخالقين پرداختند و از عمر سعد پرسيدند: كيست اين جوان هاشمى؟ كه شباهت زيادى به پيامبر دارد. ابن سعد گفت على اكبر حسين است .
آن يادگار حيدر كرار ذوالفقار بر كشيد، و خود را به قلب لشكر مخالف زده و قلب لشكر را شكافته و شجاعتش را در، به هلاكت رسانيدن دهها نفر از لشكر مخالف به آنان نشان داد، و به خدمت پدر برگشت و از تشنگى اظهار نگرانى داشت .
حسين (عليه السلام) فرزند غيور خود را در آغوش گرفتند و فرمود:
بخدا قسم بر جد و پدرت دشوار است كه ترا در اين حال ببيند، و به روايتى خاتم رسول خدا را در دهان او نهاد، و به زبان حال فرمود: برو، جد بزرگوارت چشم براه توست، و فاطمه (عليها السلام) مشتاق ديدارت، و رفع تشنگى از دست ساقى كوثر مى اطهر بنوش .
على اكبر بوسه زنان بر دست پدر راهى ميدان نبرد گرديد و ضمن ابراز دليرى و شهامت ، با بر هم زدن قلب سپاه دشمن ، موجب خشم لشكريان گرديد، و ناگاه شخصى بنام ((منفد بن مره عبدى )) و به روايتى ((هانى )) ناجوانمردانه ضربتى بر فرق همايونش وارد نمود، و على اكبر بر مركب عقاب افتاد، و پدر را صدا كرد.
امام ذوالجناح را سوار شد، و به دنبال فرزند خويش لشكر دشمن را بر هم زد، و ناگاه نگاهش بر مركب عقاب افتاد و فرزند خود را سوار بر اسب نديد، و عقاب را ديد كه رو به باديه مى رود، و كنار پيكر مبارك على اكبر رسيد و ايستاد، امام بزرگوار بر بالين فرزند آمد، و دست ملاطفت بر سر و گيسوان على اكبر كشيد و فرمود:
اى روشنى چشم بيناى حسين ! اى مونس شبهاى زينب و كلثوم ، اى يادگار و شبيه رسول خدا! اى عزيز فاطمه زهرا، اى ماه سان مكه و مدينه ! و اى دلنواز فاطمه و سكينه و اى قوت و پشتبانى سيد سجاد! و اى ميوه قلب ليلاى نامراد! و مايه اميدوارى آل پيغمبر، خورشيد حيات پدرت رو به افول است ، و مطيع مقدارت و تسليم و رضا به رضايتمندى خداوند هستم .
على اكبر، با چشم اشكبار از سخنان پدر، در پاسخ پدر بزرگوارش عرض ‍ كردند:
اى خليل آتشكده نمرود، و اى مسيح گرفتار فرقه يهود! اى كشتى شكسته طوفان كربلا، و اى وارث ميراث نبوت ، و اى عزيز مريم امت ! رفيقان به منزل رسيده و همراهان از زحمت راه آرميده ... و با تبسمى بر لب مرغ روحش ، به تقدير قلم زده شده ، به شاخسار فردوس پرواز نمود.



على اصغر
بر خاكيان اگر چه قضا، كم ستم نكرد

بر آل احمد، آنچه توانست ، كم نكرد

نگذاشت تيشه ستم ، از دست روزگار

تا نخلهاى گلشن دين را قلم نكرد

آه از دمى ، كه ديد سليمان كربلا

ديو زمانه ، يارى او يك قدم نكرد

شد چون سوار، غير على اصغر صغير

كس همرهى به آن ملك بى حشم نكرد 

گفتا به ابن سعد تراگر چه كلك صنع

بر لوح سينه آيه رحمت رقم نكرد

جرم حسين چيست اگر همچو بت پرست

رو، از صمد نيافت سجود صنم نكرد

آبى بده به اصغر من ، از خدا بترس

كس ظلم ، بر كبوتر بام حرم نكرد

جز تير ظلم حرمله زان قوم هيچكس

زان طفل رفع تشنگى و درد و غم نكرد 

نشنيده كس ، چنين ستم ، و هيچ ظالمى

نسبت به دودمان يهود، آن ستم نكرد

بر دوش باب كيست بجز اصغر صغير

صيدى كه تير خورد و ز صياد رم نكرد 

در برابرش ؛ عباس برادر، با دستهاى بريده ، و على اكبر به شهادت رسيده ، و حسرت جوانى را به شهادت رسانده ؛ مظلوم آل عبا، گلشنش را از نخلهاى سرفراز تهى ديد، و به آواز بلند ندا در داد: آيا مرد مبارز ميدانى هست كه اولاد احمد مختار را يارى كند، و آيا پرهيزكارى هست كه اميدوار به شفاعت جد و پدر و مادر من ، و فرياد رسى روز قيامت ، كه ما را يارى كند. از هيچ طرف آوازى بر نيامد مگر از خيمه هاى اهل حرم ، و از آن داغ ديدگان يكباره فرياد ((واحسينا)) بلند به گوش رسيد. در آن حال حضرت سجاد (عليه السلام ) با جسمى از آتش تب سوزان ، و چشمى چون ابر بهاران اشك ريزان ، افتان و خيزان ، از خيمه گاه بيرون آمد، ام كلثوم او را ديد و با او همراه شد، و فرمود:
اى برادرزاده رنجور به كجا مى روى ؟
حضرت سجاد فرمود: اى عمه ! مگر نمى بينى فرزند رسول خدا، غمگين است و طلب يارى مى نمايد، اما كس به ياريش نمى رود، بگذار كه نيمه جانم را فداى پدر بزرگوارنمايم .
ام كلثوم و حضرت سجاد در حال گفتگو بودند، كه ناگاه امام بر حق فرمود:
فرمود كاى عزيز پدر، زين عابدين

اى طلعت تو، شمع شب تار كربلا 

چشم از خزان مرگ بپوش اى پسر تويى

يك گل كه باز مانده ز گلزار كربلا

در كربلا چو قافله بندند، بار شام

غير از تو كيست ؟ قافله سالار كربلا 

اى بى كس پدر، پدرى كن به اهل بيت

بعد از پدر،به وادى خونخوار كربلا

پس ام كلثوم بنا بفرمايش امام مبين ، حضرت سيدالساجدين را به خيمه بر گردانيد.
امام حسين (عليه السلام ) فرزند، دلبند خود را كه بيمار بود، در بر كشيد و فرمود:
اى نور ديده ! بعد از من اهل حرم ، محرمى جز تو ندارند، مرا داغ على اكبر و عباس كافيست ، مصلحت در شهادت تو نيست ، نسل امامت از تو باقى خواهد ماند، بازماندگان من به محبتهاى تو، نياز دارند و تو به صبر؛ شكيباى را پيشه خود كن .
در آن هنگام كه هر يك از اهل حرم ، به دور مولاى خويش حلقه زده ، و درد دل خود را عرض مى كردند، ناگاه خروش و غوغا از خيمه مادر على اصغر بلند شد. سرور شهيدان از ماجرا پرسيد؟ عرض كردند:
از بى آبى شير در سينه هاى مادر على اكبر خشكيده ، و على اصغر در حال هلاكت است .
امام فرمود: طفل معصوم مرا بياوريد، بلكه قطره آبى براى او بدست بياورم .
مادر على اصغر نوزاد را بر روى دست به خدمت پدر آورد، و سيدالشهدا بر ذوالجناح سوار شده ، و طفل معصوم خود را بر دست گرفته مقابل لشكر دشمن آمد و فرمود:
اى دشمنان خدا و رسول او! اگر به گمان شما من گنهكارم و طاعت يزيد نمى كنم ، اين طفل صغير و بى گناه است ، فردى از قبيله بنى اسد كه او را حرمله بن كامل مى ناميدند، تيرى به جانب حضرت انداخت ، كه مهر خاموشى بر لب آن طفل تشنه ، نهاد و زخمى دگر بر دل پدر.
امام دست پر خون خود را كه زير گلوى فرزندش بود، به جانب آسمان افشاند، و بسوى خيمه گاه برگشت و فرمود:
بيا بستان كه برد اصغر بروى دست من خوابش

بيا بستان كه جدش ز آب كوثر كرد سيرابش

بيا بستان كه غير از من نكرده ، هيچ پيغمبر

بيك ساعت ، دو قربانى يكى اكبر يكى اصغر

با شنيدن صداى امام اهل بيت عصمت و طهارت از خيمه ها بيرون دويدند، و على اصغر را گرفته ، و براى از دست دادن گلى ديگر، به فغان در آمدند. مادر على اصغر فرزند شير خوارش را در آغوش گرفت ، و گفت :
((اى اصغر اى فرزند دلبندم ! از آغوشم گريختى ، و در مهد حوريان بهشتى جاى گرفتى ، آيا از آغوش مادر ملول گشتى يا اينكه هواى ديدار برادر بر سر داشتى ، كه اين چنين افتاده ، به سويش شتافتى )).
------------------------------
دكتر عباس علاقه بنديان



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: از مدینه تا نینوا ، ،
برچسب‌ها: