پيش درآمد: مرورى گذرا بر زندگى حضرت اباعبدالله الحسين (ع) از ولادت تا شهادت

 ابوعبدالله حسين بن على بن ابى طالب بن عبدالمطلب بن هاشم (عليهم السلام) روز سوم يا پنجم شعبان سال چهارم هجرى بعد از امام حسين (عليه السلام) ديده به جهان گشود. مادرش حضرت فاطمه (سلام الله عليها) دخت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) وى را نزد پدر بزرگوار خويش برد و آن حضرت وى را ((حسين)) ناميد و گوسفندى برايش عقيقه كرد و آن گونه كه از روايات (1) استفاده مى شود، دوران باردارى والده ماجده اش به اين نوزاد، به سان يحيى بن زكريا (عليه السلام) شش ماه به طول انجاميده است. امام حسين (عليه السلام) هشت سال با جد بزرگوار خويش و سى و هشت سال با پدر بزرگوار و نزديك به چهل و هشت سالگى در كنار برادرش ‍ امام حسن (عليه السلام) به سر برد و پس از شهادت او ده سال زندگى كرد.

امام (عليه السلام) در سال 61 هجرى به شهادت رسيد و عمر شريف آن بزرگوار 57 سال و چهارماه و چند روز بوده است.
امام حسين (عليه السلام) محبوب دل جد و پدر و مادرش بود و به جهت عشق و علاقه اى كه پدر بزرگوارش به او داشت، با اين كه همراه با برادرش ‍ حسن (عليه السلام) در كليه جنگ هاى جمل، صفين و نهروان حضور داشتند، به هيچ يك از آن دو اجازه پيكار نداد.
امامت آن حضرت به فرموده صريح جدش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ثابت شده است آن جا كه فرمود: الحسن و الحسين امامان قاما اَو قَعَدا.(2)
((حسن و حسين دست به قيام بزنند يا سكوت كنند، امام و پيشوايند)).
سكوت امام حسين (عليه السلام) از حق خويش در زمان امام مجتبى (عليه السلام) نخست به جهت حق امامت امام حسن (عليه السلام) بر او و ثانيا به دليل وفاى به عهد و پيمانى كه برادر بزرگوارش حسن (عليه السلام) با معاويه بسته بود و علل و انگيزه هاى ديگرى كه خود حضرت از آنان آگاهى داشت، صورت پذيرفت.
معاويه در نيمه رجب سال شصت مُرد و پسرش يزيد را به جانشينى خود تعيين كرد. يزيد طى نامه اى به وليد بن عتبه پسر ابوسفيان فرمانرواى معاويه بر مدينه، از او خواست تا از امام حسين (عليه السلام)، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر براى او بيعت بگيرد، اين دو تن از شهر گريختند و امام حسين (عليه السلام) از بيعت خوددارى كرد، و اين حادثه در اواخر رجب رخ داد.
پس از اين ماجرا، مروان حكم همواره وليد را براى بيعت گرفتن از امام تحريك مى كرد، تا اين كه حضرت ناگزير شد در شب يكشنبه 28 ماه رجب به اتفاق فرزندان و برادرزادگان و برادران و كليه اعضاى خانواده اش جز محمد بن حنفيه، در حالى كه آيه شريفه فَخَرجَ منهَا خَائِفا يَتَرقَّبُ قال ربِّ نَجِّنى مِن القومِ الظَّالمينَ(3) را تلاوت مى كرد، مدينه را به قصد مكه ترك گويد.
حضرت، مسير حركت خويش را در راه اصلى اش برگزيد، خانواده اش بدو عرضه داشتند: اگر شما نيز مانند ابن زبير تغيير مسير دهى، دشمن نمى تواند شما را تحت تعقيب قرار دهد. امام (ع) فرمود: لا والله! لا اُفارقه حتى يقضى الله ما هُو قاض.
((به به خدا سوگند! از راه اصلى جدا نخواهم شد تا آن گونه كه خدا خواهد، داورى نمايد)).
امام (عليه السلام) روز سوم شعبان در حالى كه آيه شريفه: وَ لمَّا تَوَجَّهَ تِلقَآءَ مَديَنَ قال عَسَى ربِّى اءَن يَهدِيَنى سَواءَ السَّبِيلِ،(4) را قرائت مى كرد، وارد مكه شد و در منطقه ابطح (5) اقامت گزيد و مردم مكه و حاجيانى كه براى انجام عمره در آن جا به سر مى بردند، از جمله ابن زبير براى ديدار وى، به آمد و شد پرداختند.
به گفته تاريخ نگاران: وقتى خبر هلاكت معاويه به مردم رسيد، بر يزيد شوريدند و بر ماجراى خوددارى امام حسين (عليه السلام) از بيعت با يزيد و رهسپارى وى به مكه آگاه گرديدند، از اين رو، شيعيان در خانه سليمان بن صرد خزاعى گرد آمده و پيرامون آن چه رخ داده بود، به گفتگو پرداخته و تصميم گرفتند طى نامه اى به امام (عليه السلام) از او درخواست كنند نزد آنان بيايد. سخنوران آن ها در اين خصوص داد سخن دادند. بدين ترتيب، براى حضرت نامه هاى فراوانى نوشته و آن ها را توسط ((عبدالله بن مسمع))(6) و ((عبدالله (7) بن وال)) نزد امام (عليه السلام) فرستادند و بر حركت سريع پيك ها تاءكيد كردند. آن دو نيز شتابان حركت نموده و دهم ماه رمضان وارد مكه شدند.
اين افراد، دو روز بعد نيز به نامه نگارى پرداخته و آن ها را توسط ((قيس بن مسهر صيداوى)) و ((عبدالرحمان بن عبدالله ارحبى)) و نامه هاى بعدى را پس از دو روز توسط ((هانى بن هانى سبيعى))(8) و ((سعد بن عبدالله حنفى)) نزد امام ارسال داشتند به گونه اى كه تعداد اين نامه ها به دوازده هزار بالغ گرديد و مفاد و مضمون آن ها اظهار شادمانى از هلاكت معاويه و تحقير يزيد و درخواست شرف حضور امام (عليه السلام) و عهد و پيمان بذل جان و مال در راه آن بزرگوار بود. از جمله كسانى كه بدان حضرت نامه نوشتند مى توان حبيب بن مظهر، مسلم بن عوسجه، سليمان بن صرد،(9) رفاعة بن شداد،(10) مسيب بن نَجَبَه،(11) شبث بن ربعى (12)، حجار بن ابجر،(13) يزيد بن حارث بن رُوَيم،(14) عزرة بن قيس، عمرو بن حجاج و محمد بن ابوعمير(15) و بزرگان ديگرى نظير آنان را نام برد.(16)
خبر ماجراى مردم كوفه به اهل بصره رسيد، شيعيان آن سامان در خانه ماريه (17) دختر منقذ عبدى - كه شيعه بود - گرد آمدند و پيرامون مساءله امامت و امور مربوط به آن به گفتگو پرداختند و برخى تصميم گرفتند به سوى حضرت رهسپار گردند و اين كار را عملى ساختند و برخى طى نامه، خواستار شرف حضور آن بزرگوار شدند، زمانى كه امام (عليه السلام) وضعيت را اين گونه ديد، مسلم بن عقيل را فراخواند و به او دستور داد راهى كوفه شود و سفارشات لازم را به او ابلاغ نمود و توسط او نامه اى به مردم كوفه مرقوم فرمود كه در آن چنين آمده بود:
... اما بعد: فان هانيا و سعيدا قَدِما علىّ بكتبكم و كانا آخر مَن قَدِمَ علىَّ مِن رسلكم و قد فهمتُ ما اقتصصتم مِن مقالة جُلّكم إنه ليس علينا امام فاءقبَل لعل الله يجمعنا بك على الحق و الهُدى. و انى باعث اليكم اخى و ابن عمى و ثُقَتى من اهل بيتى مسلم بن عقيل، فان كتب الىّ إنّه قد اجتمع راءى مَلَئِكم و ذوى الحجى و الفضل مِنكم على مثل ما قدّمت به رُسُلكم و قراءتُ فى كتبكم، فانى اقدمُ اليكم و شيكا إن شاء الله فلعمرى ما الامام الا الحاكم بالكتاب، القائم بالقسط الدائن بدين الحق الحابس نفسه على ذات الله، و السلام.(18)
((اما بعد: آخرين نامه شما توسط هانى و سعيد به دستم رسيد و من به آن چه در نامه هاى خود تذكر و توضيح داده بوديد پى بردم و درخواست شما در بيشتر اين نامه ها اين بود كه ما امام و پيشوايى نداريم، به سوى ما رهسپار شو تا خداوند به وسيله شما ما را به سوى حق رهنمون گردد. اكنون! من برادر و پسر عمو و فرد مورد اعتماد خويش را به سويش ما گسيل داشتم.
بنابراين؛ اگر خواسته اكثريت مردم و نظر افراد آگاه تان همان باشد كه در نامه هاى شما منعكس گرديده و فرستادگان شما حضورا بازگو كرده اند، من نيز إن شاء الله به زودى به سويتان حركت خواهم كرد.
به خدا سوگند! پيشواى راستين و امام به حق كسى است كه به كتاب خدا عمل نموده و راه عدل و داد را پيشه خود سازد و از حق پيروى كرده و خويشتن را وقف ذات بارى تعالى كند، و السلام)).
امام (عليه السلام)، قيس بن مسهر، عبدالرحمان بن عبدالله و جمعى از فرستادگان خويش از جمله عصارة بن عبدالله را همراه مسلم اعزام نمود. مسلم بن عقيل (عليه السلام) از مكه رهسپار مدينه و از آن جا به عراق عزيمت كرد و دو راهنما از قبيله قيس با خود همراه برد، آنان راه را گم كردند، تشنگى بر آن ها عارض شد و با اشاره راه را به مسلم نشان دادند و خود از شدت تشنگى جان باختند.
مسلم اين رخداد را به فال بد گرفت و ماجرا را طى نامه اى از منطقه مضيق (19) به امام حسين (عليه السلام) گزارش نمود و آن را توسط قيس بن مسهر، نزد حضرت فرستاد، امام (عليه السلام) در پاسخ نامه مسلم، وى را به ادامه مسير ترغيب كرد و مسلم به راه خود ادامه داد و وارد كوفه شد و بر مختار بن ابوعبيده ثقفى وارد شد و مردم كوفه نزد وى شتافتند و تعداد هيجده هزار تن با او بيعت كردند.
مسلم اين موضع را به امام حسين (عليه السلام) گزارش كرد و نامه را توسط قيس بن مسهر نزد آن بزرگوار ارسال نمود.
امام (عليه السلام) به سران اخماس (20) و بزرگان بصره، مالك بن مسمع بكرى،(21) اءحنف بن قيس،(22) منذر بن جارود،(23) مسعود بن عمرو،(24) قيس بن هيثم (25) و عمرو بن عبيدالله بن معمر،(26) نامه اى به اين مضمون مرقوم فرمود:
اما بعد: فان الله اصطفى محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم) على خَلقه و اكرمَه بنبوته و اختاره لرسالته، ثم قبضه الله اليه، و قد نصح لعباده و بلغ ما اُرسل به (صلى الله عليه و آله و سلم) و كنا اهله و اوليائُه و اوصيائُه و ورثتُه و احق الناس بمقامه فى الناس، فاستاءثر علينا قومنا بذلك، فاغضينا كراهية للفُرقة و محبة للعافية و نحن نعلم إنّا اءحق بذلك الحق المستحق علينا ممن تولاه و قد بعثت رسولى اليكم بهذا الكتاب و انا ادعوكم الى كتاب الله و سنة نبيه (صلى الله عليه و آله و سلم) فان السنة قد اُمتيت و إنّ البدعة قد اُحييت، فان تسمعوا قولى و تطيعوا اءمرى اهدكم سبيل الرشاد، والسلام.(27)
((اما بعد: خداوند محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را از ميان مردم برگزيد و با نبوتش به وى كرامت بخشيد و به رسالت خويش برگزيد و آن گاه در حالى كه وظيفه پيامبرى خود را به خوبى انجام داد و بندگان خدا را هدايت و راهنمايى نمود، وى را به سوى خويش فراخواند (روحش را قبض نمود) و ما خاندان، اوليا و اوصيا و وارثان وى و شايسته ترين افراد نسبت به مقام او از ميان تمام امت بوديم، ولى گروهى بر ما سبقت جسته و اين حق را از ما گرفتند و ما نيز با علم و آگاهى به برترى و شايستگى خويش نسبت به اين افراد، براى جلوگيرى از هر فتنه و اختلاف و پراكندگى و نفاق در ميان مسلمانان بر آن چه پيش آمده بود رضا و رغبت نشان داديم و اكنون پيك خود را با اين نامه به سوى شما فرستادم و شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش دعوت مى كنم؛ زيرا سنت پيامبر از ميان رفته و جاى آن را بدعت گرفته است، اگر سخنم را بشنويد و دستورم را اطاعت كنيد، شما را به راه سعادت و خوشبختى رهنمون خواهم شد، والسلام)).
منذر، از نامه آگاه شد و پيك را نزد ابن زياد برد، ابن زياد از ناحيه يزيد فرمانرواى بصره و نعمان بن بشير انصارى بر كوفه حاكميت داشت، شيعيان با ورود مسلم به كوفه از ناحيه نعمان احساس آرامش نمودند؛ زيرا وى تمايل به شدت عمل و سخت گيرى نداشت، از اين رو، جمعى از هواداران عثمان ماجرا را براى يزيد نوشتند و يزيد، نعمان را بركنار نمود و فرمانروايى دو شهر (بصره و كوفه) را به عبيدالله بن زياد واگذار كرد. وقتى ابن زياد نامه حضرت را خواند و پيك او را مشاهده كرد، وى را به شهادت رساند و برادرش عثمان را بر بصره گماشت و مردم آن سامان را در صورت نافرمانى از او، تهديد نمود و به اتفاق شريك بن اعور(28) كه از خراسان آمده و از رياست آن جا بركنار شده بود و مسلم بن عمرو كاهلى (29) پيك يزيد به سوى عبيدالله در مورد حاكميت كوفه و بصره و حصين بن نميم (30) كه دوست مورد اعتماد وى بود، راهى كوفه شد. شريك در مسير راه، خود را بيمار نشان داد تا عبيدالله را از سرعت در حركت باز دارد و امام حسين (عليه السلام) وارد كوفه شود، ولى ابن زياد توجهى نكرد و پيشى گرفت و وارد كوفه شد و ماموران خويش را بر ساحل نهر از بصره تا قادسيه (31) به گونه اى سازمان يافته، گمارد.
زمانى نامه مسلم به امام حسين (عليه السلام) رسيد، تصميم گرفت به سمت كوفه حركت نمايد، در شب هشتم ذيحجه ياران خويش را گرد آورد و با آنان سخن گفت و فرمود:
الحمدلله و ما شاء الله و لا قوة الا بالله، خُط الموت على ولدِ آدم مَخطّ القلادة على جيد الفَتاة و ما اءوَلَهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف، و خُيّر لى مَصرع انَا لاقيه، فكإنّى باوصالى تقطعُها عَسَلان الفَلَوات بين النواويس و كربلا، فيملإنّ منّى اكراشا جوفا و اجربة سُغبا، لا محيص عن يوم خُطّ بالقلم، رضا الله رضانا اهل البيت نصبر على بلائه و يُوفّينا اجور الصابرين و لن تَشّذَ عن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) لُحمَته و هى مجموعة فى حظيرة القُدس، تقرُّبِهم عينُهُ و يُنجزُبهم وَعدُه، فَمَن كان باذلا فينا مُهجَتَهُ مَوَطِّنا على لقاء الله نفسَهُ فليَرحَل معنا فانّى راحل مُصبِحا إن شاء الله.(32)
سپاس خدا را سزاست آن چه او بخواهد همان خواهد شد و هيچ قدرتى جز به اراده خداوند حكمفرما نيست، مرگ براى انسان لازم افتاده همانند اثر گردنبندى كه لازمه گردن دختران است، اشتياق من به ديدار نياى خود مانند اشتياق يعقوب به ديدار يوسف است، برايم قتلگاهى معين گرديده كه در آن جا فرود خواهم آمد و گويى با چشم خود مى بينم گرگ هاى بيابان (سپاهيان كوفه) در سرزمين نواويس (33) و كربلا اعضاى بدنم را قطعه قطعه و شكم هاى گرسنه خود را سير و انبان هاى خالى خويش را پر مى كنند. از رخدادى كه با قلم قضاى الهى نوشته شده، راه گريزى نيست، آن چه را خدا بدان راضى است ما نيز راضى و خوشنوديم. در مقابل بلا و امتحان او صبر و استقامت مى ورزيم و او پاداش شكيبايان را به ما عنايت خواهد فرمود.
سپيده دمان حسين (عليه السلام) روانه شد، ابن عباس و ابن زبير خواستار انصراف وى شدند، ولى حضرت نپذيرفت، به تنعيم (34) رسيد و فرزند عمر كه در مزارع خود به سر مى برد، از حضرت درخواست بازگشت نمود، اين بار نيز حضرت پذيرا نشد و وارد وادى عتيق (35) شد و سپس از آن جا به حركت خود ادامه داد. عبدالله بن جعفر دو تن از پسرانش را نزد او فرستاد و طى نامه اى از او درخواست بازگشت نمود ولى حضرت اين پيشنهاد را نپذيرفت و بى آن كه درنگى كند، شتابان به حركت خويش ادامه داد تا به ذات عِرق (36) رسيد و جمعى به آن بزرگوار پيوستند و آن گاه در ((حاجر))(37) از بطن الرمه (38) فرود آمد و نامه اى را توسط ((قيس)) نزد مسلم فرستاد تا مردم كوفه را از آمدنش آگاه سازد و سپس حركت نمود تا به ((ثعلبيه))(39) و سپس به زَرود رسيد. در آن جا از شهادت مسلم و هانى و قيس، اطلاع حاصل كرد و به راه خود ادامه داد تا به منطقه ((زُباله))(40) رسيد. در آن سامان در جريان شهادت عبدالله بن يقطُر قرار گرفت و با يارانش سخن گفت و ماجراى شهادت مسلم و هانى و قيس و عبدالله را به اطلاع آنان رساند و به آن ها اجازه برگشت داد. مردم از هر سو، از پيرامون وى پراكنده شدند و جز خاندان او و ياران برگزيده اش كسى با او باقى نماند.
سپس به حركت خويش ادامه داد تا به پهن دشت ((عقبه))(41) رسيد و در ((شراف)) فرود آمد و شب را در آن جا به سر برد. بامدادان وقتى حركت كرد سپاهى از دور نمايان گشت، حضرت به ناحيه ((ذو حسم))(42) پناه گرفت. حر بن يزيد رياحى به فرماندهى يك هزار سواره نظام از راه رسيد تا به دستور حُصين بن تميم تميمى از حركت امام حسين (عليه السلام) جلوگيرى به عمل آورد. حصين فرماندهى نيروهايى كه ابن زياد آن ها را از بصره تا قادسيه به طرز سازمان يافته اى گمارده بود بر عهده داشت، سپاهيان، نماز ظهر را به امامت حضرت به جا آوردند و سپس آن بزرگوار خطاب به آن ها فرمود:
ايها الناس اءِنّى لِم آتكم حتى إنثى كُتبكم و قُدّمت علَىَّ رسلُكم إن اءقدم الينا فانّه ليس علينا امام لعل الله إن يجمعنا بك على الهدى و الحق فان كنتم على ذلك فاعطونى ما اطمئنّ اليه من عهودكم و مواثيقكم، و إنْ لم تفعلوا و كنتم لقدُومى كارهين انصرفتُ عنكم الى المكانُ الَّذِى جئتُ منهُ اليكُم.(43)
((مردم! نامه هاى شما و پيك هايى كه نزدم فرستاديد و گفتيد: به كوفه بيا ما امام و پيشوايى نداريم، اميد است خدا ما را به وسيله شما به حق و هدايت رهنمون شود، مرا به اين ديار كشاند، اگر بر سخن خود باقى هستيد با من عهد و پيمانى بنديد كه بدان اطمينان حاصل كنم و اگر اين كار را انجام نمى دهيد از آمدن من ناراحتيد، به همان جايى كه آمده ام باز خواهم گشت (و آنان سكوت كردند))).
سپس امام (عليه السلام) نماز عصر را با آنان به جا آورد و آن ها را مخاطب قرار داد و فرمود:
ايها الناس انكم إنْ تتقوا الله و ترفعوا إن الحق لاءهله يكن ارضى لله عنكم، و نحن اهل بيت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) اولى الناس بولاية هذا الامر من هؤ لاء المدّعين ما ليس لهم و السائرين فيكم بالجور و العدوان، فإن ابيتُم الّا كراهية لنا و جهلا بحقّنا، و كان راءيكم غير ما اءتَتنى به كتبِكُم و قُدّمت علىَّ به رسلكم انصرفتُ عنكم.
((مردم! اگر از خدا بترسيد و بپذيريد كه حق در دست اهل آن باشد، بيشتر موجب خشنودى خداوند خواهد گرديد و ما اهل بيت پيامبر به ولايت و رهبرى مردم شايسته تر و سزاوارتر از كسانى (بنى اميه) هستيم كه به ناحق مدعى اين مقام بوده و همواره راه ظلم و فساد و دشمنى با خدا را در پيش ‍ گرفته اند. اگر اين واقعيت را نپذيريد و از ما روگردان شويد و حق ما را نشناسيد و خواسته شما غير از آن باشد كه در دعوت نامه هاى خود بدان پرداخته شده بود، من از همين جا بر مى گردم)).
حر به حضرت عرضه داشت: به خدا سوگند! من در جريان نامه هايى كه مى گويى نيستم. امام (عليه السلام) به عُقبة بن سمعان غلام همسرش رباب دختر امرء القيس فرمود: به پا خيز و خورجين هاى حاوى نامه هاى آنان را حاضر كن. غلام، آن ها را آورد و نامه ها در برابر حر بيرون ريخته شد.
حر گفت: ما از افرادى كه نامه نوشته اند نيستيم و ماءموريم همراهتان باشيم و شما را در كوفه نزد عبيدالله بن زياد ببريم! امام (عليه السلام) گفته او را پذيرا نشد و سخنانى در اين خصوص ميان آنان رد و بدل شد و پس از موافقت كردند كه حر نامه اى به عبيدالله بن زياد بنگارد و در زمينه بازگشت امام (عليه السلام) به مكه، از او كسب تكليف كند.
ابن زياد در پاسخ وى نوشت كه امام را در تنگنا قرار دهد و او را نزد وى ببرد. حضرت اين خواسته را نپذيرفت و به حركت خويش ادامه داد و حر مانع حركت مى شد. آن گاه امام (ع) تصميم گرفت از مسيرى كه نه به مكه بازگردد و نه به كوفه منتهى شود به سمت چپ متمايل گردد و در اين مسير، حر از او جدا نمى شد،(44) بدين ترتيب حضرت فرود آمد و به يارانش فرمود:
اما بعد: فانه قد نَزَل بنا من الامر ما قد تَرون، اءلا و إن الدنيا قد تغيّرت و تنكّرت و ادبر معروفها و استمرت حذاء و لم يبق منها الا صبابة كصبابة الإناء و خسيس عيش كالمرعى الوبيل، اءلا ترون الى الحق لا يُعمَل به و الى الباطل لا يُتناهى عنه؟ فليرغب المؤمن فى لقاء ربه مُحقّا فانى لا راءى الموتَ اءلّا سعادة و الحياة مع الظالمين اءلّا بَرَما.(45)
((ياران! آن چه را برايمان پيش آمد، مى بينيد، به راستى اوضاع، دگرگون شده، زشتى ها آشكار و نيكى ها و فضيلت ها رخت بر بسته است، و از فضايل انسانى جز به اندازه قطرات ته مانده ظرف آب، و زندگى پستى چون چراگاهى بى حاصل باقى نمانده است، آيا نمى بينيد كه به حق، عمل نشده و از باطل روگردانى صورت نمى گيرد، شايسته است فرد با ايمان در چنين شرايطى به سوى فيض ديدار پروردگارش بشتابد، من مرگ را جز سعادت و خوشبختى، و زندگى با اين ستم پيشگان را جز رنج و نكبت نمى دانم)).


 

سپس يارانش به پا خاستند و بدو پاسخ هايى دادند كه حاكى از ديانت و ايمان خالص آنان بود. آن گاه حضرت سوار شد و از مسير عُذَيب و قادسيه به سمت چپ تغيير مسير داد و از كاخ بنى مقاتل عبور كرد و به حركت خويش ادامه داد. در اين جا فرمانى از عبيدالله مبنى بر سخت گيرى در مورد امام به حر رسيد و بدين سان، امام حسين (عليه السلام) روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 به كربلا رسيد و در آن جا سراپرده زد، عمر سعد(44) با سيلى خروشان از سواره نظام و پيادگان به سمت او روانه گشت به گونه اى كه منادى ابن زياد اعلان كرد: هر كس در كوفه باشد و براى جنگ با حسين بيرون نرود، از امن و امان برخوردار نيست، تا آن جا كه مرد بيگانه اى در كوفه ديده شد، او را نزد ابن زياد بردند، از عدم حضور وى در جمع سپاهيان جويا شد، او گفت: مردى از اهل شام هستم كه جهت دريافت بستانكارى خود از مردى عراقى بدين ديار آمده ام، ابن زياد گفت: او را بكشيد تا كسانى كه براى جنگ حاضر نشده اند، ادب شوند و آن مرد در دَم كشته شد!!
عمر سعد خواستار كنار آمدن با امام (عليه السلام) بود، از اين رو، علت و سبب آمدن حضرت بدان سامان را جويا شد امام (عليه السلام) ماجرا را به اطلاع وى رساند و از او خواست اجازه دهد يا به مكه باز گردد و يا به برخى دره ها و مناطق كوهستانى دوردست برود. عمر سعد در اين خصوص طى نامه اى به ابن زياد از او كسب تكليف كرد. ابن زياد با پاسخى تهديدآميز به نامه او، اظهار داشت: در صورتى كه با حسين نجنگد و يا او را به اطاعت از حاكميت وى وادار نسازد، از كار كناره گيرى و زمام امور را به شمر ذى الجوشن بسپارد!
روز ششم محرم، نامه عبيدالله به عمر سعد كه بيست هزار نيرو در اختيار داشت رسيد، از آن لحظه مذاكرات ميان خود و امام (عليه السلام) را قطع، و بر او سخت گرفت و از رسيدن آب به آنان جلوگيرى به عمل آورد و از حضرت خواست يا به اطاعت ابن زياد در آيد و يا آماده نبرد باشد. در تاريكى شب برخى از هواداران عمر سعد به صورت يك يا دو نفره پنهانى به امام حسين (عليه السلام) مى پيوستند تا اين كه روز دوازدهم كسانى كه خداوند آن ها را به راه سعادت رهنمون شد و توفيق شهادت بدانان عنايت كرد، به سى تن رسيد.
روز هشتم محرم، تشنگى بر امام حسين (عليه السلام) مستولى شد، برادرش ‍ عباس را با بيست تن سواره و همين تعداد پياده براى آوردن آب اعزام نمود، اين گروه نگهبانان را از كمين گاه به كنارى زده و وارد شريعه شدند و آب نوشيده و مشك هاى خود را پر از آب نموده و باز گشتند.
سپس فرمانى از عبيدالله به عمر سعد رسيد كه وى را بر جنگ و نبرد با امام (عليه السلام) تشويق مى كرد. از اين رو، سپاهيان دشمن سوار بر مركب شده و امام حسين (عليه السلام) و اهل بيت و يارانش را به محاصره در آوردند. روز نهم محرم، امام حسين (عليه السلام) برادرش عباس را به اتفاق جمعى از ياران خود نزد سپاهيان دشمن فرستاد و به او فرمود: ((اگر توانستى تا فردا از آنان مهلت بگير)) و بدين ترتيب با تبادل سخن و نكوهشى كه ميان آنان به وجود آمد، به او مهلت دادند. با فرا رسيدن تاريكى شب، اين انسان هاى والا به نماز و راز و نياز و ركوع و سجود پرداختند. صداى تلاوت قرآن آن ها كه چون نواى زنبوران عسل طنين انداز بود، به گوش سپاهيان دشمن مى رسيد.
آن گاه سيد و سالارشان حسين (عليه السلام) حضور يافت و با آنان چنين سخن گفت:
اُثنى على الله احسن الثناء، و احمده على السراء و الضراء، اللهم انّى اءَحمدُك على إن اكرمتنا بالنبوة و علّمتنا القرآن و فقّهتنا فى الدين، و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئدة، فاجلنا من الشاكرين (اما بعد) فانى لا اءعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى، و لا اهل بيت اءَبرّ و لا اءَوصل من اهل بيتى، فجزاكم الله جميعا عنى خيرا، اءلا و إنّى لاءظن إنّ لنا يوما من هؤ لاء، اءلا و إنّى قد اءذنت لكم، فانطلقوا جميعا فى حلّ ليس عليكم منّى ذِمام و هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه جَمَلا و دَعوُنى و هؤ لاء القوم فإنّهم ليس ‍ يُريدونَ غيرى.(45)
((خدا را به بهترين وجه ستايشس كرده و او را در شدايد و آرامش سپاس ‍ مى گويم. خدايا! تو را مى ستايم كه بر خاندان ما با نبوت، كرامت بخشيدى و قرآن را به ما آموختى و به دين و آيين آشنايمان ساختى و به ما گوش حق شنو و چشم حق بين و قلب روشن عنايت كردى، ما را از سپاسگزاران مقرر فرما.
اما بعد؛ من اصحاب و يارانى بهتر از ياران خويش نديده ام و اهل بيت و خاندانى باوفاتر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خداوند از ناحيه من به همه شما پاداش خير عطا كند، به هوش باشيد! به اعتقاد من، ما امروز با دشمن درگير خواهيم شد، اكنون شما آزاديد، من بيعتم را از شما برداشتم و به شما اجازه مى دهم از تاريكى شب استفاده كرده و همگى پراكنده شويد و مرا با اين گروه تنها بگذاريد؛ زيرا آنان تنها مرا مى خواهند)).
اهل بيت و ياران او از رفتن خوددارى كرده و در پاسخ حضرت مطالبى عنوان كردند كه مورد تقدير و سپاس آن بزرگوار قرار گرفت. سپس از نزد آنان بيرون رفت و آن ها را در حالات خوش عبادتى كه داشتند تنها گذاشت تا خود به امورش بپردازد و سفارش هاى لازم را بنمايند.
بامداد روز بعد، امام (عليه السلام) ياران خويش را كه سى و دو سواره و چهل تن پياده بودند، سازمان داد؛ زهير را بر جناح راست سپاه گماشت و سمت چپ آن را به حبيب سپرد و پرچم را به دست برادرش عباس (عليه السلام) داد و خيمه ها را پشت سر سپاه قرار داد و پشت خيمه خندقى حفر نمود و آن را پر از نى و هيزم كرد و سپس به آتش كشيد تا دشمن از پشت خيمه ها حمله ور نشود.
عمر سعد نيز سپاه خود را كه در آن روز تعدادشان به سى هزار تن مى رسيد، آراست؛ جناح راست آن را به عمرو بن حجاج، و جناح چپ را به شمر بن ذى الجوشن سپرد و عَزرة بن قيس (46) را به فرماندهى سواره نظام و شبث بن رِبعى را بر پيادگان گمارد و پرچم را به ((دريد)) يا ((ذويد)) غلام خويش سپرد.(47)
وقتى امام (عليه السلام) به سپاه دشمن نگريست، دست هايش را به دعا برداشت و عرضه داشت:
اللهم انت ثقتى فى كلّ كرب، و إنت رجائى فى كل شدة، و إنت لى فى كل امر نزل بى ثقة و عدّة، كَم مِن همّ يضعف فيه الفؤ اد و تقلّ فيه الحيلة، و يخذل فيه الصديق، و يشمت فيه العدو، انزلته بك و شكوته اليك رغبة منّى اليك عمّن سواك، ففرّجته عنّى و كشفته، فإنت ولىّ كلّ نعمة و صاحبُ كلّ حسنة، و منتهى كلّ رغبة.(48)
((خدايا! تو در هر غم و اندوه، پناهگاه و در هر پيش آمد ناگوارى مايه اميد من، و در هر حادثه اى سلاح و ملجاء من هستى، انگاه كه غم هاى كمرشكن بر من فرو مى ريخت و دل ها در برابرش آب و راه هر چاره اى در برابر آن مسدود مى گشت، از غم هاى جانكاهى كه با ديدن آن ها، دوستان دورى جسته و دشمنان، زبان به شماتت مى گشودند، به پيشگاه تو شكايت آورده و از ديگران قطع اميد نموده ام، تو بودى كه غم و اندوهم را برطرف ساخته و از ميان بردى، تو صاحب هر نعمت و آخرين مقصد و مقصود من هستى)).
پس از آن امام (عليه السلام) مركب خويش را خواست و سوار بر آن شد و با صداى بلند فرمود:
يا اهل العراق - و جُلّهم يسمع - اسمعوا قولى و لا تعجلوا حتى اعظكم بما يحقُ لكم على، و حتى اعتذر اليكم من مقدمى هذا، و اعذر فيكم، فان قبلتم عذرى و صدقتم قولى و اعطيتمونى النصف من انفسكم كنتم بذلك اسعد، و إنْ لم تقبلوا منّى العذر و لم تعطونى النصف من انفسكم فاءجمعوا امركم و شركاءكم ثم لا يكن امركم عليكم غُمة ثم اقضوا الىّ و لا تنظرون، إنّ وليّى الله اَلَّذِى نزلّ الكتاب و هو يتولى الصالحين.(49)
((اى عراقيان! - همه صداى حضرت را مى شنيدند - سخنم را بشنويد و شتابزده عمل نكنيد، تا وظيفه خود را كه پند و نصيحت شماست، انجام دهم و انگيزه سفر خويش را به اين ديار بيان كنم، اگر دليلم را پذيرفتيد و سخنم را تصديق كرديد و با ما (من) از دَرِ انصاف در آمديد، راه سعادت را دريافته ايد و اگر دليل مرا نپذيرفتيد و منصفانه عمل نكرديد، همه شما دست به دست هم دهيد و هر تصميمى را كه درباره من داريد به اجرا بگذاريد و مهلتم ندهيد، يار و پشتيبان من خدايى است كه قرآن را فرو فرستاد و او يار و ياور نيك سرشتان است)).
حاضران اندكى سكوت كردند، حضرت حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و آن گونه كه شايسته بود خدا را مورد ستايش قرار داد و بر پيامبرش محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و فرشتگان و پيامبران او به بهترين وجه ممكن درود فرستاد، به گونه اى كه قبل و بعد از او هيچ سخنورى چنين رسا سخن نگفته بود، آن گاه فرمود:
اما بعد: فانسبونى من إنا؟ ثم ارجعوا الى انفسكم و عاتبوها، فانظروا هل يصلح لكم قتلى و انتهاك حرمتى؟ الست ابن بنت نبيكم و ابن وصيه و ابن عمه و اول المؤمنين، المصدق لرسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) بما جاء به من عند ربه؟! او ليس حمزة سيد الشهداء عمى؟! اءو ليس جعفر الطيار فى الجنة بجناحين عمى؟! اءو ليس بلغكم ما قال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) لى و لاءخى هذان سيدا شباب اهل الجنة؟! فان صدقتمونى بما اقول و هو الحق، فوالله ما تعمدت الكذب منذُ علمتُ إن الله يمقت عليه اهله، و إنْ كذبتمونى فانّ فيكم مَن إنْ ساءلتموه عن ذلكم اخبركم، سلوا جابر بن عبدالله الانصارى، و اباسعيد الخدرى، و سهل بن سهل الساعدى،(50) و زيد بن ارقم، و انس بن مالك يخبروكم إنّهم سمعوا هذه المقالة من رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)، اما فى هذا حاجز لكم عن دمى؟!.
((مردم! بگوييد: من چه كسى هستم؟! سپس به خود آييد و خويشتن را نكوهش نماييد و ببينيد آيا كشتن و در هم شكستن حريم من براى شما رواست؟! آيا من فرزند دخت پيامبر شما نيستم؟! آيا من فرزند [على] وصى و پسرعموى پيامبر شما نيستم؟! مگر من فرزند كسى نيستم كه پيش از همه مسلمانان به خدا ايمان آورد و قبل از همه، رسالت پيامبر را تصديق نمود؟! آيا حمزه سيد الشهداء عموى پدر من نيست؟! آيا جعفر طيار كه با دو بال در بهشت پرواز مى كند، عموى من نيست؟! آيا شما سخن پيامبر را در حق من و برادرم نشنيده ايد كه فرمود: ((اين دو، سروران جوانان بهشت اند))؟!
اگر مرا در گفتارم تصديق كنيد، مواردى كه ياد آور شدم حقايقى است كه كوچك ترين خلافى در آن وجود ندارد؛ زيرا من از آن روز كه دريافته ام خداوند، ضرر و زيان دروغ را به گوينده آن بر مى گرداند، هيچگاه دروغ نگفته ام و اگر مراتكذيب نماييد، اكنون ميان شما افرادى وجود دارند كه اگر در اين زمينه از آن ها بپرسيد به شما پاسخ خواهند داد؛ از جابر بن عبدالله انصارى، ابوسعيد خدرى، سهل بن سهل ساعدى، زيد بن ارقم و مالك بن انس بپرسيد، به شما خواهند گفت كه: اين سخن را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيده اند، آيا موارد ياد شده، مانع ريختن خون من نمى شود؟!)).
شمر، سخن حضرت را قطع كرد و حبيب بن مُظهّر به شمر پاسخ داد كه در شرح حال حبيب بدان خواهيم پرداخت. امام (عليه السلام) سخنان خويش ‍ را از سر گرفت و فرمود:
فان كنتم فى شك من هذا، افتشكون إنى ابن بنت نبيكم؟! فوالله ما بين المشرق و المغرب ابن بنت نبى غيرى فيكم و لا فى غيركم، ويحكم! اتطلبونى بقتيل فيكم قتلته او مال لكم استهلكته، او بقصاص ‍ جراحة؟!)).
((اگر در گفتار پيامبر درباره من و برادرم ترديد داريد، آيا در اين واقعيت كه من پسر دختر پيامبر شما هستم نيز شك داريد؟!، به خدا سوگند! در همه دنيا و در ميان شما و ديگران، پسر دختر پيامبرى جز من وجود ندارد، واى بر شما! آيا كسى از شما را كشته ام كه در مقابل خون وى مرا به قتل برسانيد؟! آيا مال كسى را گرفته ام و يا جراحتى بر شما وارد ساخته ام تا مرا سزاوار كيفر بدانيد؟)).
هيچ يك از آنان بدان حضرت پاسخ نداد. امام (عليه السلام) آن ها را مخاطب ساخت و فرمود:
يا شبث ابن رِبعى و يا حجار بن اَبجر و يا قيس بن الاشعث و يا يزيد بن الحَرث! اءلَم تكتبوا الىّ إن قد اينعت الثمار و اخضرّ الجَناب و انما تُقدّم على جُند لك مُجنّدة؟!.
((اى شبث بن ربعى و اى حجار بن ابجر و اى قيس بن اشعث و اى يزيد بن حرث! آيا شما به من نامه ننوشتيد كه ميوه هايمان رسيده و درختانمان سرسبز و خرم است و در انتظار تو دقيقه شمارى مى كنيم، در كوفه لشكريانى مجهز و آماده در اختيار تو است؟))
قيس بن اشعث در پاسخ امام گفت: ما نمى دانيم چه مى گويى؟ ولى [اگر از ما مى شنوى] به اطاعت پسر عم خود گردن بنه، چرا كه آنان جز رضايت تو چيزى در نظر ندارند.
امام (عليه السلام) بدو فرمود:
انت اخو اخيك، اءتريد إن تطالب باءكثر من دم مسلم؟!.
((تو نيز، برادرِ برادرت (محمد بن اشعث) هستى، آيا مى خواهى بيش از خون بهاى مسلم از تو مطالبه گردد؟!)).
سپس فرمود:
و الله لا اعطيكم بيدىّ اعطاء الذليل و لا افرّ فرار العبيد، يا عباد الله! انى عُذتُ بربى، و ربكم إن ترجمون، اعوذ بربى و ربّكم من كل متكبّر لا يومن بيوم الحساب.
((به خدا سوگند! نه دست ذلت در دست آنان مى نهم و نه مانند بردگان از صحنه جنگ فرار مى كنم، من به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه مى برم كه گفتارم را دور مى افكنيد، از شر هر انسان متكبرى كه ايمان به روز جزا ندارد، به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه مى برم)).

سپس شتر خود را خوابانيد و عقبة بن سمعان زانوهاى شتر را بست و جميعت، پيش روى خود را به سمت امام آغاز، و اسبانشان به حركت در آمد، امام عليه السلام ((مرتجز)) اسب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و عمامه و زره و شمشير آن حضرت را خواست و لباس رزم رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) را بر تن كرد و سوار بر اسب شد و در برابر سپاهيان قرار گرفت و آنان را به سكوت دعوت كرد ولى پذيرا نشدند و سپس به سرزنش يكديگر پرداختند و سكوت نمودند. حضرت آنان را مخاطب قرار داد. خدا را حمد و سپاس گفت و آنان را به وجود مقدس ‍ خويش و سخنانى كه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره اش ‍ فرموده بود و به اسب، زره، عمامه و شمشير آن حضرت سوگند داد و آنان در پاسخ، همه سخنان وى را تصديق كردند. از آنان پرسيد: پس چرا كمر قتل مرا بسته اند؟ در پاسخ گفتند: براى اطاعت از فرمان فرمان رواى خويش ‍ دست به اين كار مى زنند. امام (عليه السلام) بار دوم آنان را مورد خطاب قرار داد و فرمود:
تبا لكم اءيتها الجماعة و ترحا، اءحين استصرختمونا والهين، فاءصرخناكم موجفين، سللتم علينا سيفا لنا فى اءيمانكم، و حششتم علينا نارا اقتدحناها على عدونا و عدوكم فاءصبحتم إ لبا لاعدائكم على اءوليائكم بغير عدل اءفشوه فيكم، و لا اءمل اءصبح لكم فيهم، فهلا لكم الويلات تركتمونا والسيف مشيم، والجاءش طامن والراءى لما يستخف، و لكن اسرعتم اليها كطيرة الدّباء، و تداعيتم إ ليها كتهافت الفراش، قسحقا لكم يا عبيد الامة و شذاذ الاحزاب و نبذة الكتاب، و محرفي الكلام و عصبة الام، ونفثة الشيطان و مطفئي السنن ويحكم؟ اءهؤ لاء تعضدون؟ و عنا تتخاذلون؟! اءجل والله، غدر فيكم قديم و شجت عليه اصولكم و تاءزرت عليه فروعكم، فكنتم اءخبث ثمرة، شجى للناظر و اءكلة للغاصب اءلا و إنّ الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين، بين السلة و الذله، هيهات منا الذلة، ياءبى الله لنا ذلك و رسوله والمؤمنون، و حجور طابت و طهرت، و إنوف حمية، و نفوس اءبيّة من إن نؤ ثر طاعة اللئام على مصارع الكرام، اءلا و إ نى زاحف بهذه الاسرة على قلة العدد و خذلان الناصر!.
((مردم! ننگ و ذلت و حزن و حسرت بر شما باد كه با اشتياق فراوان ما را به يارى خود خوانديد و آن گاه كه به فرياد شما پاسخ مثبت داده و به سرعت به سوى شما شتافتيم، شمشيرهاى خود ما را بر ضدمان به كار گرفتيد و آتش فتنه اى را كه دشمن مشترك بر افروخته بود، عليه ما شعله ور ساختيد و به حمايت و پشتيبانى دشمنانتان و بر ضد پيشوايان خود به پا خاستيد بى آن كه اين دشمنان در عدل و داد، گامى به سود شما بردارند و يا اميد خيرى در آنان داشته باشيد.
واى بر شما! كه روى از ما بر تافتيد و از يارى و كمك ما سر باز زديد، آن گاه كه تيغ ‌ها در غلاف و دل ها آرام و عقايد استوار بود، مانند ملخ از هر دو طرف به سوى ما روى آورديد، ولى چون پروانه از هر سو فرو ريختيد، رويتان سياه باد! اى بردگان زنان! اى ته ماندگان احزاب فاسد كه قرآن را پشت سر انداختيد و كلام خدا را تحريف كرديد، در زمره خيانت كاران در آمده و از شيطان پيروى نموديد، و سنت ها را به خاموشى كشانديد.


 

واى بر شما! از آنان (يزيديان) پشتيبانى مى كنيد و دست از يارى ما بر مى داريد؟! آرى؛ به خدا سوگند! شما در گذشته اهل خيانت بوديد و اصل و ريشه شما بر آن استوار و شاخسارتان بدان تقويت گشته است. شما به ميوه نامباركى مى مانيد كه در گلوى باغبان رنج ديده اش گير كند و در كام سارق ستمگرش لذت بخش باشد، به هوش باشيد! اين انسان فرومايه، فرزند فرومايه، مرا بين دو راهى شمشير و ذلت پذيرى قرار داده است؛ هيهات كه ما زير بار ذلت رويم؛ زيرا خداوند و پيامبرش و مؤمنان از ذلت پذيرى ما، ناخرسندند و دامن هاى پاك مادران و دلاور مردان غيرتمند و انسان هاى والاتبار روا نمى دانند كه ما اطاعت فرومايگان پست را بر شهادت در صحنه كارزار ترجيح دهيم.
به هوش باشيد! من اكنون، با تعداد اندك اين خاندان، تنها و بى يار و ياور، براى مبارزه به پيش خواهيم رفت)).
و آن گاه اشعار فروة بن مسيك مرادى را زمزمه كرد:
فان نهزم فهزامون قدما

و إنْ نهزم فغير مهزّمينا

و ما إنْ طبنا جُبن و لكن

منايانا و دولة آخرينا

فقل للشامتين بنابراين افيقوا

سيُلقى الشامتون كما لقينا

يعنى: اگر بر دشمن پيروز گرديم، در گذشته نيز پيروزمند بوده ايم و اگر شكست بخوريم، باز شكست از آن ما نيست. ترسى به دل راه نمى دهيم، ولى براى ما حوادثى رخ داد و سودى به ديگران رسيد. به شماتت كنندگان ما بگو: بيدار باشيد كه آنان نيز مانند ما با شماتت كنندگان رو به رو خواهند شد.
سپس فرمود:
اءما والله لا تلبثون إ لا كريث ما يركب الفرس حتى تدور بكم دور الرحى، و تقلق بكم قلق المحور، عهد عهده الىّ اءبى عن جدى صلى الله عليه و آله و سلم ((فاءجمعوا اءمركم و شركاءكم ثم لا يكن اءمركم عليكم غمة ثم اقضوا إ لى و لا تنظرون (51)))، اني توكلت على الله ربي و ربكم ما من دابة إ لا هو آخذ بناصيتها إ ن ربي على صراط مستقيم (52)))، اللهم احبس عنهم قطر السماء، و ابعث عليهم سنين كسنى يوسف، و سلّط عليهم غلام ثقيف يسقيهم كاءسا مصبِّرة فانهم كذّبونا و خذلونا و انت ربنا عليك توكلنا و اليك المصير.
((به خدا سوگند! پس از اين جنگ، به شما مهلت داده نمى شود كه سوار بر مركب مراد خود شويد، مگر همان اندازه كه سواركارى بر اسب خويش ‍ است تا اين كه آسياى حوادث، شما را به گردش در آورد و مانند محور و مدار سنگ آسيا مضطربتان ساخت، اين عهد و سفارشى است كه آن را پدرم از جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بازگو نموده است. بنابراين، با همفكران خود دست به هم دهيد و تصميم باطل خود را پس از آن كه امر بر شما روشن گرديده، درباره من اجرا كنيد و مهلتم ندهيد، من بر خدا كه پروردگار من و شماست توكل مى كنم و اختيار هر جنبده اى در دست قدرت اوست و خداى من بر صراط مستقيم است)).
سپس دستان مبارك خويش را به آسمان بلند كرد و عرضه داشت:
((خدايا! باران رحمتت را از آنان قطع كن و سال هاى سختى چون سال هاى قحطى و خشكسالى دوران يوسف بر آنان بفرست و جوان ثقفى را بر آنان مسلط گردان تا با جام تلخ ذلت خوارى، سيرابشان سازد؛ زيرا آنان ما را تكذيب كردند و دست از يارى ما شستند. تو پروردگار مايى، بر تو توكل كرده ايم و برگشتمان به سوى تو است)).
آن گاه حر بن يزيد به آن حضرت پيوست و عمر سعد به سپاه فرمان جنگ داد. سالم و يسار وارد ميدان شدند و جنگ در گرفت. شمر و عمرو بن حجاج بر سپاهيان بانگ زدند و گفتند: اين ها مردانى اند كه تا پاى جان مقاومت مى كنند، كسى به تنهايى با آنان نجنگند. در پى اين سخنان، سپاهيان از هر سو آنان را در بر گرفته و در حلقه محاصره قرار دادند. شمر، بر جناح چپ سپاه امام (عليه السلام) و عمرو، بر جناح راست آن يورش بردند. ياران امام هم چندان ثابت قدم و استوار بر زانو نشستند و با تيراندازى، آنان را دور ساختند، در اين حمله كه آن را نخستين يورش دشمن ناميده اند، كمى تعداد سپاه حسين (ع) نمودار شد، از سواره نظام جز اندكى باقى نمانده بود و ا

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب‌ها: